![]() |
![]() |
|
| با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید. |
|
ایستادهام چون شمع / مترسان ز آتشم معاون محترم وزير تلفن ميكند. مدير كل محترم پيام ميدهد، عضو محترم هيات مديره توصيه ميكند، مدير عامل محترم اظهار محبت ميكند، رييس كل محترم ميگويد: كوتاه بيا، استاد عزيزم غلامحسينخان كه مسووليت هم دارد و بسيار هم محترم است فرياد ميزند: تا يادداشتهاي مديريتي جوانمرگ نشدهاند دست از سر مديريتها بردار. محمد آقازاده دوست روزنامه نگار هم در شماره 18 خرداد 1383 درزير سايه سر دبيري اينجانب و در روزنامه «اقتصاد پويا» ( براي اثبات آزادي و حق بيان) محترمانه خطاب به حقير نوشتهاند: نبايد حرف اضافي زد و در انتهاي يادداشت خود هم رسما اعلام كردهاست كه ظاهرا تعداد جوهردانهايي كه به سر بزرگمهرخورده ، كم است و بايد منتظر بود و..... به همه اين عزيزان پاسخي ندارم جز آنكه بگويم، من يك شمع هستم، شعله شمع ضعيفتر از آن است كه آتش خشم معاون و مدير كل و مدير عامل و وزير و وكيل دامنش را بگيرد. من و همه اهل قلم شمع كوچكي هستيم كه تلاش ميكنيم به اندازه يك شمع روشنايي ببخشيم، وگرنه براي روشنايي عالم نياز به خورشيدهاي متعدد است،پس ما را در حد يك شمع كوچك ببينيد اما به ضربالمثلها به عنوان عصاره انديشه ملتها احترام بگذاريد و به آنها فكر كنيم، در يك ضرب المثل قديمي گفتهاند كه آب مسير خودش را سريع پيدا ميكند. سيل وقتي ميآيد كه بسترش از قبل آماده باشد. من اگر در يادداشتهايم از مديريتهاي كوتوله ميگويمو يا از مديريت سنتي مينويسم و اگر فرياد همه مردم از مديريتهاي هزار فاميل بلند شده است و به مديريتهاي ضعيف، ترسو و محافظه كار معترضيم، چرا اين مقامات محترم نگرانند؟ من معتقدم، اين عزيزان هيچكدام خوشبختانه جيرجيرك نيستند، مدير كل محترم، معاون محترم، عضو هيات مديره محترم، وزير محترم، رييس كل محترم، مدير عامل محترم، كارمند محترم و «فيل"هستند. نگاه من به عالم مديريت، يك نگاه ارزشي است نگاه ويرانگر و مخرب نيست، اما اگر تصادفا سيل، بستر خودش را پيدا ميكند، يادمان باشد كه باز هم از قديم گفتهاند، در بستر سيل خانه نسازيد. «من روزنامه نگار» با من مدير -تفاوتهايي عمده داريم.من مدير- در حوزه مديريت، فرمانرواي بيچون و چرايي هستم كه با دانش يا بي دانش و بر اساس سليقه يا در چارچوبهاي تعريف شده با كمي قوانين و يا بدون ضوابط، كاري را خوب يا بد به سرانجام ميرسانم كه بديهي است هر كس هم حق دارد نقدي بر آن داشته باشد. اما «من روزنامهنگار، جزء همان كساني است كه ميتواند نقدي بر من مديريت داشته باشد، «من روزنامه نگار» بهدنبال كمي عدالت است، مينويسد چون اعتقاد دارد. البته اجباري در كار نيست، حقوق و مزاياي زيادي هم دريافت نميكند حتي بسيار مواقع حرفهايش چاپ هم نميشود و اگر چاپ شد هم گاهي كسي نميخواند، اما او وظيفه دارد كه بگويد و بنويسد. «روزنامه نگار» فرهنگ پاسخگويي را براي گذران روز نميبيند، به پاسخگويي معتقد است ، به ارتباطات انساني عشق ميورزد، اصلا اگر اهل قلم ننويسند، مردهاند. يك روز به يك وزيري كه بزرگواري كرده بود و احوالپرس شده بود عرض كردم، واژه"زنده بگور» را شنيده ايد؟ قصههاي هدايت و كافكا را خواندهايد؟ وقتي روزنامه نگاري نمينويسد وقتي انساني پر تلاش بر اثر يك توطئه، از كاري كه به آن عشق ميورزد باز ميماند، وقتي مديراني ارزشمند شهرداران «زنجان» ميشوند، در واقع همگي با هم فرهنگ مسووليت پذيري را زنده بگور كردهايم. روزنامه نگار با كام تلخ مينويسد، اما اگر ننويسد، مُرده است. اگر بزرگواران كمي صبوري كنند، يادداشتهاي من با تعريفي از مديريتهاي سايه، مديريتهاي ابدي، مديريتهاي منشيها، مديريتهاي قدرتمند به مديريتهاي پاسخگو، مديريتهاي جسارتي، مديريتهاي مشتري مدار، مديريتهاي عاشق، مديريت خدمتگزار و در نهايت به مديريت متعادل ختم ميشود. اين مجموعه يادداشتهاي مديريتي كه در مجلات مختلف منجمله مجله بانك مسكن و بعدها در روزنامه آزاد ، روزنامه همبستگي ، روزنامه صبح اقتصاد ،روزنامه «اقتصاد پويا» و... منتشر شده است ، مجموعه اي است كه اگر خداوند بخواهد در كتاب كوچكي براي يادگاري به جوانترها تقديم خواهد شد.اين قلم هم مثل همه روزنامه نگاران با خداي خود عهد و پيماني داشته است، هر يادداشتي كه مينويسد به قصد نقد و در جهت رشد اين سرزمين مقدس است، سرزميني كه خاكش سورمه چشمم باد. خداوند را به شهادت ميطلبم كه هرگز يادداشتي ننوشتهام كه در آن پيامهاي مولايم علي را آويزه گوش هوش نكرده باشم. «در تثبيت آنچه بدان كار كشورت سامان ميگيرد و در استوار ساختن آنچه امر مردم با آن پيش از اين بر پا بوده است بكوش» مردم به دو گروهاند: اما اخ لك في الدين و اما نظير لك في الخلق ... يا در دين برادران تو هستند و يا در آفرينش همنوع تو ميباشند، انسانها گاهي از راه ميلغزند و به آفتها دچار ميشوند ودانسته يا ندانسته به كارهايي دست ميزنند و تو بايد با گذشت و چشم پوشي چندان بهرهمندشان كني كه چشم پوشي و گذشت خدا را در مورد خود چشم داري. مولايمان علي عليه السلام فرمان داد: هرگز مباد كه از عيبي كه بر تو پنهان است، پرده برگيري كه مسووليت تو، تنها پاكسازي زشتيهاي نمايان است. من و همه اهل قلم، چه آناني كه دين خدا و مقتدايش علي را باور دارند و چه آنها كه به ظاهر در اين راه هستند و باور ندارند، نميتوانيم قلمي بزنيم كه در آن حرمتهاي فردي و شخصي كسي خدشه دار شود.