![]() |
![]() |
|
| با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید. |
|
سالهاقبل در نشریه روزگاروصل شماره۱۶و۱۷ـ تابستان۱۳۷۴نوشتم: برای کی بنویسم٬برای کی بگویم٬چرابگویم٬چه بگویم٬ازکجابگویم٬چگونه بگویم واگرگفتم ونوشتم٬چه خواهدشد؟مگراینقدریا آنقدر گفتندونوشتندچه شد؟ ـ در همان یادداشت،به خودم پاسخ دادم:اما اگر ننویسم،اگر نگویم،اگر ننویسند، اگر نگویند، که تاریخ هنوزدر برگ اول سرگردان مانده بود.(تازه ما که کاردیگری بلدنیستیم، ازحرف،ازنوشتن وگفتن، نان می خوریم). -حالا تابستان 1388 است. پیرتر شده ایم، خیلی هارا دراین سالها از دست داده ایم. خیلی ها و خیلی چیزها را .(خیلی چیزها مهم نیستند، اما خیلی ها مهم اند).مدتهاست که کمتر منتشر می شویم(نمی گویم،نمی نویسم یا منتشر نمی کنم). برای بازی وبلاگی هم، سالی یکی دوبار،که یکبارآن حتما نوروز است.(در سن و سال و شرایط من کفایت می کند. نباید دوستان را خسته کرد از ملال هر لحظه خواندن.) -اما امروز ، چرا امروز؟ امروز چند نازنین برایم نوشته اند چرانمی نویسی؟چند نارنین در گوشهایم گفته اندچرانمی نویسی؟وامروزچندنازنین دیگر در وبلاگ های خودشان نوشته اند خداحافظ و یا چیزی شبیه به این مضمون. امروز محمد آقازاده در وبلاگ خودش نوشته بود: وقتی نمی توانی بنویسی، ننویس و بدینگونه به خودش مرخصی داده است،مرخصی که سالها قبل من در روزگار وصل و خیلی های دیگر درسالهای قبلتر و بعدتر به خودشان داده بودند.( به کجا چنین شتابان/ به هر آن کجا که باشد/ به جز این سرا، سرایم / سفرت به خیر....) امروز فیروزه عسگری هم در وبلاگش سروده بود: این روزها زیاد می خوابم / کمتر حرف می زنم / گاهی هم فکر می کنم / به روزهایی که از دست داده ام / به فرداهایی که نمی آیند/ به رویاهایم که برباد می روند و ... امروز محمد میر فصیحی هم گفته بود.... و امروز خیلی ها چنین گفته اندوچنین نوشته اند... خستگی - خواب - تکرار- سکوت - خداحافظ. - در همان یاداشت سال 1374 نوشته بودم که یک مرد غیرتمند عشایر به یک مقام عالیرتبه که برای بازدید منطقه محروم فقیر نشین عشایری خوزستان آمده بود، گفته است تو که با بادی می آیی و با بادی می روی چه می دانی درد ما چیست؟ آن مرد غیرتمند عشایر به شاه زمان با لهجه خاص محلی خودش گفته بود ، تو که با هلیکوپتر می آیی و با هلیکوپتر می روی، از درد مردمی که در کوه و بیابان و دشت، از این صخره های ناهموارو در گل و لای دشت و بیابان و در آفتاب و باد و باران، از محلی به محل دیگر برای لقمه نانی و کمی زندگی، کوچ می کنند، چه می دانی؟ - در تراس طبقه سیزدهم آپارتمانی کوچک در حومه شهری آرام ازهیاهوی جهان نشسته ام(این روزهازیادمی خوابم، کمتر حرف می زنم، گاهی هم فکر می کنم ...)جنگل، مردم و نمایی دورازشهر را می بینم، به کجا چنین شتابان/ گون ازنسیم پرسید / دل من گرفته زین جا / هوس سفر نداری / زغبار این بیابان. تو که با بادی آیی و با بادی می روی، از درد این مردم چه می دانی؟اصلا حق داریم بنویسیم یابگوییم؟چه می دانم؟نمی دانم. - روزگاروصل را در سالهای بعد از جنگ، در آغازدهه هفتاد، در روزگاری که بی شباهت به روزگارفصل نبود، در شرایطی سخت و دشوار که به همه چیز شبیه بود جزروزگاروصل منتشر کردیم،درهمان روزگاروصل نوشتم که مطبوعات در شرایطی به حیات خود ادامه می دهند که هنوز دست اندرکاران مسئول، هیچگونه ضابطه و قاعده ای برای آن قایل نیستند و هنوز مشخص نیست که چهارچوب انتشار یک نشریه، حدود قانون اساسی و همین قانون مطبوعات نیم بند است یا سلیقه های فراوان فلان مسئول چندکلاسه نهضت سوادآموزی استاد قرائتی. - اما روزگاروصل را با همه توان منتشر کردیم. روزگاروصل پایگاه عشق بود و امید. روزگاروصل پاتوق آنهایی بود که هیچ جایی برای نوشتن نداشتند، اسم و رسمی هم نداشتند، خانه قلم بدستان جوان، اما عاشق. عاشقان این سرزمین همیشه سبز، عشق به سرزمین همیشه سبزمادری، سختی ها را آسان می کرد. بر روی جلد روزگار وصل شماره بیست فروردین 1375 گل لاله قرمزی را در یک گلدان سیاه بر زمینه صفحه سفیدگذاشتیم و با خطی سبز نوشتیم، نوروز، میراث ماندگار سرزمین همیشه سبزمان، بر شما ایرانیان مبارک باد. حالا نمی دانم اگر روزگار وصل جوانمرگ نشده بود در نوروز 1389، بعد از چهارده سال می توانستیم از خط سبز برای تبریک استفاده کنیم؟