![]() |
![]() |
|
| با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید. |
|
سالهاقبل در نشریه روزگاروصل شماره۱۶و۱۷ـ تابستان۱۳۷۴نوشتم: برای کی بنویسم٬برای کی بگویم٬چرابگویم٬چه بگویم٬ازکجابگویم٬چگونه بگویم واگرگفتم ونوشتم٬چه خواهدشد؟مگراینقدریا آنقدر گفتندونوشتندچه شد؟ ـ در همان یادداشت،به خودم پاسخ دادم:اما اگر ننویسم،اگر نگویم،اگر ننویسند، اگر نگویند، که تاریخ هنوزدر برگ اول سرگردان مانده بود.(تازه ما که کاردیگری بلدنیستیم، ازحرف،ازنوشتن وگفتن، نان می خوریم). -حالا تابستان 1388 است. پیرتر شده ایم، خیلی هارا دراین سالها از دست داده ایم. خیلی ها و خیلی چیزها را .(خیلی چیزها مهم نیستند، اما خیلی ها مهم اند).مدتهاست که کمتر منتشر می شویم(نمی گویم،نمی نویسم یا منتشر نمی کنم). برای بازی وبلاگی هم، سالی یکی دوبار،که یکبارآن حتما نوروز است.(در سن و سال و شرایط من کفایت می کند. نباید دوستان را خسته کرد از ملال هر لحظه خواندن.) -اما امروز ، چرا امروز؟ امروز چند نازنین برایم نوشته اند چرانمی نویسی؟چند نارنین در گوشهایم گفته اندچرانمی نویسی؟وامروزچندنازنین دیگر در وبلاگ های خودشان نوشته اند خداحافظ و یا چیزی شبیه به این مضمون. امروز محمد آقازاده در وبلاگ خودش نوشته بود: وقتی نمی توانی بنویسی، ننویس و بدینگونه به خودش مرخصی داده است،مرخصی که سالها قبل من در روزگار وصل و خیلی های دیگر درسالهای قبلتر و بعدتر به خودشان داده بودند.( به کجا چنین شتابان/ به هر آن کجا که باشد/ به جز این سرا، سرایم / سفرت به خیر....) امروز فیروزه عسگری هم در وبلاگش سروده بود: این روزها زیاد می خوابم / کمتر حرف می زنم / گاهی هم فکر می کنم / به روزهایی که از دست داده ام / به فرداهایی که نمی آیند/ به رویاهایم که برباد می روند و ... امروز محمد میر فصیحی هم گفته بود.... و امروز خیلی ها چنین گفته اندوچنین نوشته اند... خستگی - خواب - تکرار- سکوت - خداحافظ. - در همان یاداشت سال 1374 نوشته بودم که یک مرد غیرتمند عشایر به یک مقام عالیرتبه که برای بازدید منطقه محروم فقیر نشین عشایری خوزستان آمده بود، گفته است تو که با بادی می آیی و با بادی می روی چه می دانی درد ما چیست؟ آن مرد غیرتمند عشایر به شاه زمان با لهجه خاص محلی خودش گفته بود ، تو که با هلیکوپتر می آیی و با هلیکوپتر می روی، از درد مردمی که در کوه و بیابان و دشت، از این صخره های ناهموارو در گل و لای دشت و بیابان و در آفتاب و باد و باران، از محلی به محل دیگر برای لقمه نانی و کمی زندگی، کوچ می کنند، چه می دانی؟ - در تراس طبقه سیزدهم آپارتمانی کوچک در حومه شهری آرام ازهیاهوی جهان نشسته ام(این روزهازیادمی خوابم، کمتر حرف می زنم، گاهی هم فکر می کنم ...)جنگل، مردم و نمایی دورازشهر را می بینم، به کجا چنین شتابان/ گون ازنسیم پرسید / دل من گرفته زین جا / هوس سفر نداری / زغبار این بیابان. تو که با بادی آیی و با بادی می روی، از درد این مردم چه می دانی؟اصلا حق داریم بنویسیم یابگوییم؟چه می دانم؟