![]() |
![]() |
|
| با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید. |
|
در ميان داوطلبان نهمين دوره انتخابات رياستجمهوري ايران سه گروه را برشمردم، گروهي كه شامل بيكاران بودند، گروه دوم كه بهدنبال شهرت آمدند و گروه سوم كه از مديران مياني و كوتوله و به قصد لقمهاي چربتر پا به اين ميدان گذاشتند. اما گروه چهارمي هم وجود دارد كه از همه فيلترها رد شده و بهعنوان كانديداهاي اصلي، عكس و تصويرشان، سطح همه شهرها را پوشانده است و رسانه ملي براي چند هفته، ثانيههاي 100هزار توماني خود را به رايگان در اختيارشان گذاشته، تا آنچه كه ميخواهند بگويند و به حق هم آنها هرچه ميخواهند ميگويند، از واجبي خوردن سعيد امامي تا هداياي شهرام جزايري، از قسم حضرت عباس تا فاطمهزهرا، از خاطراتي با امام تا رفاقت باشمر، از درد زايمان مادر تا مرگ پدر، از كشاورزي و گاوداري تا نانوتكنولوژي، از كشتن دشمنان تا فرياد آزادي و دموكراسي، از قانون تا بيقانوني، از سرتراشيدن جوانها تا رنگيكردن صورت آنها، از چادر تا كاكلهاي طلايي، از خشم تا مهرباني، از حرص تا آرامش و... و شعارهاي آنها نيز توسط ستادهاي تبليغاتي با مخارج چندميليارد توماني و ايجاد كمبود كاغذ، گوش و چشم فلك را كر و كور كرده است. هر هشت نفر با كم و زيادهايي، هل من مبارز ميطلبند تا نهايت يكي از اين چند تن براي چهارسال و بالطبع هشت سال، سكان مملكت را بهدست بگيرند. خارج از همه بحثها و حديثها و اماها و اگرها كه در مورد هر يك از اين برادران ارجمند ميتواند وجود داشته باشد، اگر بپذيريم كه در شرايط فعلي و باتوجه به قانون اساسي و شوراي نگهبان، خروجي نهايي رييسجمهورشدن، در همين هشت نفر خلاصه شده است، بايد اجازه بگيريم تا بتوانيم اين هشت نفر را هم به داوري منصفانه بنشينيم و حداقل عملكردشان را نه در شعار، بلكه در عمل، سبك و سنگين و با يكديگر مقايسه كنيم. خصوصا كه در دورههاي گذشته انتخابات رياستجمهوري تعداد كمتري از فيلتر شوراي نگهبان رد ميشدند و از همان ابتدا هم تقريبا انتخاب نهايي مشخص بود، اما در هفتمين دوره انتخابات با حضور خاتمي، چنين موازنهاي بهم خورد، و همه آنها كه شوخي ميكردند بنويسيد خاتمي، بخوانيد ناطق، ديدند كه خوانده شد خاتمي و او با 20 ميليون راي رييسجمهور شد. اما اين دوره با حضور هشت كانديدا در قد و قوارههاي مختلف، از نظامي تا دانشگاهي، از مديرعامل سابق تا وزير سابق، از شهردار امالقرا تا رييس ورزش، از رييسمجلس سابق تا رييسجمهور اسبق، موضوع كمي متفاوت شده است. بهنظر ميرسد نتيجه انتخابات تا همين الان كه ساعاتي بيشتر به 27 خرداد نمانده است، حتي براي اهل حكومت هم زياد روشن نيست، هرچند كه در شرايط فعلي همه شرطبنديها روي سردار سازندگي دور ميزند و نفر دوم و سوم هم در نظرسنجيها مشخص شده و پنج نفر ديگر هم با همه شعارها و تبليغات انبوه در حد آمار يكرقمي باقيماندهاند، ولي بههر صورت يادمان نرود كه ما مردمي غيرقابل پيشبيني در سرزميني عجيب هستيم.تاکید می کنم مردمی غیر قابل پیش بینی. من آرزو ميكردم كه هر كدام از اين هشت نفر در طول اين مدت رسما اجازه ميدادند كه كارنامه آنها توسط اهل قلم و اساتيد و محققان مورد كنكاش و بررسي قرار گيرد، بدون آنكه فردا شكايتي از من و ديگران به دادگاه مطبوعات شود. حالا آرزو ميكنم بعد از 27 خرداد، هر كدام از اين هشت نفر كه انتخاب بشوند يا نشوند، بازهم اين اجازه را بدهند كه عملكردشان در گذشته، فعاليتهاي كاري، تحصيلات، نحوه گرفتن همين مدارك دكترايي كه به آن مينازند، شرايط تبليغاتي، هزينههاي ستادهايشان و بحثهاي ارتباطي آنها در برخورد با مردم و جامعه مورد بررسي قرار گيرد. اگر تصور كنيم كه همه اين هشت نفر به منافع ملي بيشتر از منافع شخصي ميانديشند بايد اجازه دهند كه روي دستگاه سنجش وزن منتقدين بروند و وزنشان روشن شود، روي باسكول رفتن، اگر در كوتاهمدت، براي يك كانديدا خطرناك باشد، اما متر و ميزان و وزنه و درجهاي را به جامعه ياد ميدهد كه در انتخابات ديگر هر كس نتواند خودش را به سادگي كانديد نمايد. اين برادران هم كه در شعارهايشان گفتهاند كه حاضرند جانشان را فداي اين سرزمين كنند، پس چه باك از وزنكشي! *** بهنظر ميرسد در يك نگاه اجمالي، همه كانديداها بر واژههايي چون توجه به جوانان، عدالتخواهي، آزادي، استقلال، قانون مداري، فقرزدايي، اشتغالزايي، توسعه اقتصادي، خصوصيسازي، امنيت فردي و اجتماعي، جلوگيري از رانتخواري، آزادي فرهنگي، رشد هنر، شايستهسالاري، رفاه عمومي، ديوانسالاري، ظلمستيزي، دفع فساد، بهبود سرانه فردي، ايجاد رابطه مستقيم با آمريكا، پيداكردن جايگاه مناسب در جهان، مبارزه با تروريسم و... اتفاقنظر دارند. وقتي تقريبا همه شعارها بهصورت نسبي يكسان است، اين سوال مطرح ميشود كه كداميك از اين هشت نفر قادرند كه شعارهاي زيبا را اجرايي كنند؟ نگاهي به گذشته اين افراد و بررسي كارنامه سازماني كه مديريت آن را به عهده داشتهاند، پاسخ سوال اكثريت خاموش جامعه خواهد بود. اگر کاندیداها اجازه اظهار نظر به اهل نظر بدهند..... |