راستی این روزها خرید و فروش خودکار سبز، یا نوشتن با آن جرم نیست؟ درهمان روزگاروصل شماره بیست فروردین 1375،نوشته بودم:سالهای کودکی، نوجوانی و جوانی را در آرزوی نمره بیست گذرانده ایم.درکودکی چه شماتت هایی که از مادر و همسایه و دوست و معلم و مدیر و همگان برای این نمره بیست نشنیدیم، چه رقابت هایی که من و شهرام و خلیل ورسول و محمود و مسعود و محسن و مجید و وحیدوتو وتو و ...با هم نکردیم.وچقدر دور بوداین نمره بیست از ما.هرچه می دویدیم، اودور و دورتر می رفت و دست نیافتنی ترمی شد. در همان شماره بیست نوشته بودم: حالا در روزگار وصل به شماره بیست دست پیدا کرده ایم، اما دلمان می خواهد فکر کنیم که تازه اول راه است.این بیست شماره دست گرمی بوده است.می خواستیم بدانیم که چه می توان کرد، خودمان را محک زده ایم با سنگ محک شما مردم، شما خواندگان مجله.خواستیم ببینیم که سنگ محک شمامحکم است. می توان به آن دل بست. در همان یادداشت نوشته بودم: به شماره 20 رسیدیم، اما نمره بیست نگرفتیم، آرزو می کنیم در شماره 200 اگر بودیم، نمره بیست بگیریم، ظاهرا هنوز هم چون کودکی، آرزوهایمان برآورده نمی شود... - گفتن یا نوشتن زمانی می تواند راهگشا باشد که مطبوعات بتوانند حداقل از اوضاع و احوالی که روزانه در کنار من و شما می گذرد حرفی به میان بیاورند و دردهای اجتماعی را بیان کنند.اگر قرار باشد حتی نتوانی از گوسفند حرف بزنی چراکه ممکن است اتحادیه حمایت از حیوانات به تریج قبایشان بربخورد، پس دیگر از چه گروه و دسته ای می توانی صحبت کنی؟در روزگاری هستیم که تفاوت بودن یا نبودن، تنها در یک حرف است، شرایط سختی بر ملتی طی می شود که همچنان در یک بوته آزمایش روزها را شب می کنند. (روزگاروصل با همین حرفها و نوشته ها در شماره 30 به دستور وزیرتساهل وتسامح !که این روزها در خارج نشسته وژست آزادیخواهی می گیرد، پرپرشد ومرد). حول حالنا الا احسن الحال خدایا حال همه هموطنان من، همه مردم خوب سرزمین من، همه عشایر، همه کردها، لرها، عربها، گیلکی ها، جنوبی ها، شمالی ها، غربی ها، شرقی ها، همه مردم خاوردور و نزدیک و میانه ، مردم فلسطین و لبنان و یمن، مردم آفریقا و آمریکا و اروپا و اقیانوسیه، مردم این دهکده جهانی را به بهترین احوال بگردان. باور دارم که روزگار ما، روزگار فصل نیست، روزگاروصل است. این تکنولوژی های برآمده از اندیشه انسان های سختکوش جهان، فرصتی تاریخی را برای شش هفت میلیارد انسان امروزی بر خاک زمین فراهم کرده است که با دانش مخابراتی بتوانند هر لحظه از حال هم جویا شوند، سلامی بکنند و علیکی بشنوند. افسوس میلیاردها انسان از آغاز تاریخ تا امروز بدرقه مردمی است که نتوانسته اند در لحظه،یادداشت های من و تو و او را بخوانند و ببینند. چیزی که همین پانزده سال قبل، وقتی روزگار وصل مرد، وجود نداشت. باید قدر این جهان مرتبط و پیشرفته را بدانیم. -هر کسی دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش. کمتر منتشر می شویم چراکه حتما حرف تازه ای نداریم. نسل جوانی پا به عرصه گذاشته است. قدمش مبارکباد برای جهان امروز. برای وطن من، برای جهان وطنان این کره خاکی، این کهکشان هستی. استاد قدمعلی سرامی، معلم خوب من در سالهای دانشگاه و بعد از آن که خداوند عمر باعزت و طولانی به ایشان بدهد، شعری سروده است که میگوید روشنایی در پیوند است و تنهایی تاریکی است. با او زمزمه می کنم: در شب/آتش زنه ای می خواند / (آه ، تنهایی تاریکی است / بند بند من در بند است .) همره باد / غبارآلود / نرم آتش زنه ای دیگر / می نالید: (آه ، تنهایی تاریکی است / بند بند من در بند است.) ناگهان / با هم این تنهایان را / طوفان / آشنایی داد. دردل شب / خورشیدی زاد / وز دل تنهایان / برشد این فریاد: روشنایی در پیوند است.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