نمی دانم. - روزگاروصل را در سالهای بعد از جنگ، در آغازدهه هفتاد، در روزگاری که بی شباهت به روزگارفصل نبود، در شرایطی سخت و دشوار که به همه چیز شبیه بود جزروزگاروصل منتشر کردیم،درهمان روزگاروصل نوشتم که مطبوعات در شرایطی به حیات خود ادامه می دهند که هنوز دست اندرکاران مسئول، هیچگونه ضابطه و قاعده ای برای آن قایل نیستند و هنوز مشخص نیست که چهارچوب انتشار یک نشریه، حدود قانون اساسی و همین قانون مطبوعات نیم بند است یا سلیقه های فراوان فلان مسئول چندکلاسه نهضت سوادآموزی استاد قرائتی. - اما روزگاروصل را با همه توان منتشر کردیم. روزگاروصل پایگاه عشق بود و امید. روزگاروصل پاتوق آنهایی بود که هیچ جایی برای نوشتن نداشتند، اسم و رسمی هم نداشتند، خانه قلم بدستان جوان، اما عاشق. عاشقان این سرزمین همیشه سبز، عشق به سرزمین همیشه سبزمادری، سختی ها را آسان می کرد. بر روی جلد روزگار وصل شماره بیست فروردین 1375 گل لاله قرمزی را در یک گلدان سیاه بر زمینه صفحه سفیدگذاشتیم و با خطی سبز نوشتیم، نوروز، میراث ماندگار سرزمین همیشه سبزمان، بر شما ایرانیان مبارک باد. حالا نمی دانم اگر روزگار وصل جوانمرگ نشده بود در نوروز 1389، بعد از چهارده سال می توانستیم از خط سبز برای تبریک استفاده کنیم؟راستی این روزها خرید و فروش خودکار سبز، یا نوشتن با آن جرم نیست؟ درهمان روزگاروصل شماره بیست فروردین 1375،نوشته بودم:سالهای کودکی، نوجوانی و جوانی را در آرزوی نمره بیست گذرانده ایم.درکودکی چه شماتت هایی که از مادر و همسایه و دوست و معلم و مدیر و همگان برای این نمره بیست نشنیدیم، چه رقابت هایی که من و شهرام و خلیل ورسول و محمود و مسعود و محسن و مجید و وحیدوتو وتو و ...با هم نکردیم.وچقدر دور بوداین نمره بیست از ما.هرچه می دویدیم، اودور و دورتر می رفت و دست نیافتنی ترمی شد. در همان شماره بیست نوشته بودم: حالا در روزگار وصل به شماره بیست دست پیدا کرده ایم، اما دلمان می خواهد فکر کنیم که تازه اول راه است.این بیست شماره دست گرمی بوده است.می خواستیم بدانیم که چه می توان کرد، خودمان را محک زده ایم با سنگ محک شما مردم، شما خواندگان مجله.خواستیم ببینیم که سنگ محک شمامحکم است. می توان به آن دل بست. در همان یادداشت نوشته بودم: به شماره 20 رسیدیم، اما نمره بیست نگرفتیم، آرزو می کنیم در شماره 200 اگر بودیم، نمره بیست بگیریم، ظاهرا هنوز هم چون کودکی، آرزوهایمان برآورده نمی شود... - گفتن یا نوشتن زمانی می تواند راهگشا باشد که مطبوعات بتوانند حداقل از اوضاع و احوالی که روزانه در کنار من و شما می گذرد حرفی به میان بیاورند و دردهای اجتماعی را بیان کنند.اگر قرار باشد حتی نتوانی از گوسفند حرف بزنی چراکه ممکن است اتحادیه حمایت از حیوانات به تریج قبایشان بربخورد، پس دیگر از چه گروه و دسته ای می توانی صحبت کنی؟در روزگاری هستیم که تفاوت بودن یا نبودن، تنها در یک حرف است، شرایط سختی بر ملتی طی می شود که همچنان در یک بوته آزمایش روزها را شب می کنند. (روزگاروصل با همین حرفها و نوشته ها در شماره 30 به دستور وزیرتساهل وتسامح !