![]() |
![]() |
|
| با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید. |
|
سالهاقبل در نشریه روزگاروصل شماره۱۶و۱۷ـ تابستان۱۳۷۴نوشتم: برای کی بنویسم٬برای کی بگویم٬چرابگویم٬چه بگویم٬ازکجابگویم٬چگونه بگویم واگرگفتم ونوشتم٬چه خواهدشد؟مگراینقدریا آنقدر گفتندونوشتندچه شد؟ ـ در همان یادداشت،به خودم پاسخ دادم:اما اگر ننویسم،اگر نگویم،اگر ننویسند، اگر نگویند، که تاریخ هنوزدر برگ اول سرگردان مانده بود.(تازه ما که کاردیگری بلدنیستیم، ازحرف،ازنوشتن وگفتن، نان می خوریم). -حالا تابستان 1388 است. پیرتر شده ایم، خیلی هارا دراین سالها از دست داده ایم. خیلی ها و خیلی چیزها را .(خیلی چیزها مهم نیستند، اما خیلی ها مهم اند).مدتهاست که کمتر منتشر می شویم(نمی گویم،نمی نویسم یا منتشر نمی کنم). برای بازی وبلاگی هم، سالی یکی دوبار،که یکبارآن حتما نوروز است.(در سن و سال و شرایط من کفایت می کند. نباید دوستان را خسته کرد از ملال هر لحظه خواندن.) -اما امروز ، چرا امروز؟ امروز چند نازنین برایم نوشته اند چرانمی نویسی؟چند نارنین در گوشهایم گفته اندچرانمی نویسی؟وامروزچندنازنین دیگر در وبلاگ های خودشان نوشته اند خداحافظ و یا چیزی شبیه به این مضمون. امروز محمد آقازاده در وبلاگ خودش نوشته بود: وقتی نمی توانی بنویسی، ننویس و بدینگونه به خودش مرخصی داده است،مرخصی که سالها قبل من در روزگار وصل و خیلی های دیگر درسالهای قبلتر و بعدتر به خودشان داده بودند.( به کجا چنین شتابان/ به هر آن کجا که باشد/ به جز این سرا، سرایم / سفرت به خیر....) امروز فیروزه عسگری هم در وبلاگش سروده بود: این روزها زیاد می خوابم / کمتر حرف می زنم / گاهی هم فکر می کنم / به روزهایی که از دست داده ام / به فرداهایی که نمی آیند/ به رویاهایم که برباد می روند و ... امروز محمد میر فصیحی هم گفته بود.... و امروز خیلی ها چنین گفته اندوچنین نوشته اند... خستگی - خواب - تکرار- سکوت - خداحافظ. - در همان یاداشت سال 1374 نوشته بودم که یک مرد غیرتمند عشایر به یک مقام عالیرتبه که برای بازدید منطقه محروم فقیر نشین عشایری خوزستان آمده بود، گفته است تو که با بادی می آیی و با بادی می روی چه می دانی درد ما چیست؟ آن مرد غیرتمند عشایر به شاه زمان با لهجه خاص محلی خودش گفته بود ، تو که با هلیکوپتر می آیی و با هلیکوپتر می روی، از درد مردمی که در کوه و بیابان و دشت، از این صخره های ناهموارو در گل و لای دشت و بیابان و در آفتاب و باد و باران، از محلی به محل دیگر برای لقمه نانی و کمی زندگی، کوچ می کنند، چه می دانی؟ - در تراس طبقه سیزدهم آپارتمانی کوچک در حومه شهری آرام ازهیاهوی جهان نشسته ام(این روزهازیادمی خوابم، کمتر حرف می زنم، گاهی هم فکر می کنم ...)جنگل، مردم و نمایی دورازشهر را می بینم، به کجا چنین شتابان/ گون ازنسیم پرسید / دل من گرفته زین جا / هوس سفر نداری / زغبار این بیابان. تو که با بادی آیی و با بادی می روی، از درد این مردم چه می دانی؟اصلا حق داریم بنویسیم یابگوییم؟چه می دانم؟نمی دانم. - روزگاروصل را در سالهای بعد از جنگ، در آغازدهه هفتاد، در روزگاری که بی شباهت به روزگارفصل نبود، در شرایطی سخت و دشوار که به همه چیز شبیه بود جزروزگاروصل منتشر کردیم،درهمان روزگاروصل نوشتم که مطبوعات در شرایطی به حیات خود ادامه می دهند که هنوز دست اندرکاران مسئول، هیچگونه ضابطه و قاعده ای برای آن قایل نیستند و هنوز مشخص نیست که چهارچوب انتشار یک نشریه، حدود قانون اساسی و همین قانون مطبوعات نیم بند است یا سلیقه های فراوان فلان مسئول چندکلاسه نهضت سوادآموزی استاد قرائتی. - اما