![]() |
![]() |
|
| با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید. |
|
سلام خواهرم، سلام برادر، سلام دوست من. در روزگاري كه من «روزگار وصل» را به «روزگار فصل» سپردم و عطاي «روزگار ما» را به لقاي «روزگار» غصب شده ديگران بخشيدم، «فرهنگ رسانه» برگردنم طوقي از مهر بسته است كه سر زنجير آن در دست دوست است. به فرمان دوستي، با واژههاي فرهنگ، رسانه، شهر و انسان در ذهنم كلنجار ميروم و تصويري تخيلي براي خود ميسازم كه بخشي از قطعات آن در جغرافياي مكان و تاريخ زمان و حجم سياست و ابعاد اجتماع گمشده است. «پازلي» كه هرگز در «روزگار فصل» تكميل نخواهد شد. «فرهنگ رسانه» در «روزگار ما» بدون «روزگار وصل»، خانهاي است كه از پاي بست ويرانست. اما چگونه اين درد ويراني را به رفيقي كه عاشق فرهنگ و رسانه است بگويم؟ سوال ميكنيد شهر انسانگرا؟ و از رسانه ميگوئيد به عنوان ابزار اين شهر افلاطوني؟ و من نگاه ميكنم به دور و برخود، در چهارراه يك شهر واقعي، از فرهنگ فقط چهرههاي عبوس، رنگهاي تلخ، فريادهاي غضبناك، جيغهاي بنفش، دستان آويخته، پاهاي به زور كشيده، گامهاي لرزان، جيبهاي خالي، نگاههاي خشمگين، حرفهاي دروغين، صداهاي ناآشنا و تصويرهاي غريبه ميبينم. سركي ميكشم به درون فرهنگ، نگاهي ميكنم به ويترين فرهنگ، به كيوسكهاي مطبوعاتي در سر همان چهارراه واقعي. كيوسكهايي مملو از سيگار، پفك نمكي، آدامس، كبريت، پوشك بچه و هر مواد كوچك و بزرگ در كنار صدها رنگيننامه مزين به عكس كودكان تپل و مپل و چهرههاي بزك كرده هنرفروشان با موهاي سيخ شده كاكلي ورزشسازان! كه جايي براي فرهنگ در شهر واقعي باقي نگذاشتهاند كه «انسان آرماني» زاييده شود؟ و در كنار صدها رنگيننامه، صدها نشريه دولتي كه طبق همين قانون نيمبند مطبوعات، ميبايست تكرنگ و در سطح سازمان يا وزارتخانهاي كوچك و بزرگ براي كارمندان كوچولو و مديران كوتوله منتشر شود به بازار رقابت نابرابر «فرهنگ و رسانه» هجوم آوردهاند. حضور رنگيننامههايي كه نان خود را در روغن پرچرب و چيلي تصوير اين زن و آن مرد فرو كردهاند و با برخ كشيدن همه افعال زندگي آنها از خوردن و رفتن تا سكسكه كردن و خوابيدن، نشريات زرد خود را چون ورق زر به فروش ميرسانند و به ريش اهل فرهنگ و هنر و دين و مذهب ميخندند و در عوض خيال مميزين را از هرگونه بازنگري و تلف شدن وقت گرانبهايشان آسوده خاطر ميكنند، فرصتي براي «فرهنگ و رسانه» نگذاشته است. در چنين روزگاري، آيا خطر آنهايي كه نام فرهنگ را بهانهاي براي اندوختن زر و زور كردهاند از خطر ضحاك ماردوش كمتر است. هر نشريه رنگيني كه روزانه منتشر ميشود نياز به مغز جواناني دارد كه تغذيه شود و اگر در روزگاري ضحاك، روزي دو مغز جوان را ميطلبيد، امروزه زر و زور در جهان رسانهها، از ماهواره تا اينترنت، از رنگيننامه تا روزنامه، مغز هزاران جوان را ميبلعد. ظاهراً ضحاكها در هميشه تاريخ ميمانند و جلد عوض ميكنند، هر چند كه در مقابل آنها بايد به «آرش»ها دل بست و دست را به سوي «كاوه»ها دراز كرد و نگاهمان، در افق، به لالههايي باشد كه از خرمشهر تا حلبچه و در همه ايرانزمين پراكندهاند و خون رنگين شان فراموش شدني نيست. در چنين روزگاري كه «رسانه» بايد حرفي داشته باشد و نقد كند و سوزني بر تن و جان كساني زند كه شهر انسانگرا را از انسان تهي كردهاند، آيا جايي براي فرهنگ، هنر، شعر، ادبيات، اخلاق، فضيلت، دانش، علم و مذهب باقي مانده است كه بتوانيم شهر انسانگرا را از تخيل تا واقعيت مطرح كنيم؟ پاسخ سوالي كه خود مطرح ميكنم، مثبت است. حتماً باقيمانده است. اگر ما دست در دست يكديگر با كاوهها و آرشهاي زمانه همراه شويم، اگر من و تو ما شويم، اگر من و تو نگاه كردن را به عنوان اولين درس براي دستيابي به حقيقت بياموزيم، فرهنگ و هنر، شعر، ادبيات، اخلاق، فضيلت،دانش، علم و مذهب باقي ميماند. نگاه كردن اولين درس عشق است. نگاه كردن آغاز يك آشنايي است. نگاه كردن شروعي است براي ارتباطي فرهنگي، انساني، جسمي، روحي، رويايي و واقعي. در ادبيات كلاسيك جهان هر گاه نگاهها به همديگر گره خوردهاند،آتش عشق هويدا گشته است. نگاه كردن، آغازي است براي سلام كردن. براي دست دادن، براي روبوسي كردن، براي راه رفتن، براي حرف زدن، براي كار كردن، براي زندگي كردن و براي آنچه كه نياز انساني را تكميل ميكند. نگاه كردن، سلام كردن، از ابتداييترين تعريفهايي است كه ميتوانيم براي دانش ارتباطات انساني به كار ببريم. نگاه كردن، آغاز كردن است و آغاز كردن، شروعي ساده است براي اولين حركتي كه هر انساني، ميتواند در هر مسيري داشته باشد. نگاه كردن را شليك تير تپانچه داور زندگي بدانيم، فرصتي براي دويدن، براي رسيدن به هدفي بالاتر و والاتر. نگاه ميكنيم، تير از تپانچه خارج ميشود، همه شروع به دويدن ميكنيم، نطفهاي بسته ميشود، تولدي آغاز ميگردد. آغاز كردن كاري ساده و موضوعي ابتدايي است، باور كنيد. اما ادامه دادن، هدف را شناختن،مسير را پيدا كردن، راه را طي كردن و به نتيجه رسيدن، كاري پيچيده و سخت است. در اين عرصه بايد تن و انديشه را براي فهميدن پرورش داد. بايد هفت خوان هستي را طي كرد، بايد خود را به سنگ محك ديگران سپرد، بايد آموخت و آموخت. بايد خواند و خواند، بايد ديد و ديد. بايد راه افتاد و راه افتاد و بسيار بايدهاي ديگر، تا انساني زاييده شود كه اگر نه هفت شهر عشق كه يك آسمان از هفت آسمان هستي را ديده باشد. پيدا كردن شهر انسانگرا با انساني ممكن است كه معناي سربالايي را بداند، نفسنفس زده باشد، دامنه را طي كرده و نگاهي