![]() |
![]() |
|
| با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید. |
|
(روزگار وصل ) و نویسنده و استادی ارجمند و دانشجویی پرتلاش و بالاخره استاد وهمکاری ارزنده و قدیمی ناصر بزرگمهر استاد .... علوم ارتباطات اجتماعی و نویسنده ... وسردبیر روزگار وصل - نشریه ای ادبی - اگر اسم ان را اشتباه ذکرکرده نباشم - واز مدیران اسبق ...چهره بسیار شاخص و شخصیت ... فرهنگی - دانشگاهی هستند که پیام ایشان برای من در وبلاگم مغتنم است و همچنین پیام خانم فیروزه عسکری - که دانشجوی سابق بوده اند وصد البته امروز خود یک کارشناس برجسته ارتباطات هستند ...البته قبلا اقای دکتر یونس شکرخواه - همکار ارجمند سابق من در این وبلاگ با گفتن سلام پیام گذاشته بودند و اینک فرصتی به دست امده که به سلام ایشان هم جواب دهم و یاد روزهایی را زنده کنم که در فضای مطبوعات همه تلاش خویش را انجام می دادیم که گزارشی متناسب با واقعیت های مستند و همین طور تکیه بر موازین علمی گزارش نویسی در روزنامه بنوبسیم واگر من در کار خود موفق نبودم همه دوستان بر من ببخشایند . برای چندمین بار است که می نویسم روزگار غریبی است نازنین ... روزگاری که متخصصان برجسته روزنامه نگاری باید از فضای روزنامه دور باشند و همه آدم هایی که از روزنامه نگاری - به معنی واقعی آن - بویی نبرده اندبا ادعاهای بسیار زیاد دم از روزنامه نگاری بزنند و دلت برای یک مقاله مستدل آرمانگرایانه در روزنامه تنگ شود و حسرت خواندن یک گزارش واقعی را در روزنامه داشته باشی و ...جای خالی یک مصاحبه عمقی و چالشی را به تمامی در روزنامه ها خالی ببینی ! آری روزگار غریبی است نازنین- حتی در این وبلاگ کم مخاطب نیز تورا شناسایی کرده و خیلی راحت در مطالبت دست برده و البته آن را حذف می کنند و تو گویی که در این روزگار غریب نوشتن ساده ترین مطالب نیز مشکل دارد و قطعا آقای ایکس و آقای ایگرگ و ... حتی یک وبلاگ با مخاطبان اندک را هم نمی توانند بپذیرند و ... استادان ارجمند من جناب آقای دکتر یونس شکر خواه و ناصر بزرگمهر بسیار بهتر ازمن مفاهیم آزادی بیان رامیدانند و همین طور خانم فیروزه عسکری دانشجوی ساعی و ... اما بحث من این است که چرا به قول آقای بزرگمهر آنقدر بدنه روزنامه نگاری باید در این کشور آسیب ببیند که صدای امریکا و یا تریبون هایی از این قبیل جایگاه اعمال نظر روزنامه نگاران کشور ماباشد . روزنامه نگارانی که به صراحت در آنجا- هیچ حرفی برای مردمشان نمی توانند داشته باشند هرچند که به آنان تریبون های زیادی برای حرف زدن بدهند و ....زیرا به نظرمن این تریبون ها بسیار کاذب است . به قول یک روزنامه نگار قدیمی وفقید که مدتی در استرالیا زندگی کرده بود : من از استرالیا به کشورم بازگشتم زیرا در آنجا مخاطبانی نداشتم و اصلا برای که می خواستم بنویسم و روزنامه نگاری که غربت را ترجیح می دهد سرگشته ا ی است که راهش را برای مردم کشورش و خودش گم کرده است(این نظر کاملا شخصی است ) به ر استی از اینکه تمامی بدنه میانسال و یا سالخورده روزنامه نگاری را در این کشور نابود کرده ایم تا از ویرانه آن مثلا روزنامه نگاری نوین با جوانان مستعد برپا کنیم ایا موفق بوده ایم ؟ ایا گذشته چراغ راه اینده نیست ؟!متاسفانه باتوجه به دخالت شدید در این وبلاگ بقیه مطالب ادامه پیدا نمی کند .از اینکه استادان ارجمند روزنامه نگاری و دانشجویان این رشته دراین وبلاگ پیام می گذارند متشکرم باتشکر از مهربانی و بزرگواری روزنامه نگار ارزشمندخانم بدیعی عزیز.بخشی ازمحبت های ایشان به خودم را حذف کردم که بر من می بخشند. این هم نوعی دیگر از سانسور در این سرزمین(برای جلوگیری از سوتفاهم های احتمالی...) ناصر بزرگمهر |
|
+ نوشته شده در
پانزدهم دی 1386ساعت 16:33 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد ایران - آبادان
شناسنامه ميگويد در 10 فروردين 1333 و در منتهياليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايرانزمين، به شرط آنكه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شدهام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانهاش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني ميكنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم ميشود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است!
كودكي در مناطق نفتخيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در
<زمين كوچيكه>
بندر معشور آغاز شد.
<بني طرف>
معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد.
دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابنسينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشهگيمان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي
<لين يك احمدآباد>
آبادان پايان همه شلوغيهاي ذهن 18 سالگيام شد.
در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و
<خ>
بازيهاي ديگر، پايتختنشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدنهاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي.
تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد.
30 سال مستخدم نااهلي براي دولتها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريتهاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند.
از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بودهايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكهاي كه حالا فهميدهايم، قطرهچكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زدهايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحبامتيازي و آبدارچيگري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كردهايم. در سالهاي اول انقلاب،علاوه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستنيفروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كميپول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم.
از دوران دبستان هم به بچههاي با معرفتتر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلمها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كردهايم.
مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخهپيچهاي داروخانهها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيليهاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعيام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علياصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانشپژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد...
و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالات همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلاگي به نام من جمع شده است . آنها خواستهاند كه يادداشتهاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كردهاند. دستشان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلاگ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشتها در يكي از اين 14 سرفصل جاي ميگيرد. 3-يادداشتها، علاوه بر سرفصلها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامهنگار، بعضي يادداشتها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمانهاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشتها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمعآوري شد،در وبلاگ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه ميخواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامهاي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجلهاي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دستاندركاران آن که البته اين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست. |
|
RSS
|