![]() |
![]() |
|
| با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید. |
|
خلاء قانوني و تعريفنكردن حداقلهاي لازم براي ثبتنامكنندگان در انتخابات نهمين دوره رياست جمهوري، حضور كساني را در ثبتنامها به مردم تحميل كرد كه حتي اگر نيت خير هم داشتند، سهم ما را از دريچه دوربين رسانههاي جهاني، پوزخندي كرد كه دل هر ايراني عاشق را رنجاند. گفتم كه بخشي از اين ثبتنامها را بايد در نگاه پر از طنز و كنايه ثبتنامكنندگان در انتخابات رياستجمهوري دنبال كرد. آنها كه با حضور خودشان، اين صف را شلوغ كردند، ميدانستند كه از فيلترهاي بعدي عبور نخواهند كرد، اما مقصد و پيامي در اين حضور و ثبتنام داشتند كه بايد در نيت ثبتنامكنندگان جستوجو كرد، «البته من از نيت آنها اطلاعي ندارم» ولي معتقدم آنهايي كه به جهان فكر نكردند و منافع ملي كشور را در اولويت ندانستند، شايد با خردي ذاتي، بدنه مديريت كشور را نشانه رفته بودند و با حضورشان، حرفها و آرزوهايشان را مطرح كردند، زيرا اطمينان دارم كه بخش عظيمي از اين گروه ميدانستند كه مورد تاييد قرار نخواهند گرفت. به همين دليل است كه ميگويم آنها با آگاهي از «رد شدن» ثبتنام كردند تا هر كدام با نيت خود، پيامي را به جامعه مديريتي و مردم منتقل كنند. شايد گروهي ميخواستند بگويند وقتي وزير و وكيلشدن به همين سادگي انجام ميشود، چرا ما رييسجمهور نشويم! شايد گروهي ديگر ميخواستند با ثبتنام خود بگويند، ما هنوز هستيم، زنده هستيم، شهروند اين سرزمين هستيم! شايد گروهي كه فرياد ميزدند ما نوكر ملت ايران هستيم، ميخواستند بگويند تفكر خدمتگزاري و نوكر ملت بودن از مسوولان قبلي رخت بربسته است! شايد آن كسي كه كفن پوشيده و پرچم در دست گرفت، ميدانست كه رييسجمهور نميشود، اما ميخواست پيام دهد كه رييسجمهور بايد تا آخرين لحظه حيات، پرچم استقلال و آزادي اين سرزمين را به هيچ قيمتي رها نكند! و يا شايد وقتي كانديداي «پاپيونزده» مورد توجه رسانهها قرار ميگيرد و فرياد ميزند كه همه كانديداها آدمهاي خوبي هستند، ولي من بديهايي دارم كه جامعه آن را بيشتر ميپسندد! مديريتهاي كلان جامعه را به اين سوال ميكشاند كه چه «بدي»هايي است كه جامعه آن را ميپسندد و دوست دارد! شايد وقتي كانديدايي با «كراوات» ثبتنام ميكند و تسلط به سه زبان خارجي را ويژگي برتري خود ميداند و بدينوسيله توجه دوربينهاي خبرنگاران را به خود جلب ميكند، مديريت فعلي جامعه را در مقابل اين پرسش قرار ميدهد كه بالاخره كراوات خوب است يا بد است؟ كراوات نماد جامعه غربي است يا نماد تزئيني؟ باشد يا نباشد؟ نشانه دكترها و مهندسان و آدمهاي باسواد است يا...؟ يا شايد وقتي كانديدايي كت و شلوار سفيد ميپوشد و فلاش دوربينها متوقف نميشود، اين سوال شكل ميگيرد كه آيا رنگ در پوشاك، ميتواند نشانه ايدئولوژي و مسلماني باشد؟ آيا لباس ،غربي و شرقي دارد؟ آيا كت و شلوار، اسلامي وجود دارد؟ اصلا لباس ملي ما چيست؟ شايد وقتي خيابان خوابي حرفهاي با 13 بار ثبتنام در انتخابات مختلف مدعي ركورد در ثبتنام و رقابت با عليدايي ميشود، هجو ديگري را در كيسه خود براي جامعه ارمغان آورده است! يا شايد وقتي كه نعوذ بالله، فردي با لباس عربي و چفيه بر سر ميآيد و ميگويد مهدي موعود است و در برابر سوال خبرنگاران كه پدرت كيست، پاسخ ميدهد مسلماني كه نداند پدر مهدي موعود كيست، مسلمان نيست،حتما حرفي در نهان خويش دارد وگرنه جنون هم حدي دارد؟و يا شايد وقتي مشابه صدام حسين هم در وزارت كشور حضور مييابد و ميخواهد رييسجمهور سرزميني شود كه از تجاوز صدام و صداميون، زخم هزاران شهيد و جانباز را در دل دارد ميخواهد پيامي رابه كساني دهد كه خونهاي ريخته شده در هشت سال تجاوز عراقيها را به سادگي فراموش كردهاند؟ و يا شايد آن زني كه در مقابل دوربين تلويزيون ميگويد، هرجا كه رفتم به من ويزا ندادند و «ديپورت» شدم و حالا آمده كه رييسجمهور شود تا ويزاي جهان را بگيرد، از آرزوي كساني ميگويد كه چشم به «گرين كارت» دوختهاند! و يا آن جواني كه به صراحت ميگويد چون بيكارم ميخواهم رييسجمهور شوم، چون رييسجمهور هم كاري ندارد، حرفي يا پيامي به رييسجمهور ميدهد! و يا آن جوان دامدار كه از فقر و هزينه گراني آمدن از كرمانشاه تا ساختمان وزارت كشور به مبلغ 12هزار تومان مينالد و يا قاليبافي كه در مورد مذاكرات هستهاي هرگز سخني نشنيده است و يا دورهگرد آملي كه نمايشگاه كتاب را بهترين محل براي گدايي ميداند، هركدام در حرفهاي خود پيامي را به جد يا طنز به مسوولان فعلي مملكت ميدهند كه متاسفانه اين پيامها در شلوغي بازار ثبتنام و هياهوي رييسجمهورشدن گم ميشود و ما فقط به صفحه تلويزيون مينگريم و ميخنديم! |