روزگاروصل را با همه توان منتشر کردیم. روزگاروصل پایگاه عشق بود و امید. روزگاروصل پاتوق آنهایی بود که هیچ جایی برای نوشتن نداشتند، اسم و رسمی هم نداشتند، خانه قلم بدستان جوان، اما عاشق. عاشقان این سرزمین همیشه سبز، عشق به سرزمین همیشه سبزمادری، سختی ها را آسان می کرد. بر روی جلد روزگار وصل شماره بیست فروردین 1375 گل لاله قرمزی را در یک گلدان سیاه بر زمینه صفحه سفیدگذاشتیم و با خطی سبز نوشتیم، نوروز، میراث ماندگار سرزمین همیشه سبزمان، بر شما ایرانیان مبارک باد. حالا نمی دانم اگر روزگار وصل جوانمرگ نشده بود در نوروز 1389، بعد از چهارده سال می توانستیم از خط سبز برای تبریک استفاده کنیم؟راستی این روزها خرید و فروش خودکار سبز، یا نوشتن با آن جرم نیست؟ درهمان روزگاروصل شماره بیست فروردین 1375،نوشته بودم:سالهای کودکی، نوجوانی و جوانی را در آرزوی نمره بیست گذرانده ایم.درکودکی چه شماتت هایی که از مادر و همسایه و دوست و معلم و مدیر و همگان برای این نمره بیست نشنیدیم، چه رقابت هایی که من و شهرام و خلیل ورسول و محمود و مسعود و محسن و مجید و وحیدوتو وتو و ...با هم نکردیم.وچقدر دور بوداین نمره بیست از ما.هرچه می دویدیم، اودور و دورتر می رفت و دست نیافتنی ترمی شد. در همان شماره بیست نوشته بودم: حالا در روزگار وصل به شماره بیست دست پیدا کرده ایم، اما دلمان می خواهد فکر کنیم که تازه اول راه است.این بیست شماره دست گرمی بوده است.می خواستیم بدانیم که چه می توان کرد، خودمان را محک زده ایم با سنگ محک شما مردم، شما خواندگان مجله.خواستیم ببینیم که سنگ محک شمامحکم است. می توان به آن دل بست. در همان یادداشت نوشته بودم: به شماره 20 رسیدیم، اما نمره بیست نگرفتیم، آرزو می کنیم در شماره 200 اگر بودیم، نمره بیست بگیریم، ظاهرا هنوز هم چون کودکی، آرزوهایمان برآورده نمی شود... - گفتن یا نوشتن زمانی می تواند راهگشا باشد که مطبوعات بتوانند حداقل از اوضاع و احوالی که روزانه در کنار من و شما می گذرد حرفی به میان بیاورند و دردهای اجتماعی را بیان کنند.اگر قرار باشد حتی نتوانی از گوسفند حرف بزنی چراکه ممکن است اتحادیه حمایت از حیوانات به تریج قبایشان بربخورد، پس دیگر از چه گروه و دسته ای می توانی صحبت کنی؟در روزگاری هستیم که تفاوت بودن یا نبودن، تنها در یک حرف است، شرایط سختی بر ملتی طی می شود که همچنان در یک بوته آزمایش روزها را شب می کنند. (روزگاروصل با همین حرفها و نوشته ها در شماره 30 به دستور وزیرتساهل وتسامح !که این روزها در خارج نشسته وژست آزادیخواهی می گیرد، پرپرشد ومرد). حول حالنا الا احسن الحال خدایا حال همه هموطنان من، همه مردم خوب سرزمین من، همه عشایر، همه کردها، لرها، عربها، گیلکی ها، جنوبی ها، شمالی ها، غربی ها، شرقی ها، همه مردم خاوردور و نزدیک و میانه ، مردم فلسطین و لبنان و یمن، مردم آفریقا و آمریکا و اروپا و اقیانوسیه، مردم این دهکده جهانی را به بهترین احوال بگردان. باور دارم که روزگار ما، روزگار فصل نیست، روزگاروصل است. این تکنولوژی های برآمده از اندیشه انسان های سختکوش جهان، فرصتی تاریخی را برای شش هفت میلیارد انسان امروزی بر خاک زمین فراهم کرده است که با دانش مخابراتی بتوانند هر لحظه از حال هم جویا شوند، سلامی بکنند و علیکی بشنوند. افسوس میلیاردها انسان از آغاز تاریخ تا امروز بدرقه مردمی است که نتوانسته اند در لحظه،یادداشت های من و تو و او را بخوانند و ببینند. چیزی که همین پانزده سال قبل، وقتی روزگار وصل مرد، وجود نداشت. باید قدر این جهان مرتبط و پیشرفته را بدانیم. -هر کسی دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش. کمتر منتشر می شویم چراکه حتما حرف تازه ای نداریم. نسل جوانی پا به عرصه گذاشته است. قدمش مبارکباد برای جهان امروز. برای وطن من، برای جهان وطنان این کره خاکی، این کهکشان هستی. استاد قدمعلی سرامی، معلم خوب من در سالهای دانشگاه و بعد از آن که خداوند عمر باعزت و طولانی به ایشان بدهد، شعری سروده است که میگوید روشنایی در پیوند است و تنهایی تاریکی است. با او زمزمه می کنم: در شب/آتش زنه ای می خواند / (آه ، تنهایی تاریکی است / بند بند من در بند است .) همره باد / غبارآلود / نرم آتش زنه ای دیگر / می نالید: (آه ، تنهایی تاریکی است / بند بند من در بند است.) ناگهان / با هم این تنهایان را / طوفان / آشنایی داد. دردل شب / خورشیدی زاد / وز دل تنهایان / برشد این فریاد: روشنایی در پیوند است.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
هفتم شهریور 1388ساعت 17:40 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
غروب سالی که گذشت ٬ طلوع شادی های شماباد. این سنت ایرانی ولطف خدایی است که حداقل سالی یک بار در این دنیای شلوغ و کم فرصت کلاه از سر برداریم و از ته دل به کسانی که دوستشان داریم سلام کنیم.سلام عید ٬خانه تکانی دل هم است.عیدرامی توان بهانه خیلی از آغازهاکرد.عیدرامی توان بهانه خیلی از پایان ها کرد.می توان نهال عشق کاشت.می توان درخت کینه را کند.می توان در ابتدای هرسال شعار داد.می توان در ابتدای هرسال به شعورفکر کرد..... عیدرابهانه کنیم وببینیم شماره تلفن همراه دوستانمان تغییرنکرده است.اگرجواب نیامد به قول جوانترها Deleteکنیم.مطمعن باشید که هیچ عیبی هم ندارد. اما شاید بهتر آن باشدکه درعید مهرورزی کنیم وبرای آنها که دوستشان داریم وحتی آنها که دوستشان نداریم بهترین هارا آرزو کنیم.می دانم که آرمانی است اما شدنی است.البته کارمن و شعور و دانش من نیست .اما آرزو می کنم که در حد دانش وشعور شما دوستان خوب من باشد.جهان متعلق به عاشقان است.برای شما درس عشق و عاشقی آرزو می کنم وهمه چیزهای خوب خدا. اما زهرانوری دوست دانشجو وفرهیخته من که متاسفانه تصویری هم ازایشان در ذهن ندارم در پیامی برایم چنین نوشته:سلام.مادرم اعتقاد داره تو خونه تکونی عید بین اشیا نباید تفاوت قایل شدوچیزی نبایداز قلم بیفته .چراکه اونا گلایه مند میشن.کاش شماهم همونطور که به خونه تکونی پرداختیدبه وبلاگتون هم توجه می کردید واونو به روزش میکردیدتادلخور نشه... یادداشت کوتاه و مهربانانه او را بهانه ای می کنم تاسلامی به مادر ارجمند زهرا وبه خود زهراو به همه دوستانی بکنم که هر از چندی تنبلی در حضور وبلاگی مرابهانه ای برای چوب نوازی قلمی می کنند. من با( نوشتن وخواندن ودیدن) زندگی می کنم.اماعدم حضور در وبلاگ ٬دلایل بسیاری مثل کار زیاد/ناتوانی در تایپ/تبدیل شدن قصه جدی وبلاگ به نوعی بازی/نداشتن اعتقادبه وجودشرایط مناسب برای گفتن/نوشتن/شنیدن/خواندن و....داردکه درفرصتی مناسب درمورد آنها خواهم نوشت. امابرا ی آنها که می خوانند ٬در این وبلاگ از گذشته آنقدر مطلب بدون تاریخ مصرف وجوددارد که ازعیدی تا عیددیگر دوستان دانای مرا مشغول نماید.بااین حال اطاعت امر دوستان عزیزدیگر مثل خانم فیروزه عسکری /حمیدرضاطهماسبی/علی اعتصامی /زهرانوری /مریم و...را کرده و یادداشت (درکجای عالم ایستاده ایم)راتقدیم شمامهربانان عالم می کنم که می دانید کجا ایستاده اید. (این نگاه رایک باردرمجله نمایش یشماره۳۱ به تاریخ اردیبهشت ۱۳۶۹درابتدای گزارشی ازسفربه فرانسه وباردیگردرمقاله ای باعنوان دریادل باشیم درشماره۲ خبرنامه کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان به تاریخ تیر۱۳۷۱ وبعدهادرمجله شماره۱۸روزگاروصل پاییز۱۳۷۴وامسال درشماره ۲۲نوروزی مجله سامان ۱۳۸۸چاپ شده است...