که این روزها در خارج نشسته وژست آزادیخواهی می گیرد، پرپرشد ومرد). حول حالنا الا احسن الحال خدایا حال همه هموطنان من، همه مردم خوب سرزمین من، همه عشایر، همه کردها، لرها، عربها، گیلکی ها، جنوبی ها، شمالی ها، غربی ها، شرقی ها، همه مردم خاوردور و نزدیک و میانه ، مردم فلسطین و لبنان و یمن، مردم آفریقا و آمریکا و اروپا و اقیانوسیه، مردم این دهکده جهانی را به بهترین احوال بگردان. باور دارم که روزگار ما، روزگار فصل نیست، روزگاروصل است. این تکنولوژی های برآمده از اندیشه انسان های سختکوش جهان، فرصتی تاریخی را برای شش هفت میلیارد انسان امروزی بر خاک زمین فراهم کرده است که با دانش مخابراتی بتوانند هر لحظه از حال هم جویا شوند، سلامی بکنند و علیکی بشنوند. افسوس میلیاردها انسان از آغاز تاریخ تا امروز بدرقه مردمی است که نتوانسته اند در لحظه،یادداشت های من و تو و او را بخوانند و ببینند. چیزی که همین پانزده سال قبل، وقتی روزگار وصل مرد، وجود نداشت. باید قدر این جهان مرتبط و پیشرفته را بدانیم. -هر کسی دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش. کمتر منتشر می شویم چراکه حتما حرف تازه ای نداریم. نسل جوانی پا به عرصه گذاشته است. قدمش مبارکباد برای جهان امروز. برای وطن من، برای جهان وطنان این کره خاکی، این کهکشان هستی. استاد قدمعلی سرامی، معلم خوب من در سالهای دانشگاه و بعد از آن که خداوند عمر باعزت و طولانی به ایشان بدهد، شعری سروده است که میگوید روشنایی در پیوند است و تنهایی تاریکی است. با او زمزمه می کنم: در شب/آتش زنه ای می خواند / (آه ، تنهایی تاریکی است / بند بند من در بند است .) همره باد / غبارآلود / نرم آتش زنه ای دیگر / می نالید: (آه ، تنهایی تاریکی است / بند بند من در بند است.) ناگهان / با هم این تنهایان را / طوفان / آشنایی داد. دردل شب / خورشیدی زاد / وز دل تنهایان / برشد این فریاد: روشنایی در پیوند است.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
هفتم شهریور 1388ساعت 17:40 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
غروب سالی که گذشت ٬ طلوع شادی های شماباد. این سنت ایرانی ولطف خدایی است که حداقل سالی یک بار در این دنیای شلوغ و کم فرصت کلاه از سر برداریم و از ته دل به کسانی که دوستشان داریم سلام کنیم.سلام عید ٬خانه تکانی دل هم است.عیدرامی توان بهانه خیلی از آغازهاکرد.عیدرامی توان بهانه خیلی از پایان ها کرد.می توان نهال عشق کاشت.می توان درخت کینه را کند.می توان در ابتدای هرسال شعار داد.می توان در ابتدای هرسال به شعورفکر کرد..... عیدرابهانه کنیم وببینیم شماره تلفن همراه دوستانمان تغییرنکرده است.اگرجواب نیامد به قول جوانترها Deleteکنیم.مطمعن باشید که هیچ عیبی هم ندارد. اما شاید بهتر آن باشدکه درعید مهرورزی کنیم وبرای آنها که دوستشان داریم وحتی آنها که دوستشان نداریم بهترین هارا آرزو کنیم.می دانم که آرمانی است اما شدنی است.البته کارمن و شعور و دانش من نیست .اما آرزو می کنم که در حد دانش وشعور شما دوستان خوب من باشد.جهان متعلق به عاشقان است.برای شما درس عشق و عاشقی آرزو می کنم وهمه چیزهای خوب خدا. اما زهرانوری دوست دانشجو وفرهیخته من که متاسفانه تصویری هم ازایشان در ذهن ندارم در پیامی برایم چنین نوشته:سلام.