تبليغاتX
ناصر بزرگمهر - روزنامه نگار - در « فرهنگ ـ رسانه ـ شهر انسانگرا» جاي ما كجاست؟
با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید.

به نام او آغاز مي‌كنم كه هر چه بخواهد همان مي‌شود.

سلام خواهرم، سلام برادر، سلام دوست من.

در روزگاري كه من «روزگار وصل» را به «روزگار فصل» سپردم و عطاي «روزگار ما» را به لقاي «روزگار» غصب شده ديگران بخشيدم، «فرهنگ رسانه» برگردنم طوقي از مهر بسته است كه سر زنجير آن در دست دوست است.

به فرمان دوستي، با واژه‌هاي فرهنگ، رسانه، شهر و انسان در ذهنم كلنجار مي‌روم و تصويري تخيلي براي خود مي‌سازم كه بخشي از قطعات آن در جغرافياي مكان و تاريخ زمان و حجم سياست و ابعاد اجتماع گمشده است.

«پازلي» كه هرگز در «روزگار فصل» تكميل نخواهد شد.

«فرهنگ رسانه» در «روزگار ما» بدون «روزگار وصل»، خانه‌اي است كه از پاي بست ويرانست.

اما چگونه اين درد ويراني را به رفيقي كه عاشق فرهنگ و رسانه است بگويم؟

سوال مي‌كنيد شهر انسانگرا؟ و از رسانه مي‌گوئيد به عنوان ابزار اين شهر افلاطوني؟

 و من نگاه مي‌كنم به دور و برخود، در چهارراه يك شهر واقعي، از فرهنگ فقط چهره‌هاي عبوس، رنگ‌هاي تلخ، فريادهاي غضبناك، جيغ‌هاي بنفش، دستان آويخته، پاهاي به زور كشيده، گام‌هاي لرزان، جيب‌هاي خالي، نگاه‌هاي خشمگين، حرف‌هاي دروغين، صداهاي ناآشنا و تصويرهاي غريبه مي‌بينم.

سركي مي‌كشم به درون فرهنگ، نگاهي مي‌كنم به ويترين فرهنگ، به كيوسك‌هاي مطبوعاتي در سر همان چهارراه  واقعي.  كيوسك‌هايي  مملو از سيگار، پفك نمكي، آدامس، كبريت، پوشك بچه و هر مواد كوچك و بزرگ در كنار صدها رنگين‌نامه مزين به عكس كودكان تپل و مپل و چهره‌هاي بزك كرده هنرفروشان با موهاي سيخ شده كاكلي ورزش‌سازان! كه جايي براي فرهنگ در شهر واقعي باقي نگذاشته‌اند كه «انسان آرماني» زاييده شود؟

و در كنار صدها رنگين‌نامه، صدها نشريه دولتي كه طبق همين قانون نيم‌بند مطبوعات، مي‌بايست تك‌رنگ و در سطح سازمان يا وزارتخانه‌اي كوچك و بزرگ براي كارمندان كوچولو و مديران كوتوله منتشر شود به بازار رقابت نابرابر «فرهنگ و رسانه» هجوم آورده‌اند.

حضور رنگين‌نامه‌هايي كه نان خود را در روغن پرچرب و چيلي تصوير اين زن و آن مرد فرو كرده‌اند و با برخ كشيدن همه افعال زندگي آنها از خوردن و رفتن تا سكسكه كردن و خوابيدن، نشريات زرد خود را چون ورق زر به فروش مي‌رسانند و به ريش اهل فرهنگ و هنر و دين و مذهب مي‌خندند و در عوض خيال مميزين را از هرگونه بازنگري و تلف شدن وقت گرانبهايشان آسوده خاطر مي‌كنند، فرصتي براي «فرهنگ و رسانه» نگذاشته است.

