![]() |
![]() |
|
| با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید. |
|
به نام او كه هرچه بخواهد همان ميشود مشكلي را كه در اين يادداشت طرح ميكنم، ارتباطي به دولت نهم ندارد و هرگونه انتقادي را بايد نثار كساني كرد كه تفكر خودكفايي شركتها و سازمانهاي دولتي و نيمه دولتي را با مجوز و بيمجوز براي سودجويي و لفت و ليسهاي چربتر در ساليان گذشته و در دولتهاي مختلف تاكنون آغاز كرده و ادامه ميدهند. اما بدون شك حل اين مشكل را بايد در دولت نهم دنبال كرد و رسانه ملي و مطبوعات هم بايد جايگاه خدمات عمومي از جيب دولت به نفع مردم و در جهت رفاه آنان را تعريف كنند تا مردم بيشتر به حقوق شهروندي خود طبق قانون اساسي آشنا شوند. مجلس شوراي اسلامي هم بايد با وضع قوانين مناسب، براي هميشه تفكر خودكفايي دستگاههاي خدماتي از جيب مردم را پاك كند. بگذاريد قصهاي را در همين رابطه برايتان نقل كنم. در شمال تهران، كوههايي واقع شده است كه مردم خسته از شهر، به عنوان ارزانترين وسيله تفريحي، ورزشي ميتوانند انتخاب نمايند و با راه رفتن در آن، انرژيهاي پنهان خود را فروكش كنند. همه بزرگان اين سرزمين و خصوصا مقام معظم رهبري نيز بارها با حضور خود در ميان مردم در همين كوهها، همگان را به پيادهروي، ورزش كردن و تفريح دعوت كردهاند. در انتهاي خيابان ولنجك، معروفترين جاده پيادهروي با عنوان توچال يا بام تهران قرار دارد. مسيري كه ميتواند يكي از زيباترين و پرجاذبهترين محلهاي توريستي و گردشگري تهران باشد. متاسفانه عملكرد مديريت ضعيف بر اين مجموعه در سالهاي گذشته تاكنون نه تنها كوچكترين فضاي جديد و يا جاذبه و نوآوري را در اين مسير راه پيمايي فراهم نكرده است بلكه در سالهايي كه گذشت، مسير كوهستاني هر روز زشتتر و شرايط آن نامساعدتر گرديد. جادهاي كه آغاز آن يك پاركينگ است تا ايستگاه اول به طول دو، سه كيلومتر با آسفالتي كه كمتر از جگر زليخا نيست، شما را در مسيري قرار ميدهند كه قلوهسنگهاي آسفالت را زير پا احساس ميكنيد. در اين مسير كه قرار است مردم پيادهروي كنند با گذاشتن مينيبوس و اتوبوسهايي كه در ابتدا و انتهاي مسير هم از خاموش كردن خودداري ميكنند، فضايي از دود و گازوئيل را به بام تهران هديه كردهاند و معلوم نيست چرا كساني كه آمدهاند مثلا پيادهروي كنند، نبايد از همان ابتدا پيادهروي را آغاز كنند؟ حضور صدها اتومبيل شخصي كه با سرعتهاي كم و زياد از اين مسير ميگذرد، يكي ديگر از مشكلاتي است كه در مسير پيادهروي، هر لحظه جان و نفس مردم را تهديد ميكند، اخيرا به ناوگان اتوبوس و مينيبوس و وانت و اتومبيلهاي شخصي، تاكسي هم افزوده شده است. وجود غرفههاي فروش مواد غذايي در ابتدا و انتهاي مسير كه از كمترين سيستم بهداشتي بهرهمند هستند و به شيوه قهوهخانههاي سرگردنه مواد غذايي خود را عرضه ميكنند. نيمرو، شامل 2 عدد تخممرغ، كمي نمك و چند تكه نان به مبلغ بيست و دو هزار ريال و يك عدد چاي به مبلغ سه هزار ريال ناقابل عرضه ميشود. از همين مبالغ نيمرو و چاي، قيمت بقيه مواد غذايي را ارزيابي كنيد. وقتي به قيمتها اعتراض ميشود، كيوسكداران از اجارههاي ميليوني روزانه، سخن ميگويند كه در نهايت بايد از جيب مردم گرفته شود. در طول مسير چراغهاي برق نيز يكي در ميان هميشه سوخته و خاموش هستند و دريغ از كمي نورپردازي كه مي تواند كوههاي مشرف به اين جاده را ديدنيتر كند. ساختمانهاي نيمه تمامي كه عمر آنها به تخت جمشيد ميرسد و روزي قرار بوده است رستوران يا تفرجگاه مناسبي باشد با ستونها رها شده نشان از سرمايههايي مي دهد كه سالهاست از بين رفته است.. درختها و بوتههاي گل يكي در ميان خشكيدهاند و زباله در همه جا به چشم ميخورد. معروفترين نقطه اين منطقه تلهكابين است كه قرار است مردم را از ايستگاه اول به ايستگاه هفتم ببرد، امسال قيمت بليط تله كابين يكباره صد در صد افزايش يافته و ايستگاه آخر را بايد به مبلغ يكصد و پنجاه هزار ريال خريداري كرد كه البته ميتوانيد محاسبه كنيد يك خانواده پنج نفره را كه اگر بخواهند با تلهكابين به ايستگاه آخر رفته و چاي و نيمرو بخورند، چه بلايي به سرشان ميآيد! بدون شك پرداخت يك ميليون ريال براي مديران تلهكابين كه خود هرگز براي بستگان و دوستان و آشنايان ريالي پرداخت نكردهاند، بسيار ساده و آسان است. پاركينگ ورودي از سال 87 از مبلغ پنج هزار ريال به ده هزار ريال افزايش يافته است و هيچكس نميگويد گرانفروشي صد درصدي با كدام يك از فرمولهاي اقتصادي دولت هماهنگ است. جاده نامناسب، قيمتهاي گران، خدمات ضعيف، بيتوجهي به مردم و دهها مشكل ديگر در محلي كه قرار است مردم كمي آرامش گرفته و مثلا ورزش و تفريح كنند با اطلاعيهاي كه اين روزها در محل ورودي نصب گرديد و مراجعين را جهت دريافت كارت عضويت ورود به دفتر فروش راهنمايي ميكند، كامل شده است. آنطور كه آقايان هـ و الف از كاركنان توچال ميگفتند، بزودي قرار است در طرح جديد، نوآوري كرده و براي راه رفتن هم از مردم پول بگيرند، مردمي كه در منطقه ولنجك زندگي ميكنند، سالي يكصد هزار ريال، مردمي كه از راه دور ميآيند سالي پانصد هزار ريال و آنهايي كه تصادفي ميآيند بليط يكبار مصرف دوهزار ريالي تهيه نمايند. در اين ميان هم براي سياه كردن ملت و دولت، خانواده شهدا و جانبازان و حتما مسئولين هم به رايگان ميتوانند راه بروند و در طبيعت خدا قدم بزنند. واقعاً كه بايد از اين همه مديريت تله كابين توچال و توجه به پيام نوآوري و شكوفايي در خدمت به مردم قدرداني كرد؟! يكي از شعارهاي بدون معني كه در پلاكاردهايي كه اخيراً در اين مسير