این هم از عجایب روزگارماست که یک نگاه می توانددر۲۰سال تکرار و تکثیر شود. وحالاهرکس که دوست داشته باشدمی تواندبامراجعه به هرشعبه بانک سامان که مایل باشد مجله نوروزی سامان رابه صورت رایگان دریافت نماید.) درکجای عالم ایستاده ایم مازبالاییم وبالا می رویم مازدریاییم ودریامی رویم مازآنجاوازاین جانیستم مازبی جاییم وبی جا می رویم لااله اندرپی الالله است همچولاماهم به الامی رویم قل تعالواآیتی است ازجذب حق مابه جذب حق تعالی می رویم کشتی نوحیم درتوفان روح لاجرم بی دست وپا می رویم مولانا به نام او که هرچه بخواهد همان می شود انسان موجودبزرگی است٬شصت٬هفتاد٬هشتاد٬صدکیلووزن دارد. بله می دانم٬محل کارشماچندهزارمتروسعت دارد٬شمادریک ساختمان چندصدمتری٬ محکم ودیدنی فرمانروایی می کنید.شمادریک وزارتخانه٬ سازمان٬ نهاد٬ شرکت ٬بانک ٬ شعبه ٬دفترو...برای خودتان حکومتی درست کرده اید.محل کارشمادرتهران است.درمرکز فلان استان است.درشهرستان است. می دانیم تهران شهر بزرگی است که طول وعرض آن رانمی دانم.مرکزفلان استان هم بسیاربزرگ است.شهرشماهم بزرگ ودیدنی است٬ایران یک میلیون وششصدوچهل وهشت هزارکیلومترمربع وسعت دارد.یک عمر طول می کشدتاپیاده از این طرف تا آن طرف خاورمیانه رابپیماییم. آسیاوسعتی داردکه خاورمیانه جزء کوچک آن است وبزرگترین قاره جهان است.پنج قاره و اقیانوس های بی انتها٬ با(جت)این آخرین تکنولوژی ساخت دست بشر وباسرعتی معادل چندصدکیلومتر٬ روز وشبش باهم گره می خورد تاازاین جابه آن جا برسیم.تاازاین نقطه جهان به آن نقطه جهان برسیم.تاازاین نقطه یکبار دور زمین را بچرخیم وبازهم٬به همین نقطه برسیم. سوار طیاره می شی٬از زمین بلند می شی٬ وقتی طیاره اوج گرفت٬ازپنجره بیرون را نگاه می کنی اتوبوس های دوطبقه کوچک می شوند. میدان آزادی نقطه ای می شود٬انسان حقیر می شود٬ساختمان حکومت شما باچندهزارمتر وسعت وچندصدمترآجروسیمان محکم ودیدنی وچند ده نفر آدم از کارمندو رییس ونگهبان وخدمتگزارو راننده و مدیرکل و معاون و وزیر٬اصلا دیده نمی شوند.قله البرز کوه را که تا دیروز از دامنه به آن نگاه می کردی٬رعب انگیز و باشکوه جلوه می کرد٬ازبالا که نگاه می کنی ذره ای کوچک و حقیر می یابی. طیاره کمی که بیشتر اوج می گیرد٬تهران ذره سیاهی می شود.ایران نقطه ای می شود وبعد با یکی ازاین وسایل ساخت دست بشر ٬اگربایکی ازاین فضاپیماهاعکسی از زمین بگیرند یا بگیرید و ما ببینیم٬از همین کره ماه که می گویند از همه به ما نزدیکتر است٬زمین توپ کوچکی است. از سیاره ای دیگر ٬زمین نقطه ای است واز سیاره ای دورتر ٬زمین(اتم) است و ازسیاره ای دورتر ودورتر و کمی دورتر ٬زمین وجود ندارد و... حالا کمی فکر کنیم...دراین اتم٬دراین ذره٬دراین وجودنداشتن ٬کره زمین کجاست؟ آمریکا کجاست ؟ آسیا کجاست؟خاورمیانه کجاست؟ ایران کجاست؟تهران کجاست؟ساختمان حکومت شما با چند هزار متر وسعت وچندصدمترآجروسیمان کجاست؟پست و مسولیت و فرمانروایی که برای خود تدارک دیده اید کجاست؟اصلا خود تو کجایی؟ آری رییس٬آری برادر ٬آری خواهر٬آری دوست خوب و عزیز من٬من و تو باهم یابدون هم در کجای این ذره بزرگ هستی قرار داریم؟ وچنین است که انسان معنایی دارد. چنین است که انسان معنایی ندارد. ما اندر خم یک کوچه ایم. هرگزدیر نیست که دست یکدیگر را بفشاریم. قلب ها وسعتی دارند به اندازه دریاها. دریادل باشیم وبدانیم که هستی ما وقتی معنا دارد که دریا دل ٬هرتلاش٬هرسازندگی ٬هرزیبایی٬هرزشتی٬هرخوبی٬هربدی٬هرحرکتی را بی حب٬بی بغض٬بی کینه٬بی من٬بی منیت٬بی من شیطان٬ببینیم وبه فکر هزاران کودکی باشیم که ما بزرگترها مربی آنها هستیم و قرار است ایران آینده را بسازند.