در چنين روزگاري، آيا خطر آنهايي كه نام فرهنگ را بهانه‌اي براي اندوختن زر و زور كرده‌اند از خطر ضحاك ماردوش كمتر است.  هر نشريه رنگيني كه روزانه منتشر مي‌شود نياز به مغز جواناني دارد كه تغذيه شود و اگر در روزگاري ضحاك، روزي دو مغز جوان را مي‌طلبيد، امروزه زر و زور در جهان رسانه‌ها، از ماهواره تا اينترنت، از رنگين‌نامه تا روزنامه، مغز هزاران جوان را مي‌بلعد.

ظاهراً ضحاك‌ها در هميشه تاريخ مي‌مانند و جلد عوض مي‌كنند، هر چند كه در مقابل آنها بايد به «آرش»ها دل بست و دست را به سوي «كاوه»ها دراز كرد و نگاهمان، در افق، به لاله‌هايي باشد كه از خرمشهر تا حلبچه و در همه ايران‌زمين پراكنده‌اند و خون رنگين شان فراموش شدني نيست.

در چنين روزگاري كه «رسانه» بايد حرفي داشته باشد و نقد كند و سوزني بر تن و جان كساني زند كه شهر انسانگرا را از انسان تهي كرده‌اند، آيا جايي براي فرهنگ، هنر، شعر، ادبيات، اخلاق، فضيلت، دانش، علم و مذهب باقي مانده است كه بتوانيم شهر انسانگرا را از تخيل تا واقعيت مطرح كنيم؟

پاسخ سوالي كه خود مطرح مي‌كنم، مثبت است.

حتماً باقي‌مانده است. اگر ما دست در دست يكديگر با كاوه‌ها و آرش‌هاي زمانه همراه شويم، اگر من و تو ما شويم، اگر من و تو نگاه كردن را به عنوان اولين درس براي دستيابي به حقيقت بياموزيم، فرهنگ  و هنر، شعر، ادبيات، اخلاق، فضيلت،‌دانش، علم و مذهب باقي مي‌ماند.

نگاه كردن اولين درس عشق است.

نگاه كردن آغاز يك آشنايي است.

نگاه كردن شروعي است براي ارتباطي فرهنگي، انساني، جسمي، روحي، رويايي و واقعي.

در ادبيات كلاسيك جهان هر گاه نگاه‌ها به همديگر گره خورده‌اند،‌آتش عشق هويدا گشته است.

 نگاه كردن، آغازي است براي سلام كردن. براي دست دادن، براي روبوسي كردن، براي راه رفتن، براي حرف زدن، براي كار كردن، براي زندگي كردن و براي آنچه كه نياز انساني را تكميل مي‌كند.

نگاه كردن، سلام كردن، از ابتدايي‌ترين تعريف‌هايي است كه مي‌توانيم براي دانش ارتباطات انساني به كار ببريم.

نگاه كردن، آغاز كردن است و آغاز كردن، شروعي ساده است براي اولين حركتي كه هر انساني، مي‌تواند در هر مسيري داشته باشد. نگاه كردن را شليك تير تپانچه‌ داور زندگي بدانيم، فرصتي براي دويدن، براي رسيدن به هدفي بالاتر و والاتر.

نگاه مي‌كنيم، تير از تپانچه خارج مي‌شود، همه شروع به دويدن مي‌كنيم، نطفه‌اي بسته مي‌شود،‌ تولدي آغاز مي‌گردد.

آغاز كردن كاري ساده و موضوعي ابتدايي است، باور كنيد. اما ادامه دادن، هدف را شناختن،‌مسير را پيدا كردن، راه را طي كردن و به نتيجه رسيدن، كاري پيچيده و سخت است.

در اين عرصه بايد تن و انديشه را براي فهميدن پرورش داد. بايد هفت خوان هستي را طي كرد، بايد خود را به سنگ محك ديگران سپرد، بايد آموخت و آموخت. بايد خواند و خواند، بايد ديد و ديد. بايد راه افتاد و راه افتاد و بسيار بايدهاي ديگر، تا انساني زاييده شود كه اگر نه هفت شهر عشق كه يك آسمان از هفت آسمان هستي را ديده باشد.

پيدا كردن شهر انسا‌نگرا با انساني ممكن است كه معناي سربالايي را بداند، نفس‌نفس زده باشد، دامنه را طي كرده و نگاهي به قله داشته باشد.