هفتم شهریور 1388ساعت 17:40 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد ایران - آبادان
شناسنامه ميگويد در 10 فروردين 1333 و در منتهياليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايرانزمين، به شرط آنكه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شدهام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانهاش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني ميكنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم ميشود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است!
كودكي در مناطق نفتخيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در
<زمين كوچيكه>
بندر معشور آغاز شد.
<بني طرف>
معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد.
دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابنسينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشهگيمان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي
<لين يك احمدآباد>
آبادان پايان همه شلوغيهاي ذهن 18 سالگيام شد.
در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و
<خ>
بازيهاي ديگر، پايتختنشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدنهاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي.
تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد.
30 سال مستخدم نااهلي براي دولتها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريتهاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند.
از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بودهايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكهاي كه حالا فهميدهايم، قطرهچكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زدهايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحبامتيازي و آبدارچيگري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كردهايم. در سالهاي اول انقلاب،علاوه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستنيفروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كميپول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم.
از دوران دبستان هم به بچههاي با معرفتتر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلمها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كردهايم.
مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخهپيچهاي داروخانهها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيليهاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعيام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علياصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانشپژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد...
و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالات همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلاگي به نام من جمع شده است . آنها خواستهاند كه يادداشتهاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كردهاند. دستشان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلاگ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشتها در يكي از اين 14 سرفصل جاي ميگيرد. 3-يادداشتها، علاوه بر سرفصلها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامهنگار، بعضي يادداشتها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمانهاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشتها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمعآوري شد،در وبلاگ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه ميخواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامهاي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجلهاي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دستاندركاران آن که البته اين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست. |
|
RSS
|