![]() |
![]() |
|
| با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید. |
|
مردم ميپرسند براي عضويت در فلان انتخابات كه جايگاه آن بسيار كمتر از رياستجمهوري است، بايد كانديداها از مسووليت جاري خود استفعا دهند، چگونه است كه در انتخابات رياستجمهوري بعضي از كانديداها، از مسووليت جاري خود استعفا نداده و با حفظ مسووليت كانديدا شدهاند؟ ظاهرا در اين مورد هم خلاء قانوني وجود دارد و يا اصلا قانوني وجود ندارد! اين كانديداها هستند كه خودشان بنا به مصلحت شخصي يا جمعي، تشخيص ميدهند، براي اينكه شبههاي بر فعاليتهاي آنها و استفاده از سازمانهاي زيرمجموعه خودشان وارد نشود، از مسووليت جاري استعفا دهند، زيرا كساني كه در مسووليتي بالا هستند، اين امكان براي آنها وجود خواهد داشت كه از بيتالمال و مجموعه زيرتصدي خود براي گرفتن راي، استفاده نمايند و خداي نكرده، هزينههايي بر ملت وارد شود. اگر تصور كنيم كه هيچگونه بودجه تبليغاتي در ستادهاي آنها بهصورت مستقيم از بودجه سازمانها و ادارات زيرمجموعه آنها هزينه نميشود، حتما ميپذيريم كه ممكن است صدها پيمانكار و يا كساني كه به نوعي در بخش خصوصي محتاج امضاء آنها و يا يكي از معاونان و مديران آنها ميباشند، بهصورت خودجوش و نه حتي فرمايشي، بخشي از هزينههاي كانديداي موردنظر را تامين كنند. و يا خداي نكرده با هزينههاي دولتي، بسياري از سفرهاي انتخاباتي همزمان با ماموريت اداري انجام شود. و يا بسياري از پروژهها، در ماههاي نزديك به كانديداتوري افتتاح شود و يا با قرارگرفتن در يك پست كليدي، امكان استفاده غيرمستقيم از دوربينهاي خبري در هر لحظه فراهم شود! به نظر ميرسد آنهايي كه در ماههاي گذشته به نوعي از مسووليتهاي دولتي استعفا ندادهاند، برگ برنده بهتري در اختيار داشتهاند و بايد حداقل اين چند سوال ساده را پاسخ دهند. 1-اتومبيلي كه هر روز آنها را به موقعيت انتخاباتي ميبرد از آن كيست؟ 2- با كار و اداره زيرمجموعه خود چه كردهاند؟ 3-اگر كاركنانشان به او راي ندهند با آنها چه خواهد كرد؟ 4-از چه كسي مرخصي گرفتهاند، مرخصي از خودشان كه شوخي است! 5-در سه چهار ماهي كه همه فكر و ذكرشان انتخابشدن بوده است، حساب و كتاب سازمان با چه كسي بوده است؟ 6-آيا مديران و معاونان همچنان ارادتمند و سرسپرده هستند؟ 7-استفاده از موقعيت اداري در بازديدها و مراسمها و افتتاحها، خرجكردن از كيسه دولت نبوده است؟ 8- ... از اينگونه سوالات فراوان است، اي كاش كانديداها، ديدگاه خودشان را به صراحت در اين زمينهها بازگو ميكردند، حتي آنها كه استعفا دادهاند ميگفتند چرا استعفا دادهاند و آنها كه استعفا ندادهاند هم ميگفتند چرا استعفا ندادهاند. |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم اسفند 1386ساعت 1:48 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد ایران - آبادان
شناسنامه ميگويد در 10 فروردين 1333 و در منتهياليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايرانزمين، به شرط آنكه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شدهام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانهاش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني ميكنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم ميشود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است!
كودكي در مناطق نفتخيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در
<زمين كوچيكه>
بندر معشور آغاز شد.
<بني طرف>
معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد.
دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابنسينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشهگيمان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي
<لين يك احمدآباد>
آبادان پايان همه شلوغيهاي ذهن 18 سالگيام شد.
در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و
<خ>
بازيهاي ديگر، پايتختنشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدنهاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي.
تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد.
30 سال مستخدم نااهلي براي دولتها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريتهاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند.
از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بودهايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكهاي كه حالا فهميدهايم، قطرهچكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زدهايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحبامتيازي و آبدارچيگري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كردهايم. در سالهاي اول انقلاب،علاوه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستنيفروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كميپول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم.
از دوران دبستان هم به بچههاي با معرفتتر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلمها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كردهايم.
مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخهپيچهاي داروخانهها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيليهاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعيام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علياصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانشپژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد...
و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالات همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلاگي به نام من جمع شده است . آنها خواستهاند كه يادداشتهاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كردهاند. دستشان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلاگ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشتها در يكي از اين 14 سرفصل جاي ميگيرد. 3-يادداشتها، علاوه بر سرفصلها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامهنگار، بعضي يادداشتها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمانهاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشتها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمعآوري شد،در وبلاگ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه ميخواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامهاي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجلهاي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دستاندركاران آن که البته اين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست. |
|
RSS
|