شهر انسا‌نگرا، شهري است كه در آن خنده است، شادي است، رنگ است، تئاتر است، كمدي است، سينما است، طنز است، هزل است، هجو است، محبت است، هنر است، نقاشي است، مسجد است، نماز است، عشق است، زمين است، خدا است، تولد است، دانش است،‌ علم است،‌دختر است، پسر است، مرد است، زن است، كودك است،‌حيوان است، آب است،‌باد است، خاك است، گياه است، زندگي است، باران است، رنگين‌كمان است.

در شهر انسانگرا، رسانه ابزاري است كه فرهنگ را فرياد مي‌كند و با يك سلام ساده آغاز مي‌شود.

شهر انسانگرا را پيچيده نكنيم، در شهر انسانگرا، نه رشد توليد ناخالص ملي و نه خالص ملي، نه گرسنه يا سير ، نه زشت و زيبا، نه چپ يا راست و نه اين يا آن بر او تاثيري ندارد.

در شهر انسانگرا، چه كوچك باشيديا بزرگ، چه كوچك باشيم يا بزرگ، يك سلام مي‌تواند آغاز حركتي تازه باشد.

سلامي كه با يك لبخند شكوفا مي‌شود و با كمي مهرباني حياتي ابدي مي‌يابد.

شهر انسانگرا، با چنين تعريفي، براي كساني معنادارد كه به قول شاعر زمانه «زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست / هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود».

شهر انسانگرا، شهري آرماني و افلاطوني نيست.

شهري ساده است كه كافي است با يك سلام دوباره متولد شود. سلام ما را در فرهنگ رسانه باور كنيد. سلام.

اين يادداشت در نشريه فرهنگ رسانه شماره 2 بهار 1387 چاپ شده است

 

