![]() |
![]() |
|
| با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید. |
|
بررسي يكي از روزنامههاي جبهه دوم خرداد، بهانهاي شد تا «شمسالواعظين» بگويد كه مخالف به اندازه كافي داريم، بهتر است دوستان را هم نيازاريم... و يادداشت من تغييرنگاه داد به جايگاه فرهنگسازان و سياستبازان در روزنامههاي دوم خرداد. بررسي اجمالي روزنامههاي جبهه دوم خرداد نشان از سياسي بودن آنها دارد، حضور چربتر چهرههاي سياسي بر خانواده فرهنگ و هنر در روزنامههاي دوم خرداد نشان از گرايش عمده آنها به مسائل سياسي جامعه است كه در اين شرايط بسيار طبيعي و الزامي است، اما استفاده گاه و بيگاه از خانواده فرهنگ و هنر و در مواردي خاص مثل نظرسنجيهاي انتخاباتي وترورهاو آشنايي با ديدگاههاي اديبان، فرهنگسازان و هنرمندان براي مردم از اهميت ويژهاي برخوردار است كه بر صاحبان مطبوعات نيز پوشيده نيست، مردم، فرهنگسازان خود را دوست دارند، فرهنگسازان در طول زمان شكل ميگيرند، اگر اثري خواندني باشد ميماند، تبليغات در آنها نقشي پررنگ ندارد، مردم شاعراني را كه در طول بيست سال گذشته از همه امكانات رسانههاي دولتي بهره گرفتهاند و به ضرب و زور صداوسيما و روزنامههاي آنچناني مرتبا شعر خوانده و چاپ كردهاند نميشناسند، اما شاعر در خاك خفته و شاعر درخانه نشسته همچنان در ذهن نسل بيست ساله انقلاب هم حضور يافته و زندهاند، جوانان «پريا» ميخوانند و «نرم و آهسته به سراغ» آن ديگري ميروند و با هم ميخوانند «تو اگر بنشيني، من اگر بنشينم، چه كسي برخيزد». اين روزها مردم مطالب سياسي را بيشتر ميخوانند و بيشتر ميفهمند و روزنامهها براي بررسي كارنامه خودشان و نظرسنجيهاي خاص به سراغ چهرههاي سياسي، فرهنگي، هنري، ادبي و دانشگاهي ميروند، اما همين مردم، حرفهاي سياسي را از زبان اهل فرهنگ و هنر بيشتر دوست دارند و حتي بيشتر ميفهمند و باور ميكنند. از شصت و چند نفري كه درباره يكي از روزنامههاي دوم خرداد اظهار نظر كرده بودند، هشتاد درصدشان قصهنويس، شاعر، خوشنويس، فيلمساز، خواننده و به عبارتي از خانواده اديبان و هنرمندان بودند، گروهي كه بيشتر «فرهنگساز»اند نه «سياستساز». گروهي كه در ساختن و آمادهسازي بستر سياست نقش داشته، اما هرگز«سياسيكاري» نميدانند و اگر هم بدانند«سياسيكاري» نميكنند. سهم گروه اديبان، هنرمندان، روزنامهنگاران و فرهنگسازان از «بازيهاي سياسي» فقط زيبا مردن است، آنها معمولا با مرگشان جامعه را آگاه ميكنند، هر وقت قرار ميشود كه در بازيهاي سياسي كسي به قتل برسد، اين خانواده فرهنگ و هنر است كه انتخاب ميشوند تا با اتوبوس به قعر دره بروند و يكي يكي سكته ناقص كنند و با كارد و طناب و زنجير و تصادف شهيد شوند و «سياستبازان» و «سياستكاران» همچنان در پشت درهاي بسته، از آنطرف جوي فرياد سر دهند و رشدكنند. «فرهنگسازان» در بازي هاي سياسي و بوروكراسي اداري، از مزاياي شغلي سياستكاران برخوردار نيستند، آنها هر وقت به وجودشان نياز است مورد استفاده سياستبازان قرار ميگيرند «اغلب خودشان ميدانند و هر كدام بنا به دلايلي به آن اهميت نميدهند». فرهنگسازان كار خود ميكنند، نان خود ميخورند و زحمتي بر كسي روا نميدارند، آنها معمولا بر دوش شرايط مساعد هم سوار نميشوند، «نقاش» نقش خود را ميكشد، «آهنگساز» آهنگ خود را مينوازد، «عكاس» عكس خود را ميگيرد، «قصهنويس» قصه خود را ميگويد، «خوشنويس» خط خود را مينويسد و... و همگي در تاريخ ميمانند. اما سياستبازان، آهنگ را از ديگري انتخاب و بر نقش همسايه سوار ميشوند و قصهاي را از اين و آن ميدزدند و در نهايت فيلم شان را ميسازند. فرق سياستبازان با فرهنگسازان در تقلبي بودن انديشههايشان است، سياستباز جهت باد برايش مهم است و هر بامداد به پشتبام خانه خود و همسايه نگاه ميكند،او از انديشه تهي است، بيشتر كليشه است. در چنين شرايطي روزنامههاي دوم خرداد متولد شده اند. آنها روزنامههاي سياسي بودند، كسي هم از يك روزنامه سياسي، نگاه فرهنگي و هنري انتظار نداشت. به گفته همه فرهنگسازان، روزنامههاي دوم خرداد، رسالت خود را در يك سالي كه گذشت، در حركت سياسي جامعه به خوبي انجام دادهاند، ترور حجاريان و تهديد دائمي گنجي، باقي، شمس، نبوي، بهنود، جلاييپور و ساير روزنامهنگاران جبهه دوم خرداد تاييدي براين ادعاست. روزنامههاي دوم خرداد در يك سالي كه گذشت، در بازيهاي سياست و سياستمداران، در قطاري كه نميدانست مقصد كجاست، تلاش كردند كه جايگاه خود را پيدا كنند. وقتي قطار سياست در ايستگاه دوم خرداد توقف كرد، عدهاي دانسته و ندانسته، آگاه و ناآگاه، بحق و ناحق سوار شدند و حالا از اين كوپه به آن كوپه ميدوند، دست ميزنند، گريه ميكنند، فرياد ميزنند، شلوغ ميكنند، قسم ميخورند و ... هر كس در توان خود و انديشههايش تلاش ميكند تا با نالهها و صدا و قلمش در حركت قطار تسريع و يا توقف ايجاد كند. گروهي كه ندانسته و ناآگاه و ناحق و فرصتطلبانه سوار قطار شدهاند به مرور درايستگاههاي بعدي پياده شده و يا خواهند شد، «انديشههاي برتر» كليشههاي شعاري و عوامپسندانه را رسوا خواهدكرد و [...] روزنامههاي دوم خرداددر سالي كه گذشت، تمرين كردند تا بتوانند صداي انسانيشان را بر صداي بلند چرخهاي مهيب قطار سياست، كمي بلندتر، به گوش آنهايي كه آرامآرام و يا بيتفاوت از كنار قطار ميگذشتند و گاهي هراسان و دزدكي نگاهي به قطار سياست ميكردند