به فکر جوانترهایی باشیم که ما معلم و استاد آنها هستیم. ابوالقاسم عبدالکریم قشیری نیشابوری در رساله قشیریه نوشته ای دارد که می تواند چاشنی مطلب ما باشد٬خصوصا اگر با دل هوش و گوش تمام ٬آن را بخوانیم و بشنویم: گفت:سی سال است که استغفار همی کنم از یک شکر که کردم. گفتند:چگونه بود؟ گفت:آتش اندر بغدادافتاد.کسی مرا خبرآورد که دکان تو نسوخت.گفتم:الحمدالله.وحال سی سال است که پشیمان هستم از اینکه چرا خویشتن را از دیگر برادران وخواهران ومسلمانان و...بهتر خواستم و جدا دانستم. ****** سردبیری یک نشریه ٬اگر هیچ خاصیتی نداشته باشد برای عاشقان حرفه روزنامه نگاری( مثل من)این ویژگی ممتاز را دارد که می توانی بعد از همه نویسندگان نشریه مطلبت را بنویسی و همه مطالب دیگران راهم به اجبار هم که شده بخوانی ... ومن در این سالها چه سعادتی داشته ام که هزاران مطلب راقبل از دیگران خوانده ام و از دانایی دوستان نویسنده و فاضلم بهره برده ام. وقتی می خوانم که دوستی عزیر می نویسد:باآمدن نوروز ٬دلمان رابیاراییم وآذین ببندیم و کینه وبغض و غرض ومرض را دور بریزیم. وقتی یادداشت دیگری را می خوانم که می خواهد قدر لحظه لحظه ی با هم بودن با دیگران را تجربه کند وهمه دوست داشتنی های زندگی را ببلعد. وقتی رفیق عزیزی در مقا له اش مارا به تواضع ٬علو طبع٬شرافت٬صداقت٬مردم دوستی و اخلاق محمدی توصیه می کند. وقتی پیام مدیر مسولی عزیز را می خوانم که می گوید زبانمان را جز به گفتار نیک ٬اعمالمان راجزبه کردار نیک٬ واندیشه هایمان راجز به پندارنیک نبندیم وجام ادراک مان را از شراب شعر وشور ازلی درگاهش لبریز کنیم تا ایرانی آبادتر داشته باشیم و... وقتی پیامک های نوروزی رامی خوانم که یکی از دیگری خواندنی تر هستند : *نوروز ٬آیین رفاقت را نگاهبانی می کند تا باورکنیم که قلب هایمان جای حضوردوستانمان هستند. *نازآن چشمی که سویش مال ماست/نازآن زلفی که تارش مال ماست/نازآن چوپان که سازش مال ماست/نازآن دوستی که قلبش مال ماست. *من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست/صدگدای همچوخودرابعدازاین قارون کنم. *دم اون هایی که توی خونه تکونی دلشون بنده رادور نینداختندگرم/من هم قول می دهم که جای زیادی را توی دل دریایی شون اشغال نکنم. *درتصاویر حکاکی شده برسنگ نوشته های تخت جمشید هیچکس عصبانی نیست٬هیچکس سواربراسب نیست٬هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید٬هیچوقت برده داری درایران مرسوم نبوده است٬دربین این صدها پیکر تراشیده٬حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد.این است آداب ایرانی اصیل :نجابت٬قدرت٬احترام٬مهربانی٬خوشرویی و...یادمان باشد چه بودیم.چه شدیم.چه هستیم. وقتی همه این حرفها وصدهاپیام دیگر را می خوانم٬فکر می کنم ما در کجای این عالم ایستاده ایم؟ دراین روزگار فصل ٬سخت حیرانم ٬من وشما و همه دوستان ٬گنج عمر خویش را به بهای کدام لذت ٬چنین به دست رود سپرده ایم؟ نوروز است٬باید خانه تکانی ذهن و دل کرد.نه درشعار٬بلکه درشعور و عمل. فکر می کنم ٬یادداشت بالا وهمه توصیه های عالم وآدم ٬برای این است که بگوییم (انسان ارزش دارد)قدر انسان را بدانیم.قدر مردم را بدانیم.قدر رفقا و دوستان رابدانیم و به همدیگر احترام بگذاریم زیرا انسان زبالا است و بالا می رود.