+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1387ساعت 14:50  توسط ناصر بزرگمهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
متولد ایران - آبادان
شناسنامه مي‌گويد در 10 فروردين 1333 و در منتهي‌اليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايران‌زمين، به شرط آن‌كه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شده‌ام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانه‌اش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني مي‌كنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم مي‌شود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است! كودكي در مناطق نفت‌خيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در <زمين كوچيكه> بندر معشور آغاز شد. <بني طرف> معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد. دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابن‌سينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشه‌گي‌مان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي <لين يك احمدآباد> آبادان پايان همه شلوغي‌هاي ذهن 18 سالگي‌ام شد. در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و <خ> ‌بازي‌هاي ديگر، پايتخت‌نشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدن‌هاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي. تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد. 30 سال مستخدم نااهلي براي دولت‌ها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريت‌هاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند. از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بوده‌ايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكه‌اي كه حالا فهميده‌ايم، قطره‌چكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زده‌ايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحب‌امتيازي و آبدارچي‌گري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كرده‌ايم. در سالهاي اول انقلا‌ب،علا‌وه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستني‌فروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كمي‌پول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم. از دوران دبستان هم به بچه‌هاي با معرفت‌تر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلم‌ها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كرده‌ايم. مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخه‌پيچ‌هاي داروخانه‌ها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيلي‌هاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعي‌ام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علي‌اصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانش‌پژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد... و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالا‌ت همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلا‌گي به نام من جمع شده است . آنها خواسته‌اند كه يادداشت‌هاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كرده‌اند. دست‌شان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلا‌گ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشت‌ها در يكي از اين 14 سرفصل جاي مي‌گيرد. 3-يادداشت‌ها، علاوه بر سرفصل‌ها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده‌ است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامه‌نگار، بعضي يادداشت‌ها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمان‌هاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشت‌ها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمع‌آوري شد،در وبلا‌گ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه مي‌خواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامه‌اي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجله‌اي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دست‌اندركاران آن که البته ا‌ين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست.
نوشته های پیشین
شهریور 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آرشیو موضوعی
بزرگمهر در نگاه دیگران
در اولین شماره ها نوشتم...
چه گفته ایم(گفتگو)
یادداشت های پراکنده(طنز)
مدیریت کوتوله ها
تحمل سخن تلخ(مقالات پراکنده)
اندیشه و جامعه
بازار درهم انتخابات
روابط عمومی و در باغ سبز
این قرن مال بچه هاست
مولایم علی, خود عشق است
آغوش می گشاید رنگین کمان یاد
از پشت میله های فاصله(قصه)
عشق است بر آسمان پریدن
روزنامه آزاد
روزنامه عصر آزادگان
روزنامه همبستگی
روزنامه روزگار ما
روزنامه ايران
روزنامه صبح اقتصاد
روزنامه اقتصاد پویا
روزنامه انتخاب
روزنامه ایران نیوز
روزنامه نشاط