|
+ نوشته شده در
بیستم اسفند 1386ساعت 2:46 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد ایران - آبادان
شناسنامه ميگويد در 10 فروردين 1333 و در منتهياليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايرانزمين، به شرط آنكه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شدهام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانهاش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني ميكنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم ميشود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است!
كودكي در مناطق نفتخيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در
<زمين كوچيكه>
بندر معشور آغاز شد.
<بني طرف>
معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد.
دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابنسينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشهگيمان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي
<لين يك احمدآباد>
آبادان پايان همه شلوغيهاي ذهن 18 سالگيام شد.
در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و
<خ>
بازيهاي ديگر، پايتختنشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدنهاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي.
تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد.
30 سال مستخدم نااهلي براي دولتها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريتهاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند.
از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بودهايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكهاي كه حالا فهميدهايم، قطرهچكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زدهايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحبامتيازي و آبدارچيگري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كردهايم. در سالهاي اول انقلاب،علاوه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستنيفروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كميپول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم.
از دوران دبستان هم به بچههاي با معرفتتر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلمها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كردهايم.
مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخهپيچهاي داروخانهها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيليهاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعيام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علياصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانشپژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد...
و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالات همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلاگي به نام من جمع شده است . آنها خواستهاند كه يادداشتهاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كردهاند. دستشان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلاگ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشتها در يكي از اين 14 سرفصل جاي ميگيرد. 3-يادداشتها، علاوه بر سرفصلها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامهنگار، بعضي يادداشتها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمانهاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشتها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمعآوري شد،در وبلاگ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه ميخواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامهاي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجلهاي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دستاندركاران آن که البته اين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست. |
|
RSS
|