پاورقی:۱-دوستانی که در پیام های خصوصی شماره همراه من راخواسته بودند در وبلاگشان خواهم گذاشت.ضمن اینکه شماره من در اختیار همه دوستان است.۲-کسانی که خواسته بودند به پیوندها افزوده شوند انجام شده مگر آنها که وب شان باز نشد.۳-کسانی هم که دوره صحافی شده روزگار وصل راخواسته بودند ارسال شد اما چندنفری برگشت خورد .لذا در صورتیکه هنوز تمایل به این هدیه ناقابل دارند باهماهنگی قبلی حضوری دریافت نمایند.البته وب( روزگار وصل خانم عسکری )هم می تواند کمک نماید. با پوزش . |
|
+ نوشته شده در
یکم فروردین 1388ساعت 0:24 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
امروز که روزنامه های دوم خرداد ۱۳۷۶وجود ندارد شایداین یادداشت خواندنی ترباشد.می توانید همه افعال این یادداشت را به گذشته تبدیل کنید...در روزهای آینده یادداشتهای مربوط به انتخابات رادر اینجا بخوانید...... بررسي يكي از روزنامههاي جبهه دوم خرداد، بهانهاي شد تا «شمسالواعظين» بگويد كه مخالف به اندازه كافي داريم، بهتر است دوستان را هم نيازاريم... و يادداشت من تغييرنگاه داد به جايگاه فرهنگسازان و سياستبازان در روزنامههاي دوم خرداد. بررسي اجمالي روزنامههاي جبهه دوم خرداد نشان از سياسي بودن آنها دارد، حضور چربتر چهرههاي سياسي بر خانواده فرهنگ و هنر در روزنامههاي دوم خرداد نشان از گرايش عمده آنها به مسائل سياسي جامعه است كه در اين شرايط بسيار طبيعي و الزامي است، اما استفاده گاه و بيگاه از خانواده فرهنگ و هنر و در مواردي خاص مثل نظرسنجيهاي انتخاباتي وترورهاو آشنايي با ديدگاههاي اديبان، فرهنگسازان و هنرمندان براي مردم از اهميت ويژهاي برخوردار است كه بر صاحبان مطبوعات نيز پوشيده نيست، ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 2:48 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
درمبارزه دو انديشه برنده و بازنده وجود ندارد در يادداشت دوشنبه 9 تير 1382 روزنامه همبستگي از «گفتوگو» و ويژگيهاي ارتباطات كلامي و غيركلامي گفتم. دوستاني تلفني سوال ميكردند، با كساني كه مروج كتك زدن مردم هستند و همچنان خود را پهلوان صحنه رينگ بوكس ميدانند چه بايد كرد؟ گفتم در مورد «چه بايد كرد» من هم، عقلم راه به جايي نميبرد، اما ميدانم كه انديشهها، رينگ بوكس نيست كه يك نفر از آن پيروز بيرون بيايد و دستش را بالا ببريم و برايش هورا بكشيم. اگر انديشه را به خدمت بگيريم، ديگر مشت و لگد معنايي نخواهد داشت. بايد باور كنيم كه در مبارزه بين دو انديشه، بين دو تفكر، برنده و بازنده وجود ندارد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
هجدهم مهر 1386ساعت 10:14 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
"به نام او كه هرچه بخواهد همان ميشود" نميدانم اين جمله را چه بزرگواري گفته است، اما آنقدر بزرگ بوده است كه امروزه خيليها تكرارش ميكنند و باور دارند كه انديشيدن، يك هنر است، تولد دوباره است، تكرار لحظه به لحظه آيههاي زندگي است. انديشه آب روان است، جاري است، حركت ميكند، در دل خودش زايش دارد، بركت ميآفريند، رفع تشنگي ميكند، گرسنگي را التيام ميبخشد، زنده ميكند، زندگي را پايدار ميسازد، بيرنگ است، آبي است، صاف است، لبخند است، مهر است، هستي است، تثبيت لطف خداوند بر آدميان است. «انديشه» كپيكردن نيست، انديشه اثر انگشت است، قابل تقليد نيست، به تعداد آدمياني كه بر اين خاك زاييده شدهاند، بودهاند، هستند و خواهند بود، متفاوت، اما دقيق و غيرقابل شمارش است. باوركردني نيست، اما حقيقت دارد، از همه عجايب جهان عجيبتر است. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دهم تیر 1386ساعت 16:21 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