|
+ نوشته شده در
هجدهم اسفند 1386ساعت 9:43 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد ایران - آبادان
شناسنامه ميگويد در 10 فروردين 1333 و در منتهياليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايرانزمين، به شرط آنكه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شدهام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانهاش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني ميكنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم ميشود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است!
كودكي در مناطق نفتخيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در
<زمين كوچيكه>
بندر معشور آغاز شد.
<بني طرف>
معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد.
دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابنسينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشهگيمان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي
<لين يك احمدآباد>
آبادان پايان همه شلوغيهاي ذهن 18 سالگيام شد.
در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و
<خ>
بازيهاي ديگر، پايتختنشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدنهاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي.
تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد.
30 سال مستخدم نااهلي براي دولتها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريتهاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند.
از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بودهايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكهاي كه حالا فهميدهايم، قطرهچكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زدهايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحبامتيازي و آبدارچيگري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كردهايم. در سالهاي اول انقلاب،علاوه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستنيفروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كميپول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم.
از دوران دبستان هم به بچههاي با معرفتتر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلمها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كردهايم.
مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخهپيچهاي داروخانهها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيليهاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعيام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علياصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانشپژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد...
و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالات همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلاگي به نام من جمع شده است . آنها خواستهاند كه يادداشتهاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كردهاند. دستشان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلاگ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشتها در يكي از اين 14 سرفصل جاي ميگيرد. 3-يادداشتها، علاوه بر سرفصلها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامهنگار، بعضي يادداشتها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمانهاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشتها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمعآوري شد،در وبلاگ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه ميخواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامهاي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجلهاي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دستاندركاران آن که البته اين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست. |
|
RSS
|