![]() |
![]() |
|
| با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید. |
|
حد و حدود آزادي مطبوعات را چگونه بايد ترسيم کرد. ديدگاههاي مختلفي دراين زمينه وجود دارد، دفاع از آزاديهاي قانوني، اقدامي است که دولت خردمند خاتمي بر عهده گرفته است، گروه «آيينه» بر آن است فضاي گفتگو در اين زمينه را باز کند، کليه صاحبنظران و روزنامهنگاران ميتوانند ديدگاه خود را با استفاده از امکانات اين روزنامه در معرض سنجش افکارعمومي قرار دهند. با ناصر بزرگمهر (مديرمسوول مجله روزگار وصل) در اين زمينه صحبت كردهايم كه ميخوانيد: ميپرسيد حد و حدود آزادي در مطبوعات چيست؟ به فرهنگ دهخدا مراجعه ميکنم، در مقابل واژه آزادي نوشته شده است: «اختيار، خلاف بندگي و رقيت و عبوديت و اسارت و اجبار،قدرت عمل و قدرت انتخاب و...» و ميخوانيم که صدها شعر در وصف آزدي از عمادي شهرياري تا فردوسي، ناصرخسرو، فرخي، اسدي طوسي، مولوي، نظامي، کسايي و هزاران شاعر معاصر سروده شده است. حالا باز شما بپرسيد حد و حدود آزادي در مطبوعات چيست؟ قرار بوده است، «آزادي» در خود بشکفد و در خود بميرد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 15:2 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
آواز تو در شعرم، شعر تو در آوازم در عشق تو ميسوزم، با داغ تو ميسازم هر كس به كسي نازد، در هر دو جهان اما تنها تو كس مايي، من هم به تو مينازم اشك تو چراغ من، عشق تو سرود من تا هست خيال تو، با غير نپردازم عشق عليام در دل، ديگر چه غمي دارم سلطانم و شهبازم، آزاد و سرافرازم خورشيد عشق در فجر صادق رسالت در مكه طلوع ميكند تا چندي بعد در غدير خم با انوار رحماني خود حيات تاريك بشريت را روشنايي بخشد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
هجدهم خرداد 1386ساعت 12:47 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
پيش درآمد مجلس ششم به اندازه كافي سياسي بوده است. چند هزار مقاله و چندهزار نكته سياسي در مورد مجلس ششم تاكنون نوشته شده و تا بازگشايي آن حتما نوشته خواهد شد. من ميخواهم مجلس ششم را سياسي نبينم. ميخواهم بگويم دوست دارم چه كساني در مجلس ششم باشند. ميخواهم يكي از آرزوهاي خودم را از مجلس ششم مطرح كنم. آرزو بر هيچكس عيب نيست. ميگويند نيمي از جامعه ايران جوان است. ميخواهم بگويم اي كاش نيمي از كانديداهاي مجلس جوان بودند. ميگويند يك ششم جامعه ايران را كودكان زير ده سال تشكيل ميدهند. ميخواهم بنويسم اي كاش عدالت رعايت ميشد. اي كاش قوانين تغيير ميكرد. اي كاش مجلس را كودكان زير ده سال تشكيل ميدادند. ميخنديد. طنز است. باور كنيد موضوع جدي است. ميخواهم بگويم اي كاش حداقل يكششم از كانديداهاي مجلس به فكر كودكان بودند، اينكه ديگر خندهدار نيست؟ مگر ميشود يك ششم از جامعهاي يعني بيش از ده ميليون نفر آن كودك باشند، اما حداقل يك كميسيون كودكان در مجلس وجود نداشته باشد. بايد كارشناساني در زمينه بهداشت، آموزش، فرهنگ، پرورش، هنر، آموزش عالي و ... در اين كميسيون حضور داشته باشند. اين كميسيون بايد بدانند كه در سال 1368 اكثريت كشورهاي جهان «پيمانجهاني حقوق كودك» را به عنوان يك پيماننامه بينالمللي براي دفاع و حمايت از حقوق كودكان جهان پذيرفتهاند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهاردهم خرداد 1386ساعت 11:0 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
سوال کردهايد، چه اهرمهايي باعث بازگشت آرامش به فضاي سياسي جامعه ميشود؟ به نظر ميرسد پاسخ در همين سوالي است که مطرح فرمودهايد، يعني همان اهرمهايي که باعث سلب آرامش از فضاي سياسي جامعه شده است، ميتوانند به بازگشت آرامش نيز کمک نمايند. همه ابزاري که به عنوان اهرم در خدمت تفکرهاي مختلف قرار گرفتهاند، مانند راديو، تلويزيون، روزنامهها، تريبونهاي سخنراني رسمي و غيررسمي و.... ميتوانند به ايجاد آرامش در جو سياسي جامعه کمک نمايند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
هفتم خرداد 1386ساعت 15:4 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد ایران - آبادان
شناسنامه ميگويد در 10 فروردين 1333 و در منتهياليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايرانزمين، به شرط آنكه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شدهام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانهاش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني ميكنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم ميشود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است!
كودكي در مناطق نفتخيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در
<زمين كوچيكه>
بندر معشور آغاز شد.
<بني طرف>
معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد.
دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابنسينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشهگيمان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي
<لين يك احمدآباد>
آبادان پايان همه شلوغيهاي ذهن 18 سالگيام شد.
در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و
<خ>
بازيهاي ديگر، پايتختنشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدنهاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي.
تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد.
30 سال مستخدم نااهلي براي دولتها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريتهاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند.
از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بودهايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكهاي كه حالا فهميدهايم، قطرهچكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زدهايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحبامتيازي و آبدارچيگري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كردهايم. در سالهاي اول انقلاب،علاوه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستنيفروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كميپول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم.
از دوران دبستان هم به بچههاي با معرفتتر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلمها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كردهايم.
مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخهپيچهاي داروخانهها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيليهاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعيام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علياصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانشپژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد...
و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالات همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلاگي به نام من جمع شده است . آنها خواستهاند كه يادداشتهاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كردهاند. دستشان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلاگ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشتها در يكي از اين 14 سرفصل جاي ميگيرد. 3-يادداشتها، علاوه بر سرفصلها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامهنگار، بعضي يادداشتها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمانهاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشتها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمعآوري شد،در وبلاگ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه ميخواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامهاي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجلهاي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دستاندركاران آن که البته اين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست. |
|
RSS
|