* چرا به خواستهاي منطقي مردم كه اتفاقا بسيار ساده و قابلالحصولاند پاسخ مثبت نميدهيم، مردم ميخواهند امنيت داشته باشند و ميخواهند مسوولان آنها امانتدار آنها باشند و به آنها دروغ نگويند. * مسايل و مشكلات كشور را ميتوان با سرعت و به بهترين وجه حل كرد و هديهاي براي اين ملت رنجديده به ارمغان آورد. * اگر مردم به تمام يا بخشي از حاكميت اعتماد خود را از دست بدهند. شما هم سودي نخواهيد برد و به راستي چقدر تلخ است حكومت بر مردمي كه چنين نگاهي به حاكمانش دارد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم خرداد 1386ساعت 11:0 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
آقاي عباس معروفي – مديرمسوول محترم نشريه گردون سلام روزي، در جاده بين آبادان و ماهشهر اتومبيلم خراب شد. با يك عرب خوزستاني بومي كه در آن نزديكي چادرنشين بود برخورد كردم - آن عرب بومي خوزستاني دستهايش را به دو طرف باز كرد و بيابان اطراف را نشان داد و در جهت اطمينان خاطر من گفت - همه اين دنيا را كه ميبيني «زيرنظر» من است، اتومبيل را بگذار و با خيالي آسوده برو - آن روز رفتم. اما دنياي مورد نظر آن مرد، دنيايي بود، اما محدود به آنچه كه ميديد - چند كيلومتر در چند كيلومتر از بياباني خشك و بيآب و علف و با كومهاي در آن و چند پياله و يك كوزه و يكي دو گوسفند كه به چشم او دنيايي بود. «زير نظر». امان از اين واژه «زيرنظر» در سرمقاله نشريه شماره 10 و 11 كه خواندم، بعضيها «دنيا» را كه تو با كنايه از آنها ياد كردهاي، همچون دنياي آن مرد عرب بومي همشهري من ديدهاند. كار پسنديدهاي بود كه صراحتا نام كسي را نبردهايد - آنها دنبال شهرت هستند - همان مقامهاي چهارروزه - در فرهنگ، ادب، سينما، تئاتر، موسيقي، مطبوعات و ... همچون سياست رخنه كردهاند - با سكوت ميميرند. و ميماند انديشه، كه هرگز درهيچ بند و قفسي جاي نخواهد گرفت، انديشه، مرغ عشق نيست كه به بهانه عشق اسيرش كنيم. با كمي تاخير يكساله، گلي كوچك فرستادم، خودت كه ميداني «عجله كار شيطان است». نشريه گردون - سال 13 - شماره 15 و 16 |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:39 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:34 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
تا وقتي كه كودكي با آرزويي وجود دارد، «پدرخوانده» از هواي پاك زمين تنفس ميكند. اگر قطره اشكي در چشم مردي باشد، خانواده «پدرخوانده» عروسي ميگيرند و در هر جايي از جامعه كه بخواهند هر كاري ميكنند. تا وقتي زن جواني ميتواند آواز بخواند، خورشيد ميدرخشد، ماه ميتابد، زمين حركت ميكند و امواج ميتوانند به نوسان درآيند، پدرخواندهها زير آسمان آبي و پاك به جنايات خود ادامه ميدهند و آنگاه تو ميپرسي، «آيا براستي پدرخوانده و خانوادهاش وجود دارند؟» ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:28 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
- آقا حواست كجاست؟ - پيش دخترم - به خاطر همون دخترت، مواظب خودت باش. مارو هم بدبخت نكن. دستي به علامت فهميدن تكان ميدهم. ....................... - بسه ديگه، چرا فحش ميدي؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:18 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد ایران - آبادان
شناسنامه ميگويد در 10 فروردين 1333 و در منتهياليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايرانزمين، به شرط آنكه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شدهام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانهاش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني ميكنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم ميشود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است!
