![]() |
![]() |
|
| با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید. |
|
دو مرد كه به جنگلي رفته بودند با شيري روبروشدند. يكي از آنها سريعاً كفش ورزشي را از كيسه خود درآورد و پوشيد. ديگري پرسيد: واقعاً فكر مي كني با اين كفش ها بتواني از اين شير تندتر بدوي و از دست او نجات پيدا كني؟ مرد اول پاسخ داد: قرار نيست از شير تندتر بدوم، همينكه بتوانم از تو جلوتر بدوم ، من از مرگ نجات پيدا كرده ام. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم آبان 1386ساعت 15:49 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
ميداني كه محبوبترين صفت براي زمامداران در همه حال چيست؟ آنكه همواره در راه زندگي ميانه رو و معتدل باشند و عدلشان مانند ابر رحمت سراسر كشورهايشان را در سايه گيرد و با جديت تمام بكوشند و مردم و كاركنانشان و خدا را راضي و خشنود سازند. از سخنان مولاعلي (ع) مولاي متقيان، عالم ترين استاد مديريت در طول تاريخ، فرمان ميراند و توصيه ميكند جهان را ميانه روي و اعتدال به سرانجام مطلوب خواهد رساند. مديريت متعادل نه چپ ميشناسد و نه راست، مديريت متعادل الگوي علي گونه دارد و تلاش ميكند كه در چارچوب قانون، گام برداشته و وظايفش را در راستاي مردم و براي رضاي خدا و خلق خدا انجام دهد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوم مرداد 1386ساعت 19:13 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
با هم تكرار كنيم؛ نهراسيم مشق بنويسيم صورت مساله را پاك نكنيم مسالهها را حل كنيم. شما هم حتما اين جمله مشهور را كه به ضربالمثلي تبديل شده است، شنيدهايد مشق ننوشته، غلط ندارد. متاسفانه صدها مدير در طول ساليان خدمت خود، به استناد همين جمله مشهور، به ظاهر غلطي ندارند، زيرا مشقي ننوشتهاند كه غلطي داشته باشند و سالهاست كه آسوده خوابيدهاند و كوچكترين خدمتي به خدا و خلق خدا نكردهاند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سیزدهم تیر 1386ساعت 20:5 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
يكبار از مديراني كه مشق نمينويسند تا غلط نداشته باشند و آرام ميآيند و آرام ميروند تا زندگي آسودهاي براي خود و خانواده فراهم كنند. نوشتم و گفتم كه آنها خادمين اين سرزمين نيستند، آنها خائنيني هستند كه با ظاهري آراسته، جامعه را از رشد و توسعه باز ميدارند. آنها با مشق ننوشتن و حتي گاهي پاك كردن صورت مساله، مشكل را از زمين خود به زمين ديگران مياندازند. آنها با روحيه محافظه كاري، فرصتهاي گرانقيمت را از بين ميبرند و مشكلات ساده را تبديل به غدههاي خطرناك ميكنند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوازدهم تیر 1386ساعت 14:44 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
سعدي شاعر انديشمند و بزرگ اين سرزمين را خدايش بيامرزد كه قرنها قبل سرود "دوصد گفته چون نيم كردار نيست" اگر آرشيو مطبوعات ايران را درهمين نيم قرن اخير ورق بزنيم، از زبان دولتمردان مختلف در دهها دولت كه به سر كار آمدهاند، آنقدر شعار و عبارت زيبا و شعرگونه ثبت و ضبط شده است كه اگر ده درصد از آنها تحقق يافته بود، امروز ما در يك بهشت رويايي زندگي ميكرديم و ايراني غني و مردماني ثروتمند داشتيم كه همه اغيار جهان ميبايست غصه ما ايرانيها را ميخوردند و به دنبال گرين كارت ايران ميگشتند. به راستي چرا با اين همه شعار و حرف هنوز چندكوچه مانده به اولين كوچه، ايستادهايم؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یازدهم تیر 1386ساعت 15:12 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
اين ره كه تو هموار كني ميماند. اين درخت كه تو ميكاري، روزي سبز خواهد شد. رهگذري ميگذرد. لختي زير سايه آن ميماند. لبخندي، صلواتي، يادي. دكتر مهدي كرباسيان برايم تعريف ميكرد كه فلاني را چندروز قبل در خيابان ديدم و از احوالش پرسيدم و پاسخ شنيدم كه خيلي خوبم، هفتهاي 3 روز تنيس ميروم، شنا ميكنم، سونا ميگيرم و... چند روز بعد خبر درگذشت ناگهاني همان فلاني را در روزنامه خواندم و متاسف شدم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یازدهم تیر 1386ساعت 12:28 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
ميتوان در دفتر فردا نوشت خدمت كردن از هرچيزي بهتر است در فرهنگ مديريت جديد، نه خردمندانه است و نه به مصلحت سياسي جوامع، نه از علم نشات ميگيرد و نه اخلاق اجازه ميدهد، كه بخواهيم تا مدتهاي مديد، مديريت جديد را با مديريت قبلي مقايسه كنيم. هرگز به سود آناني كه بر مسند حكومت مينشينند نيست كه فرهنگ مقايسه را تقويت كنند و با اشاره به بخش خالي ليوان و بيتوجه به تلاشها و زحمات و بخش پرليوان، كمبودها و مشكلات و نقايص را به رخ بكشانند، بيآنكه تجربه كرده باشند كه آيا امكان كاركردن مناسبتتر وجود داشته يا نداشته است؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دهم تیر 1386ساعت 17:4 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت آري به اتفاق جهان ميتوان گرفت زين آتش نهفته كه در سينه من است خورشيد شعلهاي است كه در آسمان گرفت سيستم مديريت اداري را در همه جاي دنيا ميتوان به ورزش "دوماراتن امدادي" تشبيه كرد. كسي دويدن را با سوت داور وتشويق تماشاگراني با انصاف يا بي انصاف آغاز ميكند و پس از كمي دويدن چوب را به نفر دوم ميسپارد، نفر دوم به نفر سوم و تا آخر. آن كسي كه در پايان از خط نهايي عبور ميكند و مورد تشويق قرار ميگيرد فرد پاياني نيست، تيم است،هر چند كه در ظاهر آخرين چوب به دست مورد تشويق قرار گرفته باشد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دهم تیر 1386ساعت 10:57 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
