![]() |
![]() |
|
| با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید. |
|
تلفن زنگ ميزند. فكر ميكنم آغازگر دهكده جهاني مك لوهان نيست، گراهام بل است. اوست كه با سيمهاي تلفن تئوري دهكده جهاني را در سالهاي پاياني قرن نوزدهم به حقيقت نزديك كرد. تلفن همچنان زنگ ميزند. گوشي را كه برميداري، بعد از سلام و عليكي ميگويد، چه تصوري از قرن 21 داريد؟ داود پنهاني، دانشجوي سر و زباندار تو بوده است، خبرنگار هم كه شده، راه بر تو بسته ميشود. ميگويم، مگر به قرن بيستو يكم رسيدهايم؟ ميخندد، ميخندم. قول ميدهي كه مقالهاي بنويسي و بعد در گل ميماني. كمي طنز! راستي به قرن بيست و يكم رسيدهايم؟ حتما دوستان اشتباه كردهاند، سال 2000 پايان قرن بيستم است قرن بيست و يكم با ژانويه 2001 آغاز ميشود و به نظر ميرسد روزنامه انتخاب پيشي گرفته است! اما فرض كنيم، اين يك سال هم گذشت، آيا ما به قرن بيست و يكم خواهيم رسيد؟ نه، باز هم دوستان اشتباه كردهاند، ما هنوز در قرن چهاردهم هجري شمسي سرگردان هستيم. ما ايراني هستيم و در قسمتهاي پايين كره زمين، در سال 1378هجري شمسي زندگي ميكنيم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 12:16 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
پيش درآمد مجلس ششم به اندازه كافي سياسي بوده است. چند هزار مقاله و چندهزار نكته سياسي در مورد مجلس ششم تاكنون نوشته شده و تا بازگشايي آن حتما نوشته خواهد شد. من ميخواهم مجلس ششم را سياسي نبينم. ميخواهم بگويم دوست دارم چه كساني در مجلس ششم باشند. ميخواهم يكي از آرزوهاي خودم را از مجلس ششم مطرح كنم. آرزو بر هيچكس عيب نيست. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 11:2 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
آگهي كيهان بچهها را در روزنامه كيهان خواندم، تقاضايي از خوانندگان قديمي اين مجله، شايد باور نكنيد، اما آن قسمت را از كيهان جدا كردم و زير شيشه ميزم گذاشتم، بدون آن كه قصد داشته باشم، يادداشتي بنويسم. چند روز بعد، وقتي گفتند خانم كاوه از كيهان بچهها با شما كار دارد و وقتي خانم كاوه پيغام برادر عزيزم، آقاي فردي سردبير كيهان بچهها را به اطلاعم رساند و از من خواست كه خاطراتم را از كيهان بچهها (اگر خاطرهاي دارم) بنويسم. توي دلم خنديدم. فكر كردم بريدن آگهي از روزنامه بيعلت نبوده است. در چهل و چند سالگي، هنوزخودم را بچه ميدانم و بسياري از شمارههاي كيهان بچهها را به بهانه بچههايم - كه حالا پاي ديپلم هستند - ميخرم، ورق ميزنم و ميخوانم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 10:49 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
برابر ديوار سپيد با رنگ موي نقاشي كه قرار گرفت ياد روزهاي دربدري و خيابانگردي خود افتاد. ياد روزهايي كه حتي يك گوشه سقف مقوايي هم براي اطراق كردن نداشت و شبها در جايي تاريك زير يكي از پل هاي سوارهرو شهر بيتوته ميكرد. مربي نقاشي به او گفت: پسرم يك ماده از حقوق جهاني كودك را كه بايد او را در برابر كاري كه رشد و سلامت كودك را تهديد ميكند حمايت كرد «بر روي ديوار بكش». پسرك قلممو را برداشت و يك پسربچه شبيه خودش كشيد كه يك گاري را حمل ميكرد و سپس آدم بزرگسالي را با سبيلهاي از بنا گوش در رفته رسم كرد كه تازيانهاي به دست داشت و با خشم به پسرك مينگريست. مربي گفت: پسرم اين مرد كيست؟ كودك سربه زير انداخت و جواب داد: صورت مردي را كشيدم كه برايش كار ميكردم و خيلي مرا اذيت ميكرد! پسرك سپس ضربدر بزرگي را روي نقاشي كشيد و.... اگر كودك با حقوق اوليه خود آشنا شود و براساس اصول صحيح تعليم و تربيت تحت حمايت و پوشش قرار گيرد و با حمايتهاي گسترده خانواده، سازمانهاي اجتماعي و يا حتي موسسات جهاني روبرو باشد. پديدهاي نظير عارضه كودكان خياباني در جوامع مختلف بخصوص كشور ما وجود نخواهد داشت. حمايت بنيادي و اساسي از كودكان و نوجوانان در قالب رعايت پيماننامه جهاني حقوق كودكان و آشنا كردن آنها با اين حقوق سبب خواهد شد كه كودكان حتي در سنين خردسالي ملعبه دست بزرگسالان ضداخلاق قرار نگيرند و افراد گمراه و منحرف براي كودكان و نوجوانان بيسرپرست يا حتي با سرپرست دام پهن نكنند. * چقدر با حقوقت آشناهستي؟ - زير باراني كه با قطرههاي درشت ميباريد در زير يك طاقي در گوشه پيادهرو نشسته بود. دستهاي كوچك سرمازدهاش را زير بغل گرفته بود و در آن باران كه يك ريز ميباريد به دنبال مشتري ميگشت. همه بساطش دو برس و يك قوطي واكس مشكي بود كه با سليقه خاصي آنها را روي يك جبعه چوبي قرار داده بود. چشمهايش ديگر فروغ و شادابي خردسالي را نداشت و با نگاهي يخ زده به كف پيادهرو و پاهاي رهگذران خيره مانده بود. گاهي وقتها ازته دل فرياد ميزد: واكسي، واكس، آقا كفشاتونو واكس بزنم. يك پايم را روي جعبه بساطش گذاشتم. با عجله شروع به واكس زدن كرد: اسمت چيه؟