كودكي در مناطق نفتخيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در
<زمين كوچيكه>
بندر معشور آغاز شد.
<بني طرف>
معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد.
دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابنسينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشهگيمان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي
<لين يك احمدآباد>
آبادان پايان همه شلوغيهاي ذهن 18 سالگيام شد.
در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و
<خ>
بازيهاي ديگر، پايتختنشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدنهاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي.
تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد.
30 سال مستخدم نااهلي براي دولتها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريتهاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند.
از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بودهايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكهاي كه حالا فهميدهايم، قطرهچكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زدهايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحبامتيازي و آبدارچيگري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كردهايم. در سالهاي اول انقلاب،علاوه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستنيفروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كميپول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم.
از دوران دبستان هم به بچههاي با معرفتتر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلمها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كردهايم.
مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخهپيچهاي داروخانهها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيليهاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعيام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علياصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانشپژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد...
و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالات همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلاگي به نام من جمع شده است . آنها خواستهاند كه يادداشتهاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كردهاند. دستشان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلاگ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشتها در يكي از اين 14 سرفصل جاي ميگيرد. 3-يادداشتها، علاوه بر سرفصلها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامهنگار، بعضي يادداشتها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمانهاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشتها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمعآوري شد،در وبلاگ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه ميخواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامهاي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجلهاي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دستاندركاران آن که البته اين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست. |
|
RSS
|