![]() |
![]() |
|
| با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید. |
|
اگر از بيكاران، دورهگردها، علافان، نگهبان كارخانه، رفتگران، پشت كنكوريها، شيرفروش، دامدار، ديپورتشدهها، كراواتيها، پاپيونيها، قاليبافها، كشاورزها و... بگذريم. به گروهي ميرسيم كه در جامعه فرهنگي، هنري، ورزشي، اداري، سياسي، اقتصادي، نامي داشتهاند و اگر شخصيت درجه اول حوزه خود بهشمار نميروند اما جزء شخصيتهاي درجه چندم تا شخصيت درجه دوم بودهاند، هرچند اكثريت اين گروه، خودشان هم، مثل گروه قبلي، ميدانند كه رجل سياسي نيستند، اما بههر صورت در مقطعي و يا در شرايطي از زمان و در يك حوزه شغلي، مطرح بودهاند و حتي ممكن است عكس يا تصويري از آنها در رسانهها منتشر شده باشد، اما بدون شك حد و اندازه آنها در قامت عنوان رياست جمهوري،نماینده مجلس ویا شورای شهر يك كشور نيست. خواننده پاپ كه در همان خانواده موسيقي و در يك انتخاب صنفي هم نميتواند راي اكثريت را داشته باشد، چگونه به خود جرات ميدهد كه در كارزار عرصه مهمترين انتخابات كشور در مقابل چشم جهان قرار گيرد؟ ورزشكاري كه داراي كارنامهاي ضعيف و با گذشتهاي آنچناني است، چگونه به خود اجازه ميدهد كه براي چنين مسووليتي كانديدا شود؟ آيا ميتوان باور كرد كه خود بزرگبيني و در مقابل آينه تنهايي نشستن، تا آنجا پيش برود كه فردي با حداقلهاي ذهني و رفتاري، خود را در حد رييسجمهور يك سرزمين پهناور ببيند. افرادي كه در همان حيطه مسووليت و هنر خودشان هم، مورد تاييد همپالكيها و هم صنفيهاي خود نيستند، چگونه به اين بازي وارد ميشوند؟ اگر آنها را جزء عاشقان شهرت بگذاريم، ميتوانيم از هنرپيشهها، خوانندگان، ورزشكاران بگذريم، اما گروه سومي وجود دارد كه حضور آنها نيز در وزارت كشور سوال برانگيز است. چرا امام جماعت فلان مسجد دورافتاده با لباس روحانيت و پاهايي لرزان براي ثبتنام به تهران و خيابان فاطمي ميآيد؟ چرا فلان آيتالله كه در حوزه علميه حتما داراي نام و تشخصي هم است، ولي بدون هيچ سابقه كار اجرايي و سياسي، پاي به صحنه وزارت كشور ميگذارد؟ چرا فلان معاون وزير يا فلان مديركل يا فلان رييس اداره كه در محيط كاري خود نيز چهره شناختهشدهاي بهشمار نميرود، ميخواهد يكروزه رييسجمهور شود؟ عرصه انتخابات رياست جمهوري كه انتخابات شوراي شهر و يا حتي مجلس نيست، در شوراهاي شهر چند هزار نفر انتخاب ميشوند، در مجلس نزديك به 300 نفر انتخاب خواهند شد، اما در انتخابات رييسجمهوري كه فقط يك نفر مورد نياز است. پس شانس انتخابشدن هم كه بسيار اندك است. پول و مزايايي هم كه به ثبتنامشوندگان پرداخت نميشود، پس انگيزه اين حضور چيست؟ گروه اول كه شامل بيكاران و بيعاران بود از خلاء قانوني بهرهمند ميشوند. گروه دوم كه از هنرمندان، ورزشكاران، مجريان تلويزيوني و امثالهم تشكيل ميشوند بهدنبال شهرتطلبي آمدهاند. گروه سوم مديران مياني هستند كه به دو علت حضور مييابند يا دچار خودبزرگبيني شدهاند و يا با ثبتنام و طرح خودشان در يك مقطع كوتاه ميخواهند از اين نمد، كلاهي ببرند. به اعتقاد من اين گروه بيشتر براي طرح خودشان و استفاده مالي و مديريتي در روزهاي بعد به وزارت كشور ميروند. معمولا اين گروه تلاش ميكنند كه به هر صورتي كه شده و حتي با طرح دوستي با خبرنگاران، نامشان در مطبوعات درج شود. اين گروه خطرناكترينند، اينها همان گروهي هستند كه با استفاده از مديريتهاي رانتي رشد كردهاند، آنها رياستجمهوري را نيز مديريتي پيشپا افتاده و ساده ميدانند. در سالهايي كه درباره مديريتهاي كوتوله، مديريتهاي فاميلي، مديريتهاي رفاقتي مينوشتم، سرنوشتش را امروز در همين ثبتنامهاي نهمين دوره انتخابات رياستجمهوري هم ميتوان ديد. در اين سالها با مديريت، چنان كرديم كه امروز هيچكس خودش را از رييسجمهور كمتر نميداند و من تكرار ميكنم، شوخي با مهمترين انتخابات يك نظام به صلاح هيچكس نيست! |
|
+ نوشته شده در
نوزدهم اسفند 1386ساعت 2:44 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد ایران - آبادان
شناسنامه ميگويد در 10 فروردين 1333 و در منتهياليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايرانزمين، به شرط آنكه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شدهام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانهاش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني ميكنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم ميشود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است!
كودكي در مناطق نفتخيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در
<زمين كوچيكه>
بندر معشور آغاز شد.
<بني طرف>
معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد.
دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابنسينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشهگيمان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي
<لين يك احمدآباد>
آبادان پايان همه شلوغيهاي ذهن 18 سالگيام شد.
در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و
<خ>
بازيهاي ديگر، پايتختنشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدنهاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي.
تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد.
30 سال مستخدم نااهلي براي دولتها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريتهاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند.
از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بودهايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكهاي كه حالا فهميدهايم، قطرهچكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زدهايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحبامتيازي و آبدارچيگري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كردهايم. در سالهاي اول انقلاب،علاوه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستنيفروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كميپول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم.
از دوران دبستان هم به بچههاي با معرفتتر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلمها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كردهايم.
مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخهپيچهاي داروخانهها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيليهاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعيام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علياصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانشپژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد...
و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالات همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلاگي به نام من جمع شده است . آنها خواستهاند كه يادداشتهاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كردهاند. دستشان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلاگ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشتها در يكي از اين 14 سرفصل جاي ميگيرد. 3-يادداشتها، علاوه بر سرفصلها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامهنگار، بعضي يادداشتها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمانهاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشتها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمعآوري شد،در وبلاگ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه ميخواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامهاي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجلهاي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دستاندركاران آن که البته اين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست. |
|
RSS
|