![]() |
![]() |
|
| با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید. |
|
دكتر حميد نطقي، بنيانگذار روابط عمومي علمي در ايران حدود 50 سال قبل گفته است كه «هر مديريتي سزاوار همان روابط عمومي است كه دارد. »
اين جمله مشهور دكتر نطقي به معنا و مفهوم ارتباط نزديك مديريت ارشد هر سازمان با دانشي به نام علم ارتباطات در حوزه اطلاعرساني ازطريق روابط عمومي حرفهاي است. متاسفانه با اينكه عمر دانش روابط عمومي در سرزمين ما به نزديك پنج دهه ميرسد، اما هنوز "روابط عمومي" براي مديران ارشد نظام يك موضوع جدي نيست. هنوز انتخاب مديران روابط عموميها از سر تفنن و بدون توجه به تخصص و دانش و تجربه و حتي شخصيت ژني و ظاهري آنها انجام ميشود. هنوز دوستان بيخاصيت، پسرخالههاي آويزان، همكلاسيهاي رفوزه شده، كارمندان مطرود ادارات ديگر در خانواده روابط عمومي وزارتخانهها و سازمانها جمع ميشوند و بدون توجه به آنچه در پيرامونشان ميگذرد، به روزمرگي و حقوق و مزاياي شخصي ميانديشند. هيات دولت جمهوري اسلامي ايران سالها قبل در مصوبهاي به جايگاه و نقش روابط عمومي به صورت تخصصي اشاره و براي آن بخشنامه صادر كرده است. هرچند كه حاصل اين بخشنامه بعد از 20 سال، روابط عموميهاي مرده و بيتفاوتي مديران ارشدي است كه حتي حاضر نيستند درمقابل ماليات و عوارضي كه از مردم گرفته و تحت عنوان بيتالمال در اختيارشان است، بگويند چه ميكنند! در بخشنامه شماره 33790 مورخ 19/5/1364 هيات دولت به امضاي نخستوزير و بعدها تكرار آن به امضاي معاون اول رييسجمهور، جايگاه روابط عمومي در هر دستگاه صراحتا مشخص شده و آمده است كه "مسوول روابط عمومي وزارتخانهها و سازمانهاي دولتي و وابسته به دولت ازميان افرادي كه خلاقيت و تحرك و آگاهي سياسي و اجتماعي لازم را دارند انتخاب شوند." حالا بايد بررسي كرد كه از ميان مديران و مسوولان روابط عموميهاي موجود، چند نفر مديركل و رييس روابط عمومي وجود دارد كه با توجه به شايستهسالاري منصوب شده و داراي خلاقيت و تحرك هستند و دانش و آگاهي لازم را در اين زمينه به صورت علمي يا تجربه دارا ميباشند؟ متاسفانه بخشي از مديران روابط عمومي نه تنها داراي تحرك، خلاقيت، آگاهي علمي، اجتماعي، مدرك مرتبط و تجربه كافي نيستند، بلكه بخشي از آنها به دلايل نحوه "انتصاب" كه بيشتر براساس "انتساب" بوده است، افرادي متكبر، خودخواه، كمظرفيت و ضدروابط عمومي به شمار ميروند. درهمين بخشنامه دولت آمده است كه "مسوول روابط عمومي ميبايست مستقيما توسط وزير و يا بالاترين مقام اجرايي دستگاه ذيربط منصوب گردد و وزرا و يا بالاترين مقامات دستگاههاي اجرايي شخصا و به طور مستقيم بر عملكرد روابط عمومي نظارت و ترتيبي اتخاذ فرمايند كه مسوول روابط عمومي بتواند در هر زمان با ايشان ارتباط برقرار نمايد." درحاليكه امروزه در بسياري از وزارتخانهها و سازمانها مسوول روابط عمومي را معاونتها و يا مديركلها انتخاب ميكنند و در بعضي سازمانها حتي ادارات روابط عمومي را در سطح دبيرخانهها و يك واحد خدماتي تنزل دادهاند و مديران روابطعمومي وجود دارد كه حتي قادر نيستند با مديران رده پايين سازمان خود ديدار داشته باشند، چه رسد به اينكه بخواهند با وزير و وكيل، هرلحظه كه بخواهند گفتوگو كنند. استفاده نابجا و طرد متخصصان و متعهدان به دانش روابط عمومي، كار وزير و مدير ارشد را سخت ميكند، كار به جايي ميرسد كه مدير ارشد، خودش ميخواهد نقش روابط عمومي را هم به عهده بگيرد و بديهي است كه مديريت سياستگذار و برنامهريز نميتواند و نبايد نقش مجري و سخنگو و تبليغاتچي را به عهده داشته باشد، لذا نتيجه آن، همان چيزي ميشود كه در اين سالها بسيار ديدهايم. در ماده 3 و 4 بخشنامه دولت آمده است "مسوول روابط عمومي در شوراي معاونين و يا عاليترين شوراي تصميمگيرنده دستگاه ذيربط شركت نموده و اطلاعات دستگاه مربوطه ميبايست پيوسته در دسترس ايشان باشد و مسووليت سخنگويي دستگاه به عهده مسوول روابط عمومي است." اين مواد از بخشنامه دولت در سيستم دولتي تبديل به يك شوخي بزرگ شده است، در بسياري از وزارتخانهها وسازمانها همانطور كه گفتم، مدير روابط عمومي را اصلا جدي نميگيرند چه رسد به اينكه به شورا راهش دهند. بارها اساتيد رشته روابط عمومي گفته و نوشتهاند كه ميبايست سازمان برنامهريزي كشور جايگاه روابط عمومي را در حد معاونت وزارتخانهها ارتقا دهد. به همين دليل معاونان وزارتخانهها از پاسخگويي