![]() |
![]() |
|
| با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید. |
|
«سيمين دانشور» بانوي بزرگ ادبيات معاصر اين سرزمين ومدافع آزادي و يار هميشگي زندهياد جلال آلاحمد در مقالهاي مينويسد: در «اپانيشادها» تدوين شده در هزاره اول پيش از ميلاد مسيح در هند به اين پرسش و پاسخ ازل وابد برميخوريم؛ عالم از چه به وجود ميآيد و به چه منتهي ميشود؟ و اين پاسخ ازل و ابد را هم ميخوانيم كه عالم از آزادي به وجود ميآيد و در آزادي ميآسايد و در آزادي منحل ميگردد. دفاع از آزادي، اين راز وجود، مهمترين مسالهاي است كه در فرهنگ جهاني مطرح بوده و خواهد بود. هر هنرمندي، نويسندهاي، روزنامهنگاري، در هر زماني و پيش از هر زماني و خصوصا در دوران ما، چشم به آزادي داشته است، كوشيده است از آن دفاع كند و به آزادي دست پيدا كند. هنرمندان، نويسندگان و فرهنگسازان راستين، در طول تاريخ، اين رسالت را داشتهاند كه همچون پيامبران، براي احقاق اين حق بزرگ نژاد شريف انساني تا پاي جان بكوشند. هنرمندان، نويسندگان، روزنامهنگاران، واعظان، معلمان و همه دلسوختگان رشد ملتها، در همه تاريخ، با وجود همه عوامل بازدارنده، رسالت مهم خود را از ياد نبردهاند و در حد توان خود كوشيدهاند تا سنگي از ديواره بلند بارو بكنند و به آب روان دامنه قلعه بيفكنند. به اين اميد كه صداي آب، صداي آزاد و فرياد آزادي را بشنوند. روزنامهنگاران همچون همه عاشقان فرهنگ، عاشقان هنر، در كنار مردم، به آزادي ميانديشند، براي آزادي تلاش ميكنند و مينويسند. همه فرهنگسازان، دو «ماراتن» را برگزيدهاند و در طول زمان، قلم را دست به دست به ديگري سپرده تا جامعهاي سرافراز برپا دارند. روزنامهنگاران ايراني براي اين آزادي از ديرباز جان دادهاند و امروز خود را درتحقق شعار آزادي، استقلال، جمهوري اسلامي سهيم ميدانند وشایدهر روزنامه ای با اين نگاه كه بتواند بستر مناسبي براي همه آزادانديشان اين سرزمين هميشه سبز باشدمتولد می شود. اين قلم آخرين يادداشت سال 1380 روزنامه آزاد را با نگاهي به حفظ سنتها و گراميداشت دو واقعه مهم نوروز و محرم در شماره سهشنبه 28 اسفند1380 نوشت و به پيشنهاد مهرباني مدير مسوول و سردبير روزنامه آزاد، اولين يادداشت سال 81 را نيز با نگاهي به آزادي مينگارد. با ذكر اين ادعا كه انديشههايتان هميشه سبز و آزاد برويد و با اين جمله از «ولتر» حكيم معروف فرانسوي، يادداشت خود را به پايان ميبرم. «من با اين حرفي كه ميزني مخالفم ولي حاضرم جان خودرا فدا سازم تا تو «آزاد» باشي و بتواني حرف خود را هميشه بزني». روزنامه آزاد - شماره 78 - 17 فروردين 1381 |
|
+ نوشته شده در
یکم آذر 1386ساعت 11:16 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد ایران - آبادان
شناسنامه ميگويد در 10 فروردين 1333 و در منتهياليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايرانزمين، به شرط آنكه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شدهام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانهاش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني ميكنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم ميشود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است!
كودكي در مناطق نفتخيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در
<زمين كوچيكه>
بندر معشور آغاز شد.
<بني طرف>
معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد.
دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابنسينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشهگيمان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي
<لين يك احمدآباد>
آبادان پايان همه شلوغيهاي ذهن 18 سالگيام شد.
در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و
<خ>
بازيهاي ديگر، پايتختنشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدنهاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي.
تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد.
30 سال مستخدم نااهلي براي دولتها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريتهاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند.
از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بودهايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكهاي كه حالا فهميدهايم، قطرهچكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زدهايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحبامتيازي و آبدارچيگري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كردهايم. در سالهاي اول انقلاب،علاوه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستنيفروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كميپول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم.
از دوران دبستان هم به بچههاي با معرفتتر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلمها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كردهايم.
مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخهپيچهاي داروخانهها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيليهاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعيام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علياصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانشپژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد...
و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالات همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلاگي به نام من جمع شده است . آنها خواستهاند كه يادداشتهاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كردهاند. دستشان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلاگ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشتها در يكي از اين 14 سرفصل جاي ميگيرد. 3-يادداشتها، علاوه بر سرفصلها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامهنگار، بعضي يادداشتها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمانهاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشتها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمعآوري شد،در وبلاگ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه ميخواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامهاي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجلهاي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دستاندركاران آن که البته اين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست. |
|
RSS
|