![]() |
![]() |
|
| با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید. |
|
اگر باور كنيم كه جهاني به نظاره ما ايستاده است، آنگاه هركس كه سحرخيزتر باشد، خودش را بيحساب و كتاب به در وزارت كشور نميرساند و مشت به سينه نميزند و حريف براي مبارزه نميطلبد! اگر كمي جهانبيني داشته باشيم و به نوك دماغمان هم فكر كرده باشيم، از نيمهشب، زنبيلمان را در پشت دربهاي وزارت كشور براي ثبتنام قرار نميدهيم! اگر كمي انديشه ميكرديم، كارگر نگهبان كارخانهاي در دل كوير، بهعنوان اولين فرد در اولين ساعت ثبتنام به وزارت كشور مراجعه نميكرد تا در اخبار رسانههاي جهاني، نام خودش را بهعنوان يك ركورددار در ثبتنام انتخابات يك ملت بزرگ به ثبت برساند و قهقهه سياست جهاني را برايمان به ارمغان بياورد! اگر كمي مديريتها را عاقلانه انتخاب كرده بوديم، امروز معاون كوتاهمدت يك سازمان يا وزارتخانه به جمع ثبتنامكنندگان رياست جمهوري نميپيوست تا خودش و وزيري را كه روزي او را تا حد معاونت گمارده بود، به زير سوال ببرد! اگر كمي آموزش را جدي گرفته بوديم امروز پيرمردي 80ساله با متن شعارهايي پر از غلطاملايي و انشايي در معرض دوربين خبرنگاران جهاني حضور پيدا نميكرد كه سرافكندگي يك ملت باسواد را به نمايش بگذارد! اگر كمي سياست را آموخته بوديم، فلان نماينده مجلس، در فلان دوره، از فلان شهر دورافتاده، كه امروز هيچكس نام او را به خاطر نميآورد و حتي مردم همان دهات و روستاها نيز،از خير پربركتش گذشتهاند. به خود جرات نميداد كه در يك فراز ملي اعلام حضور كند! اگر كمي موضوع انتخابات را جديتر گرفته بوديم امروز از زبان يك دختربچه هفده، هجده ساله در تلويزيون خودمان، به صراحت نميشنيديم كه چون در كنكور قبول نشده، ميخواهد رييسجمهوریا نماینده مجلس شود! اگر بازار كار جدي شده بود، امروز زني بيكار و به قول خودش "ديپورت" شده از كشورهاي ديگر، قصد رييسجمهورشدن نميكرد تا شغلي بيابد! اگر فرهنگ خودباوري رشد نكرده بود، مديريتهاي كوتوله با كارنامه ضعيف در صف رييسجمهور شدن نميايستادند! اگر بلندپروازي را با كمي عقل درهم ميآميختيم، به مسووليتهايي كه داشتيم بيشتر دل ميبستيم، و كرسي نمايندگي را كه به هر صورتي بهدست آورده بوديم يا پست مديريتي را كه در اختيار داشتيم، دو دستي ميچسبيديم و از خير رييسجمهورشدن ميگذشتيم! اگر شهرتطلبي را شايسته نميدانستيم، خود را در آينه تنهايي، چنان نميديديم كه براي رياستجمهوري ثبتنام كنيم! اگر معلمي را شغل انبياء و شهادت را افتخار ميدانستيم، كفنپوش و پرچم بهدست و باعنوان معلم، اين كسوت بزرگ پيامبران را به سخره نميگرفتيم و به نماد اين سرزمين بياحترامي نميكرديم! اگر لباس روحانيت را باور داشتيم بهعنوان امام جماعت يك مسجد فلان شهرستان با پاهايي ناتوان از ايستادن با انديشههاي ديني يك جامعه شوخي نميكرديم! اگر و هزاران اگرها... *** يكي با چادرپوشش كامل اسلامي آمده، ديگري با روسري رنگين و كاكلهاي طلايي، سومي خيابانگردي ژوليده، چهارمي گدايي با 200 كيلو سكه پول خرد، پنجمي فرمانده، ششمي لخت و عور، هفتمي با كراوات، هشتمي با عمامه، نهمي با پاپيون، دهمي رييس سابق، يازدهمي بچهاي خياباني، دوازدهمي آوازهخواني دست دوم، سيزدهمي مديرعامل سابق، چهاردهمي نمايندهاي كمشانس از گذشته، پانزدهمي رد شده از انتخابات شوراي شهر، شانزدهمي وزير سابق، هفدهمي دانشآموز پشت كنكوري، هيجدهمي وزرشكاري سرگردان، نوزدهمي رييس فعلي كشور، بيستمي معتاد منقلي، بيستويكمي عضو سابق، بيستودومي شهردار سابق، بيست و سومي رفتگر شهر، بيست و چهارمي جانباز، بيست و پنجمي دبير فعلي، بيست و ششمي معلم سابق، بيست و هفتمي... يكهزار و يكصد وچهاردهمين نفر كه ثبتنام ميكند، پرونده آخرين روز ثبتنام به پايان ميرسد و هنوز شصت و نه ميليون و نهصد و نود و هشتهزار و هشتصد و هشتاد و شش نفر از جمعيت 70ميليوني ايران، پشت درهاي وزارت كشور ماندهاند و جهان انگشت به دهان، به اين بازار، ميوهوترهبار شهرما ، بهصورت «درهم» مينگرد! |
|
+ نوشته شده در
هفدهم اسفند 1386ساعت 1:41 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد ایران - آبادان
شناسنامه ميگويد در 10 فروردين 1333 و در منتهياليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايرانزمين، به شرط آنكه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شدهام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانهاش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني ميكنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم ميشود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است!
كودكي در مناطق نفتخيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در
<زمين كوچيكه>
بندر معشور آغاز شد.
<بني طرف>
معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد.
دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابنسينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشهگيمان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي
<لين يك احمدآباد>
آبادان پايان همه شلوغيهاي ذهن 18 سالگيام شد.
در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و
<خ>
بازيهاي ديگر، پايتختنشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدنهاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي.
تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد.
30 سال مستخدم نااهلي براي دولتها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريتهاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند.
از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بودهايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكهاي كه حالا فهميدهايم، قطرهچكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زدهايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحبامتيازي و آبدارچيگري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كردهايم. در سالهاي اول انقلاب،علاوه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستنيفروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كميپول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم.
از دوران دبستان هم به بچههاي با معرفتتر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلمها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كردهايم.
مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخهپيچهاي داروخانهها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيليهاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعيام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علياصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانشپژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد...
و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالات همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلاگي به نام من جمع شده است . آنها خواستهاند كه يادداشتهاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كردهاند. دستشان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلاگ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشتها در يكي از اين 14 سرفصل جاي ميگيرد. 3-يادداشتها، علاوه بر سرفصلها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامهنگار، بعضي يادداشتها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمانهاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشتها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمعآوري شد،در وبلاگ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه ميخواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامهاي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجلهاي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دستاندركاران آن که البته اين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست. |
|
RSS
|