به مديريت پايينتر از خود طفره ميروند و تا زمانيكه جايگاه مديريت روابط عمومي به معاونت ارتباطات و تبليغات آن سازمان و همرديف با معاونتهاي ديگر ارتقا پيدا نكند و يا جايگاهي بين مقام ارشد و ساير معاونتها براي آن درنظر گرفته نشود، امكان اطلاعرساني مناسب داخلي و بيروني فراهم نخواهد شد. مسوول روابط عمومي در سازمانها در شرايط كنوني، سخنگويي است كه اغلب ديرتر از حتي منشيها و ماشيننويسهاي مديران ارشد از تصميمات شوراي معاونان و هيات مديرهها آگاه ميشود. در حال حاضر به جز چند وزارتخانه و سازمان انگشتشمار كه مديران ارشد آن به دانش ارتباطات، اعتقاد عميق دارند، مديران روابط عمومي در هيچكدام از جلسات شوراي معاونان و يا هيات مديرهها دعوت نميشوند و محرم راز تلقي نميگردند. به طور مثال در سيستم بانكي كشور كه روابط عمومي در آن به دليل نوع ارتباط مردم با بانك ميبايست از جايگاه ويژهاي براي پاسخگويي برخوردار باشد، در بين 10، 20 بانك دولتي و خصوصي، فقط يك بانك دولتي است كه مدير روابط عمومياش به عنوان دبير شورا در جلسات هياتمديره حضور مييابد و درجريان تصميمات قرار ميگيرد. من بارها در همين سيستم گفته و نوشتهام كه چگونه فردي ميتواند سخنگوي يك بانك باشد، اما از تصميمات و يا علل تصميمات بيخبر بماند. در ماده 5 بخشنامه دولت آمده است كه "با توجه به اهميت افكارسنجي در روابط عمومي و ظرافت و تخصصي بودن مراكز افكارسنجي با روابط عمومي وزارتخانهها و سازمانهاي دولتي و وابسته به دولت همكاري لازم معمول دارند و و در درازمدت روابط عمومي دولت جهت ايجاد يك مركز قوي افكارسنجي اقدام مقتضي به عمل آورد." حالا بايد بعداز 20 سال كه از صدور اين بخشنامه ميگذرد، سوال كرد كه آيا حتي يك مركز ضعيف افكارسنجي در دولت به وجود آمده است؟ و اصلا آقايان مديران ارشد به افكارسنجي معتقدند؟ و آيا نتايج واحدهاي افكارسنجي را به كار ميگيرند؟ و آيا آمار افكارسنجي، واقعي ارايه ميشود؟ در ماده 6 اين بخشنامه به برگزاري دورههاي كوتاه مدت در مركز آموزش مديريت دولتي اشاره و تاكيد شده است كه كاركنان روابط عمومي در آن شركت نمايند. امروز كار سختي نيست كه هيات دولت با يك سوال ساده ببيند كه سرنوشت اين ماده به كجا رسيده است و مركز آموزش مديريت دولتي در اين زمينه چه كرده است و چه سازمانهايي در اين كلاسها ،كه اگر تشكيل شده است شركت كردهاند و بهره بردهاند. در ماده 7 بخشنامه مذكور آمده است كه "وزارت آموزش عالي در جهت تهيه كتب درسي رشته روابط عمومي و ايجاد دورههاي مناسب در سطوح مختلف اقدام متقضي مبذول داشته و براي كاركنان روابطعمومي سهميه لازم تعيين نمايد." چه عيبي دارد كه روابط عمومي وزارت آموزش عالي به هيات دولت پاسخ دهد كه در اين زمينه و دراين 20 سال چه كردهاند؟ مجموعه انتشار كتب روابط عمومي در 20 سال گذشته به 50 جلد نميرسد، رشته روابط عمومي به صورت مستقل وجود ندارد، 20 سال است كه دستاندركاران روابط عمومي درخواست ايجاد يك دانشكده مستقل دارند، دانشگاه علامه و دانشگاه تهران يك رشته ارتباطات درهم آميخته از روزنامهنگاري، روابط عمومي و علوم اجتماعي دارد كه سالهاست در مرحله آزمون وخطا ميباشد. دانشكده ارتباطات دانشگاه آزاد واحد تهران مركز كه گاهي هم نامش عوض ميشود، فعالترين دانشگاه دراين زمينه است و دانشگاه جامع علمي كاربردي در چند سال اخير در سطح كارداني و يك دوره كارشناسي مستقل روابط عمومي اقدام كرده است و بس. اين همه فعاليت علمي وزارت آموزش عالي در رشته روابط عمومي است، بدون هيچ سهميهاي براي كاركنان روابط عموميها! حالا وقتي يكي از مهمترين بخشنامههاي دولت درمورد اطلاعرساني و جايگاه ارزنده روابط عموميها ، حتي توسط متوليان امامزاده يعني اعضاي هيات دولت بدان توجه نميشود، نبايد گفت نتيجه عدم اطلاعرساني به موقع فعاليتهاي سازماني، پاسخگو نبودن به مردم، بيتوجهي به رسانههاي جمعي، جدي نگرفتن روزنامهنگاران، بياعتقادي به تبليغات سالم و جامع، كملطفي به انتشارات، بسته بودن دربهاي ارتباطي، بازي نگرفتن كارشناسان و مديران ميانه و از همه مهمتر باور نداشتن جايگاه علمي و تجربي روابط عمومي، استيضاح، استعفا و بركناري از عرصه مسووليت است. در چنين فضا و فرهنگي آيا امروز نبايد به آقايان وزرايي كه استيضاح ميشوند و يا مجبور به استعفا ميگردند و يا به نحو محترمانهتري كنار ميروند و در دورههاي بعد هم به بازي گرفته نميشوند گفت كه همه چيز را يك رنگ نبينيد، همهاش را سياسي ندانيد، بخشي از آن را هم در اعمال و رفتار خودتان و روابط عموميهايتان جستوجو كنيد. آيا امروز به مديران عزيزي كه يك شبه ميخواهند گزارش هشت ساله خود را ارايه كنند نبايد گفت، هر مديريتي سزاوار همان روابط عمومي است كه دارد؟! |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم شهریور 1386ساعت 16:56 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد ایران - آبادان
