![]() |
![]() |
|
| با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید. |
|
- آقا حواست كجاست؟ - پيش دخترم - به خاطر همون دخترت، مواظب خودت باش. مارو هم بدبخت نكن. دستي به علامت فهميدن تكان ميدهم. ....................... - بسه ديگه، چرا فحش ميدي؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
بیست و دوم دی 1386ساعت 1:20 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
«گفتوگو» از دو كلمه جداگانه يعني «گفت به معناي گفتن» و «گو» به معناي گوش كردن تشكيل شده است . براي انجام يك گفتوگوي مفيد بين دو انسان يا دو تمدن نياز به ابزارهايي مثل «زبان» براي گفتن و «گوش» براي شنيدن، «كاغذ» براي نوشتن، «چشم» براي ديدن و... مواردي از اين قبيل است. در واقع «گفتوگو» از ارتباط و نزديكي و همدلي «گفتار و نوشتار» و از سوي ديگر «شنيدن و ديدار» حكايت ميكند. در بحثهاي آكادمي و دانشگاهي، دنياي ارتباطات بر سه پايه يعني ارتباط گفتاري، ارتباط شنيداري و ارتباط رفتاري استوار ميباشد كه البته نامگذاري و تقسيمبنديهاي ديگري نيز در اين زمينه ارايه شده است. در نوعي تقسيمبندي ديگر، ارتباط گفتاري همان «ارتباط وشنيداري» است و يا ارتباط نوشتاري به معناي «ارتباط ديداري» است و يا ارتباط رفتاري و «ارتباط كرداري» ارتباطي يكسان تلقي ميشوند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم تیر 1386ساعت 17:39 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
در اين سكون سكوتآلود ياران، با رنج اين خبر سالهاي سال تكرار ميكنند امروز هم هوا دوباره گرفته است امروز هم هوا دوباره خراب است (طاهره صفارزاده) در يك خرداد 1382 روزنامه همبستگي مينويسد دوم خرداد از راه رسيد بدون آنكه شوري برانگيزد و كاريكاتوريست هنرمند نيكآهنگ كوثر در همان روزنامه، آهنگي زيباساز ميكند كه حتما ديدهايد و اگر نديدهايد، ببينيد اي كه شش رفت و در خوابي... اين دو سال باقي مانده رو هم بگير راحت بخواب آسوده به خواب كه ملت بيدار است. باور نداريد، كمي تاريخ را ورق بزنيد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوازدهم تیر 1386ساعت 16:27 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
جهان را عشق ميسازد يادداشت با عنوان "شباهتهاي ناگزير مجالس ختم و توديع مديران" در روز نامه همبستگي مثل هر يادداشت ديگري با واكنشهاي متفاوت دوستان و خوانندگان روبهرو شده است. معمولا اين قلم از تكرار مهرباني و محبت خوانندگان پرهيز ميكند و جزء ابراز سپاس دلي حرف ديگري ندارم. اما نقد را به ديده منت گذاشته و با گوش دل و عقل، اعتراض عزيزانم را فراروي خود ميكنم و از همه آنها كه با تذكراتشان در باروري صحنه انديشه موثر بودهاند، سپاسگزاري صميمانه ميكنم و دست معترضشان را ميبوسم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
هفتم تیر 1386ساعت 10:42 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
يك ختم هم گرفته شد و پربدك نبود بسيار تسليت كه به ما عرضه داشتند لطف شما زياد اما نداي قلب به گوشم هميشه گفت اين حرفها براي تو مادر نميشود پدر نميشود، رفيق نميشود، رئيس نميشود و... اخوان ثالث چه كسي تابه امروز ديده و شنيده است كه واعظان محترم در مجلس ختم، مرحوم يا مرحومه را به بهشت نفرستاده باشند؟ واعظان چنان از محاسن رفتگان ميگويند كه ظاهرا در طول عمرشان هرگز خطايي يا اشتباهي هرچند كوچك نداشتهاند و يكپارچه معصوميت بودهاند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
هفتم تیر 1386ساعت 10:28 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
در يادداشت دوشنبه 9 تير 1382 روزنامه همبستگي از «گفتوگو» و ويژگيهاي ارتباطات كلامي و غيركلامي گفتم. دوستاني تلفني سوال ميكردند، با كساني كه مروج كتك زدن مردم هستند و همچنان خود را پهلوان صحنه رينگ بوكس ميدانند چه بايد كرد؟ گفتم در مورد «چه بايد كرد» من هم، عقلم راه به جايي نميبرد، اما ميدانم كه انديشهها، رينگ بوكس نيست كه يك نفر از آن پيروز بيرون بيايد و دستش را بالا ببريم و برايش هورا بكشيم. اگر انديشه را به خدمت بگيريم، ديگر مشت و لگد معنايي نخواهد داشت. بايد باور كنيم كه در مبارزه بين دو انديشه، بين دو تفكر، برنده و بازنده وجود ندارد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:13 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