نصب شده وبه تصوير كشيده شده است، نوشته شده كه از آن بالا صدايت ميزنند، يعني بجاي اميد به زندگي، مردم را به نااميدي و مرگ دعوت ميكنند، اميدوارم مديريتهايي كه بقاي ماندن خود را در جيب مردم جستجو ميكنند و به جاي استفاده از خلاقيت و نوآوري و بازسازي محيط مناسب و ايجاد فضاي بهتر با قيمتهاي مناسب و ارزان اما با مشتريان بيشتر دست در جيب مردم ميكنند، بدانند كه كسي از آن بالا، آنها را هم بزودي صدا خواهد زد. البته روزي كه در شهر، گرانفروشي و مردمفروشي آغاز شد و براي مدرسه رفتن، درس خواندن، درمان شدن، سلامتي، بهداشت، بيمارستان، دانشگاه، كتاب خواندن و حتي مردن در بهشت زهرا، همه چيز پولي شد و محلهاي مطلقا ايستادن ممنوع با پرداخت هزينه آزاد شد و براي رفتن داخل شهر و پارك اتومبيل و دهها مورد ديگر به راحتي از مردم پول گرفته شد، بايد فكر ميكرديم كه يك روز هم براي راه رفتن بايد هزينه بپردازيم. به نظر ميرسد وضع هر قانوني فقط با كار كارشناسي و توسط هيات دولت، مجلس شوراي اسلامي، شوراي شهر و نهادهاي مرتبط امكان پذير است. هرچند اين روزها هر سازماني، هر تصميمي را كه بخواهد اجرايي ميكند. اميدوارم دادستان عمومي تهران به اين اجحافات كه در حق مردم ميشود به عنوان مدعيالعموم رسيدگي كند و گرنه بزودي براي از خانه بيرون آمدن و نفس كشيدن هم بايد هزينه پرداخت كنيم. زيرا سازمانهاي خدمتگذار فراموش كردهاند كه چگونه بايد مديريت شوند! |
|
+ نوشته شده در
دهم شهریور 1387ساعت 16:34 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد ایران - آبادان
شناسنامه ميگويد در 10 فروردين 1333 و در منتهياليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايرانزمين، به شرط آنكه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شدهام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانهاش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني ميكنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم ميشود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است!
كودكي در مناطق نفتخيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در
<زمين كوچيكه>
بندر معشور آغاز شد.
<بني طرف>
معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد.
دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابنسينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشهگيمان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي
<لين يك احمدآباد>
آبادان پايان همه شلوغيهاي ذهن 18 سالگيام شد.
در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و
<خ>
بازيهاي ديگر، پايتختنشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدنهاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي.
تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد.
30 سال مستخدم نااهلي براي دولتها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريتهاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند.
از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بودهايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكهاي كه حالا فهميدهايم، قطرهچكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زدهايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحبامتيازي و آبدارچيگري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كردهايم. در سالهاي اول انقلاب،علاوه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستنيفروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كميپول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم.
از دوران دبستان هم به بچههاي با معرفتتر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلمها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كردهايم.
مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخهپيچهاي داروخانهها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيليهاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعيام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علياصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانشپژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد...
و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالات همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلاگي به نام من جمع شده است . آنها خواستهاند كه يادداشتهاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كردهاند. دستشان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلاگ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشتها در يكي از اين 14 سرفصل جاي ميگيرد. 3-يادداشتها، علاوه بر سرفصلها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامهنگار، بعضي يادداشتها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمانهاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشتها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمعآوري شد،در وبلاگ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه ميخواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامهاي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجلهاي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دستاندركاران آن که البته اين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست. |
|
RSS
|