شناسنامه ميگويد در 10 فروردين 1333 و در منتهياليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايرانزمين، به شرط آنكه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شدهام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانهاش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني ميكنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم ميشود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است!
كودكي در مناطق نفتخيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در
<زمين كوچيكه>
بندر معشور آغاز شد.
<بني طرف>
معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد.
دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابنسينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشهگيمان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي
<لين يك احمدآباد>
آبادان پايان همه شلوغيهاي ذهن 18 سالگيام شد.
در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و
<خ>
بازيهاي ديگر، پايتختنشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدنهاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي.
تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد.
30 سال مستخدم نااهلي براي دولتها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريتهاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند.
از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بودهايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكهاي كه حالا فهميدهايم، قطرهچكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زدهايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحبامتيازي و آبدارچيگري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كردهايم. در سالهاي اول انقلاب،علاوه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستنيفروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كميپول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم.
از دوران دبستان هم به بچههاي با معرفتتر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلمها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كردهايم.
مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخهپيچهاي داروخانهها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيليهاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعيام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علياصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانشپژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد...
و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالات همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلاگي به نام من جمع شده است . آنها خواستهاند كه يادداشتهاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كردهاند. دستشان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلاگ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشتها در يكي از اين 14 سرفصل جاي ميگيرد. 3-يادداشتها، علاوه بر سرفصلها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامهنگار، بعضي يادداشتها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمانهاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشتها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمعآوري شد،در وبلاگ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه ميخواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامهاي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجلهاي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دستاندركاران آن که البته اين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست. |
|
RSS
|