* چرا به خواستهاي منطقي مردم كه اتفاقا بسيار ساده و قابلالحصولاند پاسخ مثبت نميدهيم، مردم ميخواهند امنيت داشته باشند و ميخواهند مسوولان آنها امانتدار آنها باشند و به آنها دروغ نگويند. * مسايل و مشكلات كشور را ميتوان با سرعت و به بهترين وجه حل كرد و هديهاي براي اين ملت رنجديده به ارمغان آورد. * اگر مردم به تمام يا بخشي از حاكميت اعتماد خود را از دست بدهند. شما هم سودي نخواهيد برد و به راستي چقدر تلخ است حكومت بر مردمي كه چنين نگاهي به حاكمانش دارد. * پاسخ مطالبات بر حق مردم و احترام به نيازهاي مادي و معنوي آنها مهمترين عنصري است كه ميتواند تلخيها را بزدايد و شكاف ميان حاكميت و مردم را پر كند. * در مورد دستگيري دانشجويان حرف چه كسي را باور كنيم،حرفهاي وزير كشور يا و يا حرفهاي وزير اطلاعات و يا وزير علوم را، بالاخره يكي درست ميگويد. * عدهاي در بازار رقابت سياسي حاضرند به خاطر دستمالي، قيصريهاي را به آتش بكشند، در هر حال براي نجات كشور راهي جز بازگشت به دامن ملت و آشتي با مردم نداريم. * گراني و مسايل اقتصادي را با بخشنامه و دستور نميتوان حل كرد. * اين همه تشكيلات موازي در امور اطلاعاتي، خدماتي، امدادي، حمايتي و فرهنگي فقط حجم بودجه جاري كشور را افزايش داده است. * و ... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
هجدهم خرداد 1386ساعت 10:59 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد ایران - آبادان
شناسنامه ميگويد در 10 فروردين 1333 و در منتهياليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايرانزمين، به شرط آنكه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شدهام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانهاش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني ميكنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم ميشود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است!
كودكي در مناطق نفتخيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در
<زمين كوچيكه>
بندر معشور آغاز شد.
<بني طرف>
معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد.
دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابنسينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشهگيمان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي
<لين يك احمدآباد>
آبادان پايان همه شلوغيهاي ذهن 18 سالگيام شد.
در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و
<خ>
بازيهاي ديگر، پايتختنشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدنهاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي.
تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد.
30 سال مستخدم نااهلي براي دولتها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريتهاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند.
از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بودهايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكهاي كه حالا فهميدهايم، قطرهچكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زدهايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحبامتيازي و آبدارچيگري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كردهايم. در سالهاي اول انقلاب،علاوه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستنيفروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كميپول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم.
از دوران دبستان هم به بچههاي با معرفتتر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلمها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كردهايم.
مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخهپيچهاي داروخانهها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيليهاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعيام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علياصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانشپژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد...
و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالات همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلاگي به نام من جمع شده است . آنها خواستهاند كه يادداشتهاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كردهاند. دستشان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلاگ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشتها در يكي از اين 14 سرفصل جاي ميگيرد. 3-يادداشتها، علاوه بر سرفصلها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامهنگار، بعضي يادداشتها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمانهاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشتها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمعآوري شد،در وبلاگ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه ميخواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامهاي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجلهاي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دستاندركاران آن که البته اين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست. |
|
RSS
|