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
هفدهم خرداد 1386ساعت 14:44 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد ایران - آبادان
شناسنامه ميگويد در 10 فروردين 1333 و در منتهياليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايرانزمين، به شرط آنكه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شدهام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانهاش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني ميكنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم ميشود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است!
كودكي در مناطق نفتخيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در
<زمين كوچيكه>
بندر معشور آغاز شد.
<بني طرف>
معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد.
دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابنسينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشهگيمان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي
<لين يك احمدآباد>
آبادان پايان همه شلوغيهاي ذهن 18 سالگيام شد.
در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و
<خ>
بازيهاي ديگر، پايتختنشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدنهاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي.
تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد.
30 سال مستخدم نااهلي براي دولتها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريتهاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند.
از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بودهايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكهاي كه حالا فهميدهايم، قطرهچكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زدهايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحبامتيازي و آبدارچيگري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كردهايم. در سالهاي اول انقلاب،علاوه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستنيفروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كميپول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم.
از دوران دبستان هم به بچههاي با معرفتتر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلمها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كردهايم.
مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخهپيچهاي داروخانهها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيليهاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعيام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علياصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانشپژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد...
و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالات همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلاگي به نام من جمع شده است . آنها خواستهاند كه يادداشتهاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كردهاند. دستشان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلاگ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشتها در يكي از اين 14 سرفصل جاي ميگيرد. 3-يادداشتها، علاوه بر سرفصلها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامهنگار، بعضي يادداشتها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمانهاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشتها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمعآوري شد،در وبلاگ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه ميخواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامهاي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجلهاي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دستاندركاران آن که البته اين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست. |
|
RSS
|