با هم تكرار كنيم؛ نهراسيم مشق بنويسيم صورت مساله را پاك نكنيم مسالهها را حل كنيم. شما هم حتما اين جمله مشهور را كه به ضربالمثلي تبديل شده است، شنيدهايد "مشق ننوشته، غلط ندارد." متاسفانه صدها مدير در طول ساليان خدمت خود، به استناد همين جمله مشهور، به ظاهر غلطي ندارند، زيرا مشقي ننوشتهاند كه غلطي داشته باشند و سالهاست كه آسوده خوابيدهاند و كوچكترين خدمتي به خدا و خلق خدا نكردهاند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پانزدهم خرداد 1386ساعت 12:28 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد ایران - آبادان
شناسنامه ميگويد در 10 فروردين 1333 و در منتهياليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايرانزمين، به شرط آنكه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شدهام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانهاش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني ميكنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم ميشود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است!
كودكي در مناطق نفتخيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در
<زمين كوچيكه>
بندر معشور آغاز شد.
<بني طرف>
معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد.
دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابنسينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشهگيمان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي
<لين يك احمدآباد>
آبادان پايان همه شلوغيهاي ذهن 18 سالگيام شد.
در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و
<خ>
بازيهاي ديگر، پايتختنشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدنهاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي.
تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد.
30 سال مستخدم نااهلي براي دولتها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريتهاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند.
از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بودهايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكهاي كه حالا فهميدهايم، قطرهچكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زدهايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحبامتيازي و آبدارچيگري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كردهايم. در سالهاي اول انقلاب،علاوه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستنيفروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كميپول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم.
از دوران دبستان هم به بچههاي با معرفتتر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلمها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كردهايم.
مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخهپيچهاي داروخانهها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيليهاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعيام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علياصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانشپژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد...
و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالات همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلاگي به نام من جمع شده است . آنها خواستهاند كه يادداشتهاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كردهاند. دستشان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلاگ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشتها در يكي از اين 14 سرفصل جاي ميگيرد. 3-يادداشتها، علاوه بر سرفصلها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامهنگار، بعضي يادداشتها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمانهاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشتها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمعآوري شد،در وبلاگ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه ميخواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامهاي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجلهاي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دستاندركاران آن که البته اين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست. |
|
RSS
|