![]() |
![]() |
|
| با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید. |
|
برخلاف كساني كه ثبتنام پسربچه 15ساله و پيرمرد 90ساله را در نهمين انتخابات رياست جمهوري ايران به فال نيك گرفتند و آن را نشانهاي از آزادي و دموكراسي دانستند، معتقدم ثبتنام 1114نفر، از ثروتمند بيخيال تا گداي خياباني، از ورزشكار تا آوازهخوان، از مشابه صدام حسين تا نگهبان سابق سفارت آمريكا، از كشاورز تا دامدار، از پشت كنكوري تا دورهگرد، از سياسيون حرفهاي تا نظاميها و... نه تنها نشانه رسيدن به رشد سياسي نبود، بلكه نشانه كاملي از عدم بلوغ فكري و انحراف مسير در انديشههاي سياسي يك ملت كهن تاريخي است كه ميتوان دلايل متعددي را براي چنين وضعيتي برشمرد و در نگاهي ساده، حداقل سه عامل ذيل را بهصورت شفاف در اين ثبتنامها برشمرد. 1- خلاء قانوني و تعريفنكردن حداقلهاي لازم براي ثبتنامكنندگان در انتخابات رياست جمهوري ايران كه نتيجه آن باعث خنده جهان شد. 2- نگاه پر از طنز و كنايه ثبتنامكنندگان كه رياستجمهوري را مسووليتي تشريفاتي و بدون خاصيت و بسيار ساده پنداشته و هيچكسي هم در جامعه خود را كمتر از حد يك رييسجمهور ندانسته و با هجوم براي ثبتنام "از همه اقشار و با هر نگرش و تحصيلاتي" باعث خنده مردم شدند. 3- پيام تلخ، اما ساده و روان ثبتنامكنندگان كه از يك طنز ذاتي و آرزوهاي پنهان آنها براي يك ايران مستقل، آزاد و آبادان حكايت ميكرد كه شايد مسوولان پيام آنها را بشنوند. *** در اين يادداشت تلاش ميكنم، سه مبحث كلي بالا و موضوعات ديگر، ولي مرتبط با انتخابات را از زواياي مختلف مورد بررسي قرار دهم. هرچندكه "قانون" كميتهايي را براي ثبتنامشوندگان ریاست جمهوری در نظر گرفته است، اما در مجموع، سادگي اين شرايط و آزادي ثبتنام براي همگان، بدون رعايت سن و سال و سواد و سرمايه و... فضاي شلوغ و درهم و برهمي را بهوجود آورده است كه منطق ثبتنام براي رياستجمهوري را بهعنوان مهمترين انتخابات يك نظام، دچار اختلال و نوعي جوك و شوخي كرد! تصاويري كه در آن مدت از صحنه وزارت كشور ايران به جهان مخابره شد، تا مدتها نقل محافل جهاني خواهد بود، هنوز اين تصاوير با گذشت مدتها، در اينترنتها حضوري جدي اما كميك دارند! در مورد تعريفنكردن حداقلهاي لازم براي ثبتنامكنندگان و مقايسه شرايط رييسجمهورشدن در ايران با كشورهاي جهان، حرفهاي بسياري از اهل قلم و قانون تا مردم عادي كوچه و بازار در رسانهها نوشته و يا گفته شده است، كه اميدوارم مجموعه نظريات مورد توجه مجلس قرار گيرد. اكثريت مردم معتقدند كه قانون براي رييسجمهورشدن بايد قبل از انتخابات دهمين دوره رياستجمهوري اصلاح شود و حداقلهاي لازم از قبيل سن، مدرك تحصيلي، سوابق گذشته، وضعيت مالي، سيربودن شكم و امثالهم در قانون انتخابات گنجانده شود. در بسياري از كشورهاي جهان، احزاب، حرف اصلي را در انتخابات رياستجمهوري یا مجلس ميزنند و مردم به كانديداهاي حزبي راي ميدهند. و در بعضي از كشورها هم، احزاب، نمايندگان خود را به مجلس ميفرستند و رياست جمهور هم از بين نمايندگان حزب برتر انتخاب ميشود. در كشورهايي هم كه انتخابات عمومي وجود دارد، حداقلهاي لازم هميشه ديده ميشود و هر كسي نميتواند خود را كانديد نمايد. حضور بيحساب و كتاب آدمها و شلوغكردن صف انتخابات را به هر دليلي از شهرتطلبي و خودباوري تا نيت خيرداشتن، از احساس مسووليت اجتماعي تا وظيفه شرعي، از سادهانگاري پست رياستجمهوري تا خطيربودن آن را باحضوري چنين درهم و برهم از طيفهاي گوناگون جامعه، مردم جهان نميفهمند و اين حضور هزار داوطلب از جان گذشته را با متر و ميزان فرهنگي خود از انتخابات كشورهايشان ميسنجند و در اين اندازهگيري، سهم ملت داناي ما، پوزخندي است كه بايد دل هر ايراني عاشق و اهل فكر را بلرزاند. |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم اسفند 1386ساعت 9:39 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد ایران - آبادان
شناسنامه ميگويد در 10 فروردين 1333 و در منتهياليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايرانزمين، به شرط آنكه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شدهام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانهاش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني ميكنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم ميشود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است!
كودكي در مناطق نفتخيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در
<زمين كوچيكه>
بندر معشور آغاز شد.
<بني طرف>
معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد.
دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابنسينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشهگيمان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي
<لين يك احمدآباد>
آبادان پايان همه شلوغيهاي ذهن 18 سالگيام شد.
در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و
<خ>
بازيهاي ديگر، پايتختنشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدنهاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي.
تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد.
30 سال مستخدم نااهلي براي دولتها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريتهاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند.
از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بودهايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكهاي كه حالا فهميدهايم، قطرهچكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زدهايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحبامتيازي و آبدارچيگري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كردهايم. در سالهاي اول انقلاب،علاوه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستنيفروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كميپول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم.
از دوران دبستان هم به بچههاي با معرفتتر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلمها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كردهايم.
مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخهپيچهاي داروخانهها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيليهاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعيام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علياصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانشپژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد...
و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالات همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلاگي به نام من جمع شده است . آنها خواستهاند كه يادداشتهاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كردهاند. دستشان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلاگ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشتها در يكي از اين 14 سرفصل جاي ميگيرد. 3-يادداشتها، علاوه بر سرفصلها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامهنگار، بعضي يادداشتها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمانهاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشتها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمعآوري شد،در وبلاگ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه ميخواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامهاي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجلهاي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دستاندركاران آن که البته اين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست. |
|
RSS
|