اما فرمان اوست كه مرا مجبور ميكند تا در راه پاكسازي زشتيهاي نمايان كه بخشي از آن همان مسووليتهاي ظاهري مديران و نحوه اعمال و رفتار و كردار آنها است، درحد همان شمع كوچك لرزان نورافشاني كنيم. مگر مولا و مقتداي ما نميگويد: ثم ليكن، اثرهم عندك اقولهم بمر الحق الك و .... «گزيده ترين ياران و همكاران و دوستان و دلسوختگان برگزيده تو، همان كساني هستند كه با تو سخن تلخ حق را بي پردهتر ميگويند.» روزنامه نگار، برادر يا خواهري است كه تلاش ميكند سخن حق را كمي بيپردهتر بگويد، حتي اگر تلخ باشد شما با بزرگواري نوش جان كنيد، اطمينان داشته باشيد بهبودي و سلامت در راه است. روزنامه اقتصاد پویا - شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۳ - شماره ۳۶ |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم آذر 1386ساعت 13:12 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد ایران - آبادان
شناسنامه ميگويد در 10 فروردين 1333 و در منتهياليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايرانزمين، به شرط آنكه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شدهام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانهاش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني ميكنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم ميشود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است!
كودكي در مناطق نفتخيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در
<زمين كوچيكه>
بندر معشور آغاز شد.
<بني طرف>
معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد.
دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابنسينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشهگيمان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي
<لين يك احمدآباد>
آبادان پايان همه شلوغيهاي ذهن 18 سالگيام شد.
در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و
<خ>
بازيهاي ديگر، پايتختنشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدنهاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي.
تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد.
30 سال مستخدم نااهلي براي دولتها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريتهاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند.
از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بودهايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكهاي كه حالا فهميدهايم، قطرهچكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زدهايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحبامتيازي و آبدارچيگري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كردهايم. در سالهاي اول انقلاب،علاوه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستنيفروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كميپول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم.
از دوران دبستان هم به بچههاي با معرفتتر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلمها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كردهايم.
مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخهپيچهاي داروخانهها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيليهاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعيام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علياصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانشپژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد...
و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالات همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلاگي به نام من جمع شده است . آنها خواستهاند كه يادداشتهاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كردهاند. دستشان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلاگ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشتها در يكي از اين 14 سرفصل جاي ميگيرد. 3-يادداشتها، علاوه بر سرفصلها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامهنگار، بعضي يادداشتها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمانهاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشتها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمعآوري شد،در وبلاگ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه ميخواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامهاي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجلهاي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دستاندركاران آن که البته اين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست. |
|
RSS
|