![]() |
![]() |
|
| با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید. |
|
در يادداشت دوشنبه 9 تير 1382 روزنامه همبستگي از «گفتوگو» و ويژگيهاي ارتباطات كلامي و غيركلامي گفتم. دوستاني تلفني سوال ميكردند، با كساني كه مروج كتك زدن مردم هستند و همچنان خود را پهلوان صحنه رينگ بوكس ميدانند چه بايد كرد؟ گفتم در مورد «چه بايد كرد» من هم، عقلم راه به جايي نميبرد، اما ميدانم كه انديشهها، رينگ بوكس نيست كه يك نفر از آن پيروز بيرون بيايد و دستش را بالا ببريم و برايش هورا بكشيم. اگر انديشه را به خدمت بگيريم، ديگر مشت و لگد معنايي نخواهد داشت. بايد باور كنيم كه در مبارزه بين دو انديشه، بين دو تفكر، برنده و بازنده وجود ندارد. در اين مبارزه هر دو طرف پيروز هستند، در اين صحنه، آن كس كه به ظاهر مغلوب ميشود، در واقع بازنده نيست، شمارش 1 تا 9 وجود ندارد، در مبارزه «گفتن و گوش كردن»، دست كسي را به عنوان برنده بالا نميبريم و براي يك نفر یا يك گروه دست نميزنيم. در گفتوگو، هردو طرف پيروزند، برنده واقعي انديشه سوم است كه با گفتوگوي دو طرف متولد ميشود. بايد كمكم برخورد انديشهها و گفتمان را باور كنيم و بپذيريم كه برخورد انديشهها ميتواند در دل قوانين، مذهب و عرف جامعه جاري شود. اگر درجامعهاي ديالوگ و گفتوگو حذف شود، جامعه به سمت سكون و ويراني و تنش حركت خواهد كرد. در صحنه انديشه يا به قول رئيسجمهورخاتمی، گفتوگوي تمدنها، افكار و عقايد به مقابله با يكدگير برميخيزند و در نهايت تفكر سوم كه از دو طرف ويژگيهايي را كم يا زياد گرفته است، تبديل به انديشه هر دو طرف ميشود. اكبر نبوي طنزنويس مشهور معاصر ميگويد: «حرف زدن در اين كشور كار سختي است، چرا كه يك چيزي ميگوييم و چيز ديگري ميشنوند. قبل از اينكه بخوانند، ميدانند ما چه نوشتهايم، همان چيزي را ميخوانند كه ميخواهند بخوانند، قبل از اينكه گوش كنند چه گفتهايم، به جواب دادن فكر ميكنند. تمام اين چيزها در شرايطي اتفاق ميافتد كه قرار است مسوول گفتوگوي تمدنها باشيم، حرف زدن ممكن نيست، چون شما براي اينكه حرف بزنيد، بايد فكر كنيد و همين فكر كردن باعث دردسر است.» فكر كردن، نقطه اوليه «گفتوگو» است، بايد «اتاق فكر» براي جامعه فراهم كرد. بايد به ترويج هنرها همت گماشت، ايجاد گالريهاي نقاشي، هنرهاي تجسمي، ساخت فيلمهاي خوب و نمايش آن در سينماهاي خوبتر، توجه به تئاتر به عنوان هنر مادر و انديشهساز، ايجاد تشكلهاي فرهنگي، گسترش «NGO»ها، كمك به كانونها و انجمنهاي ادبي، تشويق شاعران، دادن آزادي به نويسندگان و روزنامهنگاران، توسعه كمي و كيفي مطبوعات، فراهم كردن شرايط مطلوب براي كتاب و نشر و صدها موضوع از اين قبيل گامهاي اجرايي در فراهم كردن شرايط فكر كردن و زمينهسازي براي «گفتوگو» است. در ترويج «گفتوگو» بايد اول شخص فاعل را رها كنيم. دستور من، نگاه من، كارمن و ... امان از اين «من»هاي شيطاني كه سالهاست از هابيل و قابيل تا اسكندر و نمرود، از چنگيز تا شاه قاجار، از هيتلر تا موسوليني، از پينوشه تا صدام، اين جهان را رها نكرده است. كافي است كمي دور و بر خودمان را نگاه كنيم، همه «من» هستيم، همه «شاهك» هستيم. همه به زير دست و كوچكتر زور ميگوييم. اگر در اداره نتوانستيم، در خيابان، در خيابان نشد، در خانه، درخانه نشد در كلاس درس، در كلاس درس نشد در...اين دور باطل همچنان از بالا تا پايين و به عكس انجام ميشود. برادران و خواهران عاقلتر از من، بايد باور كنند كه به قول يك فيلسوف بزرگ: «ممكن است، من بر خطا باشم و شما بر صواب، مهم نيست، اگر كمي بذل و كوشش كنيد، ممكن است هر دوي ما به حقيقت وكمي از واقعيت نزديكتر شويم.» روزنامه همبستگي - شماره 765 - 16 تير 1382 |
|
+ نوشته شده در
هجدهم مهر 1386ساعت 10:14 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد ایران - آبادان
شناسنامه ميگويد در 10 فروردين 1333 و در منتهياليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايرانزمين، به شرط آنكه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شدهام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانهاش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني ميكنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم ميشود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است!
كودكي در مناطق نفتخيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در
<زمين كوچيكه>
بندر معشور آغاز شد.
<بني طرف>
معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد.
دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابنسينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشهگيمان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي
<لين يك احمدآباد>
آبادان پايان همه شلوغيهاي ذهن 18 سالگيام شد.
در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و
<خ>
بازيهاي ديگر، پايتختنشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدنهاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي.
تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد.
30 سال مستخدم نااهلي براي دولتها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريتهاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند.
از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بودهايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكهاي كه حالا فهميدهايم، قطرهچكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زدهايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحبامتيازي و آبدارچيگري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كردهايم. در سالهاي اول انقلاب،علاوه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستنيفروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كميپول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم.
از دوران دبستان هم به بچههاي با معرفتتر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلمها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كردهايم.
مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخهپيچهاي داروخانهها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيليهاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعيام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علياصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانشپژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد...
و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالات همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلاگي به نام من جمع شده است . آنها خواستهاند كه يادداشتهاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كردهاند. دستشان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلاگ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشتها در يكي از اين 14 سرفصل جاي ميگيرد. 3-يادداشتها، علاوه بر سرفصلها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامهنگار، بعضي يادداشتها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمانهاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشتها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمعآوري شد،در وبلاگ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه ميخواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامهاي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجلهاي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دستاندركاران آن که البته اين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست. |
|
RSS
|