برسانند. در اين دو سالي كه گذشت صداي روزنامههاي دوم خرداد به گوش رهگذران «حتي بيتفاوتها» خورده است، حالا رهگذران «حتي بيتفاوتها» به شيشههاي پنجره قطار خيره شدهاند و ميخواهند بدانند در اين قطار سياست (كه چه خالي ميرفت) چه ميگذرد، مثل اين كه عدهاي در كوپههاي قطار اسير شدهاند، ترور شدهاند و با دستان خود مردم را به سوي خود ميخوانند. رهگذران بيتفاوت كمكم به ياد ميآورند در پشت شيشههاي پنجره قطار، كساني را ديدهاند كه فرياد ميزدند، آرام ميگريستند، كمك ميخواستند، طناب به دور گردنشان بود، دستبند داشتند، زخمي بودند، صبح كه از خانه بيرون رفته بودند، دستگير و چشمبسته به درون كوپه انفرادي انداخته شده بودند. حالا رهگذران ميخواهند به كمك روزنامههاي دوم خرداد بدانند كه قبل از دوم خرداد 1376 اين قطار كجا ميرفت؟ بعد از دوم خرداد 1380 كجا ميرود؟ اگر متوقف شد بر سر آن چه خواهد آمد، بعد از تصرف چه ميشود؟ آن كه تصرفش كرد دوباره آن را به حركت درنخواهد آورد؟ قطارهاي بعدي كدامند؟ و ... تداوم انتشار روزنامههاي دوم خرداد ميتواند به بخشي از اين سوالات پاسخ دهد. عمرشان پايبنده باد. عصر آزادگان - چهارشنبه 17 فروردين 79 - شماره 142 |
|
+ نوشته شده در
بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 2:48 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد ایران - آبادان
شناسنامه ميگويد در 10 فروردين 1333 و در منتهياليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايرانزمين، به شرط آنكه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شدهام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانهاش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني ميكنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم ميشود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است!
كودكي در مناطق نفتخيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در
<زمين كوچيكه>
بندر معشور آغاز شد.
<بني طرف>
معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد.
دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابنسينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشهگيمان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي
<لين يك احمدآباد>
آبادان پايان همه شلوغيهاي ذهن 18 سالگيام شد.
در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و
<خ>
بازيهاي ديگر، پايتختنشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدنهاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي.
تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد.
30 سال مستخدم نااهلي براي دولتها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريتهاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند.
از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بودهايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكهاي كه حالا فهميدهايم، قطرهچكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زدهايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحبامتيازي و آبدارچيگري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كردهايم. در سالهاي اول انقلاب،علاوه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستنيفروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كميپول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم.
از دوران دبستان هم به بچههاي با معرفتتر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلمها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كردهايم.
مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخهپيچهاي داروخانهها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيليهاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعيام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علياصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانشپژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد...
و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالات همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلاگي به نام من جمع شده است . آنها خواستهاند كه يادداشتهاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كردهاند. دستشان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلاگ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشتها در يكي از اين 14 سرفصل جاي ميگيرد. 3-يادداشتها، علاوه بر سرفصلها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامهنگار، بعضي يادداشتها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمانهاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشتها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمعآوري شد،در وبلاگ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه ميخواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامهاي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجلهاي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دستاندركاران آن که البته اين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست. |
|
RSS
|