به قله داشته باشد. شهر انسانگرا، شهري است كه در آن خنده است، شادي است، رنگ است، تئاتر است، كمدي است، سينما است، طنز است، هزل است، هجو است، محبت است، هنر است، نقاشي است، مسجد است، نماز است، عشق است، زمين است، خدا است، تولد است، دانش است، علم است،دختر است، پسر است، مرد است، زن است، كودك است،حيوان است، آب است،باد است، خاك است، گياه است، زندگي است، باران است، رنگينكمان است. در شهر انسانگرا، رسانه ابزاري است كه فرهنگ را فرياد ميكند و با يك سلام ساده آغاز ميشود. شهر انسانگرا را پيچيده نكنيم، در شهر انسانگرا، نه رشد توليد ناخالص ملي و نه خالص ملي، نه گرسنه يا سير ، نه زشت و زيبا، نه چپ يا راست و نه اين يا آن بر او تاثيري ندارد. در شهر انسانگرا، چه كوچك باشيديا بزرگ، چه كوچك باشيم يا بزرگ، يك سلام ميتواند آغاز حركتي تازه باشد. سلامي كه با يك لبخند شكوفا ميشود و با كمي مهرباني حياتي ابدي مييابد. شهر انسانگرا، با چنين تعريفي، براي كساني معنادارد كه به قول شاعر زمانه «زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست / هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود». شهر انسانگرا، شهري آرماني و افلاطوني نيست. شهري ساده است كه كافي است با يك سلام دوباره متولد شود. سلام ما را در فرهنگ رسانه باور كنيد. سلام. اين يادداشت در نشريه فرهنگ رسانه شماره 2 بهار 1387 چاپ شده است |
|
+ نوشته شده در
سی و یکم خرداد 1387ساعت 14:50 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد ایران - آبادان
شناسنامه ميگويد در 10 فروردين 1333 و در منتهياليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايرانزمين، به شرط آنكه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شدهام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانهاش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني ميكنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم ميشود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است!
كودكي در مناطق نفتخيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در
<زمين كوچيكه>
بندر معشور آغاز شد.
<بني طرف>
معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد.
دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابنسينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشهگيمان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي
<لين يك احمدآباد>
آبادان پايان همه شلوغيهاي ذهن 18 سالگيام شد.
در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و
<خ>
بازيهاي ديگر، پايتختنشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدنهاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي.
تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد.
30 سال مستخدم نااهلي براي دولتها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريتهاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند.
از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بودهايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكهاي كه حالا فهميدهايم، قطرهچكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زدهايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحبامتيازي و آبدارچيگري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كردهايم. در سالهاي اول انقلاب،علاوه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستنيفروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كميپول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم.
از دوران دبستان هم به بچههاي با معرفتتر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلمها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كردهايم.
مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخهپيچهاي داروخانهها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيليهاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعيام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علياصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانشپژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد...
و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالات همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلاگي به نام من جمع شده است . آنها خواستهاند كه يادداشتهاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كردهاند. دستشان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلاگ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشتها در يكي از اين 14 سرفصل جاي ميگيرد. 3-يادداشتها، علاوه بر سرفصلها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامهنگار، بعضي يادداشتها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمانهاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشتها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمعآوري شد،در وبلاگ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه ميخواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامهاي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجلهاي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دستاندركاران آن که البته اين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست. |
|
RSS
|