روزنامه اعتماد
روزنامه خبر
روزنامه آفتاب امروز
روزنامه آسیا
روزنامه هدف و اقتصاد
روزنامه میعاد اقتصادی
روزنامه ابرار اقتصادی
روزنامه فرهنگ آشتی
روزنامه جهان اقتصاد
روزنامه عصر اقتصاد
روزنامه دنیای اقتصاد
مجله بانک مسکن
مجله بانک سامان
مجله صنعت برق
مجله پیک برق
مجله کیهان بچه ها
مجله گردون
مجله گزارش
مجله روابط عمومی
مجله همدل
مجله بنیاد
مجله ایرانا
مجله روزگار وصل
مجله نستوه
مجله نمایش
مجله گرافیک
مجله کانون
مجله نمایش
مجله ایران جوان
فصلنامه فرهنگ رسانه
مجله
هفته نامه آتیه
هفته نامه باور
هفته نامه دانش نفت
هفته نامه نگین خلیج فارس
هفته نامه همراه
هفته نامه همراه
هفته نامه سینما
پیوندها
بزرگمهرها...........................
چكامه بزرگمهر
چکاوک بزرگمهر
شیرزاد بزرگمهر
حامدبزرگمهر
علیرضابزرگمهر
مهدی بزرگمهر
اسماعیل بزرگمهر
منصوربزرگمهر
مجیدبزرگمهر
بزرگمهر (هم تبار)
غزال بزرگمهر
نجمه بزرگمهر
رهابزرگمهر
بزرگمهر
بزرگمهر
منوچهر بزرگمهر
نادر بزرگمهر
شیرین بزرگمهر
جلیل بزرگمهر
علی بزرگمهر
.........................................
عزیزانی که باهویت در وبلاگ حضوردارند
.........................................
محمد آقازاده
غلامرضا كاظمي‌دينان
پدرام باقرنژاد
احمد پاكزاد
داوود پنهاني
فیروزه عسکری(روزنه)
فیروزه عسکری(روزگاروصل)
ناهیدمونسان(عصرارتباطات)
فاطمه پیرانی
حسین نوروزی
بيژن صف‌سري
بهمن كبيري پرويزي
نرگس حق بیان
سپیده انصاری(خنکا..)
حسن فراهانی(دوستی..)
افشین پرورش(سرفه تلخ)
علی اکبرخانجانی(عصر..)
سهیل اقازاده(ترانه ای...)
محمدحسن مصلی نژاد
رضا ولي‌زاده(ايستگاه)
مرتضی نوروزی
حسام الدین مقدس زاده
سعیدربیعی
سمیه سهیلی
کورش ضیابری
نيك آهنگ كوثر
مهدی کاوه ای(اقای عکاس)
امین نظری(عکاس)
محمدحقیقت طلب(عکاس)
عباس تقی پور(روابط عمومی)
رباب موحد(روابط عمومی)
علی رشوند(هرآنک)
مرجان توحیدی
حسن خسروی
محمدرضا بهمنی(فرازمند)
پوریاناظمی
مهدی نجفی
خسروی(تجربه بودن)
الهام باباخانی
عباس منجمی(عکاس)
حمیدموذنی(مدارا)
فاطمه اثنی عشری
فریدصلواتی
علی اعتصامی فر
یک دوست
نسیم مسیحایی
مجیدمحرابی دلجو
یک دوست
حیدری(غریبه ای نام آشنا)
فرنودحسنی
طلیعه اکبری (چشم بادامی)
طلیعه اکبری(مکتوبات)
ناتاشا امیری
ساناز(شعرهای پنهانی)
مریم(نسیم)
شادبانو
یک دوست
یک دوست
محمدحسن جعفری(سپید)
اسماعیل حسام مقدم
سمیه اسفندیاری
یک دوست
حمیدرضاطهماسبی پور
صادق حسینی
مهدی کرباسیان
مهدی نورعلیشاهی
داودیاراحمدی
سمیه(آسمان)
امیدجهانشاهی
برناامیرزاده(اندیشه)
یک دوست
یک دوست
یک دوست
یک دوست
یک دوست
یلداذبیحی(عکس)
عطا الله ابطحی
جوادلگزیان(سودای پرواز)
امیرکریم زادشریفی
فربود شکوهی(جلوه)
الهام حدادی(روزنامه نگار)
مصطفی بابایی(مشق)
محمدعرب زاده
محمدرضا آزادی
مینوبدیعی(روزنامه نگار)
محمدصادق چناری
فرهود(6ساله)
اسماعیل آزادی(پارتیانا)
اسماعیل آزادی
یک دوست
روشن ضمیر(نگین انگشتر)
فضل اله ذاکری
محمدجعفری(تابستان63)
امیدجهانشاهی
سمیه نصرتی
محمدطاهری
بهنام قلی پور
مریم تاجیک
عبداله خدارحمي
روزبه قمصري
شبيردايمي-روابط عمومي
یک دوست
یک دوست
یک دوست
یک دوست
یک دوست
یک دوست
یک دوست
یک دوست
عبدالطیف عبادی
اسماعیل جعفری
یوسف علیخانی(تادانه)
خبرنگار
پوپک صابری(گلنسا)
حسینی(جام جهان نما)
مسیح علی نژاد
..................................
خواندنی اماناشناس وکم هویت..
..................................
هادی(دست یخی)
س.گ(ادبیات وموسیقی)
مسیحا
خانومونه(دوقلوهاالهه والناز)
سعید(کلبه ما)
شیرین(هذیانهای سفر)
مرهم(بچه کنکوری)
پراکنده گویی یک دخترایرانی
دکترپرتغالی
پیمان و محمد
معصومه مسلمی
هشیوار
افشان
رضا(کم حرف)
يك قواره ازدريا
بازباران
یک دوست
یک دوست
یک دوست
یک دوست
یک دوست
یک دوست
....................................
دوستداران آبادان درذیل....
همایش داستان نفت
ناصراقبالی(آبادان شهرما)
محمدمیرفصیحی(آبادانی)
محمدمیرفصیحی(آبادانی)
آرش(فتووبلاگ آبادان)
مسعود(دنیاآبادان)
فرشته توانگر(آبادانی)
شهرزاد(دخترآبادانی)
بهرام مهتابی(آبادان شهر..)
علیرضا(آبادان روزی روزگاری)
حمید(بچه های آبادان)
پاپتی(آبادانی)
مریم دلباری(آبادانی)
سیدرضاموسوی(اهل آبادان)
مجتبی(آبادان وب)
حامدورضا(آبادان موزیک)
عسل بانو(دخترآبادانی)
کامبیز(تیسه آبادان)
عاطفه(احلام-آبادان)
اروندطلایی(آبادان ما)
پسرای لافو به عشق آبادان
قطره ای از دریا(آبادانی)
آبادان پاریس
آبادان بلاگ
خبرهای آبادان
جمع بزرگ آبادان
حوزه هنری آبادان
دانشگاه آزاد آبادان
پالایشگاه آبادان
باشگاه هواداران آبادان
باشهیدان آبادان
یک دوست
یک دوست
یک دوست
.....................................
سازمانهاوانجمنهاوگروههاو...
....................................
انجمن روابط عمومی ایران
فصلنامه فرهنگ رسانه
بازنگار
گروه آینه
کافه تیتر
کانون زنان ایران
کئو
المزخرف
زیرتیتر
در آرامش فرانسه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان