![]() |
![]() |
|
| با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید. |
|
- آقا حواست كجاست؟ - پيش دخترم - به خاطر همون دخترت، مواظب خودت باش. مارو هم بدبخت نكن. دستي به علامت فهميدن تكان ميدهم. ....................... - بسه ديگه، چرا فحش ميدي؟ - آخه وقتي مُردي، صد تا صاحب پيدا ميكني. ....................... از اداره زدم بيرون، از اين همه توطئه و بوركراسي تنگي نفس گرفته بودم، ميرم سمت ميدان امام، عرض خيابان را رد نكرده، فحشها را ميخورم، فرياد و هياهو يك ريز از «توپخانه» ميبارد، هجوم آدمها، ماشينها، موتوسيكلتها، دستفروشها و ... - همه جور كوپن ميخريم حتي باطلهها را... - نوار، فيلم، ورق و ... هم داريم. - هر چه ميخواهيد بگيد تا بياريم. - حاجآقا، ستار، معين، شهره هم رسيد. - آخرين نوارهاي لسآنجلسي را ميخواهيد؟ - رسيور كارتي هم داريم. - سيدي «درتي» نميخوايد. - - آقاي مهندس پاسور اعلا، تخته نرد عالي... - آقاي دكتر لب واكن. -- حاج آقا چي ميخواي ميگردي؟ - حاجي را ولش كن، خودي است. - مهندس قيافهات خيلي آشناست. - كارگردان سينما هستي. آخرين فيلمها را داريم. - فيلمهاي كن حاجي، آخرين فيلم اسكار، سميرا.... - مهندس گردسفيد، لول سياه، عسلي عسلي هم است. - قرص داريم، يكي بزني رفتي طبقه سيام. ....................... سرم گيج ميرود. جلوي كيوسك مطبوعات ميايستم. تيتر درشت يك هفتهنامه جذبم ميكند. «ديگر نميرقصم». هفتهنامه اطلس در شماره اول با محمد خرداديان رقصنده لسآنجلسي مصاحبه كرده است. عكس درشت او همه صفحه اول را با همان تيتر جذاب ديگر نميرقصم پوشانده است. خوشا به حال مسجدجامعي! خوشا به حال فرهنگ و ارشاد اسلامي! خرداديان به 10 سال اقامت اجباري در ايران محكوم شده است. جزاي تخلف، زندگي در ايران است. اسمها در ذهنم رژه ميروند. اردوگاه آشويتس، سيبري، تنب كوچك، تنب بزرگ، قشم، ايران. گيج هستم، گيجتر ميشوم. ميرم سمت اتوبوسها، يكي دستي به شانهام ميزند. - كجايي؟ تو خودتي! - سلام - روبوسي ميكنيم، اسمش يادم رفته، به رويم نميآورم، مدتها قبل توي آسمون، توي يك سفر با هم آشنا شديم، در سينهاش يك درد پنهان از جنگ باقيمانده بود، روزنامهاي ازم گرفت و يه گوشه از فرودگاه غربت نماز خواند. - ميگويم، بهتر شدي، معالجه كردي، آثار شيميايي كم شد. - هيچي نميگويد. - ميگويد چند بار بهت زنگ زدم، پيدات نكردم، خوش ميگذره؟ - سري تكان ميدهم و ميگويم «زندانيم» - ميگويد چرا؟ - خبر محكوميت رقصنده را نشان ميدهم و ميخوانم. - ميگويم، قاضي محترم، زندگي در ايران را مجازات يك رقصنده تعيين كرده است. قاهقاه ميخندد از ته دل. لبخند ميزنم، آخرين قهقهه را به ياد نميآورم. ما زنداني زندانيم! همبستگي يكشنبه 11 خرداد 1382 شماره 736 |
|
+ نوشته شده در
بیست و دوم دی 1386ساعت 1:20 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد ایران - آبادان
شناسنامه ميگويد در 10 فروردين 1333 و در منتهياليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايرانزمين، به شرط آنكه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شدهام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانهاش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني ميكنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم ميشود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است!
كودكي در مناطق نفتخيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در
<زمين كوچيكه>
بندر معشور آغاز شد.
<بني طرف>
معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد.
دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابنسينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشهگيمان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي
<لين يك احمدآباد>
آبادان پايان همه شلوغيهاي ذهن 18 سالگيام شد.
در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و
<خ>
بازيهاي ديگر، پايتختنشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدنهاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي.
تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد.
30 سال مستخدم نااهلي براي دولتها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريتهاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند.
از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بودهايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكهاي كه حالا فهميدهايم، قطرهچكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زدهايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحبامتيازي و آبدارچيگري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كردهايم. در سالهاي اول انقلاب،علاوه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستنيفروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كميپول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم.
از دوران دبستان هم به بچههاي با معرفتتر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلمها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كردهايم.
مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخهپيچهاي داروخانهها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيليهاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعيام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علياصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانشپژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد...
و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالات همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلاگي به نام من جمع شده است . آنها خواستهاند كه يادداشتهاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كردهاند. دستشان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلاگ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشتها در يكي از اين 14 سرفصل جاي ميگيرد. 3-يادداشتها، علاوه بر سرفصلها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامهنگار، بعضي يادداشتها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمانهاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشتها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمعآوري شد،در وبلاگ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه ميخواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامهاي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجلهاي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دستاندركاران آن که البته اين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست. |
|
RSS
|