مادرم اعتقاد داره تو خونه تکونی عید بین اشیا نباید تفاوت قایل شدوچیزی نبایداز قلم بیفته .چراکه اونا گلایه مند میشن.کاش شماهم همونطور که به خونه تکونی پرداختیدبه وبلاگتون هم توجه می کردید واونو به روزش میکردیدتادلخور نشه... یادداشت کوتاه و مهربانانه او را بهانه ای می کنم تاسلامی به مادر ارجمند زهرا وبه خود زهراو به همه دوستانی بکنم که هر از چندی تنبلی در حضور وبلاگی مرابهانه ای برای چوب نوازی قلمی می کنند. من با( نوشتن وخواندن ودیدن) زندگی می کنم.اماعدم حضور در وبلاگ ٬دلایل بسیاری مثل کار زیاد/ناتوانی در تایپ/تبدیل شدن قصه جدی وبلاگ به نوعی بازی/نداشتن اعتقادبه وجودشرایط مناسب برای گفتن/نوشتن/شنیدن/خواندن و....داردکه درفرصتی مناسب درمورد آنها خواهم نوشت. امابرا ی آنها که می خوانند ٬در این وبلاگ از گذشته آنقدر مطلب بدون تاریخ مصرف وجوددارد که ازعیدی تا عیددیگر دوستان دانای مرا مشغول نماید.بااین حال اطاعت امر دوستان عزیزدیگر مثل خانم فیروزه عسکری /حمیدرضاطهماسبی/علی اعتصامی /زهرانوری /مریم و...را کرده و یادداشت (درکجای عالم ایستاده ایم)راتقدیم شمامهربانان عالم می کنم که می دانید کجا ایستاده اید. (این نگاه رایک باردرمجله نمایش یشماره۳۱ به تاریخ اردیبهشت ۱۳۶۹درابتدای گزارشی ازسفربه فرانسه وباردیگردرمقاله ای باعنوان دریادل باشیم درشماره۲ خبرنامه کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان به تاریخ تیر۱۳۷۱ وبعدهادرمجله شماره۱۸روزگاروصل پاییز۱۳۷۴وامسال درشماره ۲۲نوروزی مجله سامان ۱۳۸۸چاپ شده است...این هم از عجایب روزگارماست که یک نگاه می توانددر۲۰سال تکرار و تکثیر شود. وحالاهرکس که دوست داشته باشدمی تواندبامراجعه به هرشعبه بانک سامان که مایل باشد مجله نوروزی سامان رابه صورت رایگان دریافت نماید.) درکجای عالم ایستاده ایم مازبالاییم وبالا می رویم مازدریاییم ودریامی رویم مازآنجاوازاین جانیستم مازبی جاییم وبی جا می رویم لااله اندرپی الالله است همچولاماهم به الامی رویم قل تعالواآیتی است ازجذب حق مابه جذب حق تعالی می رویم کشتی نوحیم درتوفان روح لاجرم بی دست وپا می رویم مولانا به نام او که هرچه بخواهد همان می شود انسان موجودبزرگی است٬شصت٬هفتاد٬هشتاد٬صدکیلووزن دارد. بله می دانم٬محل کارشماچندهزارمتروسعت دارد٬شمادریک ساختمان چندصدمتری٬ محکم ودیدنی فرمانروایی می کنید.شمادریک وزارتخانه٬ سازمان٬ نهاد٬ شرکت ٬بانک ٬ شعبه ٬دفترو...برای خودتان حکومتی درست کرده اید.محل کارشمادرتهران است.درمرکز فلان استان است.درشهرستان است. می دانیم تهران شهر بزرگی است که طول وعرض آن رانمی دانم.مرکزفلان استان هم بسیاربزرگ است.شهرشماهم بزرگ ودیدنی است٬ایران یک میلیون وششصدوچهل وهشت هزارکیلومترمربع وسعت دارد.یک عمر طول می کشدتاپیاده از این طرف تا آن طرف خاورمیانه رابپیماییم. آسیاوسعتی داردکه خاورمیانه جزء کوچک آن است وبزرگترین قاره جهان است.پنج قاره و اقیانوس های بی انتها٬ با(جت)این آخرین تکنولوژی ساخت دست بشر وباسرعتی معادل چندصدکیلومتر٬ روز وشبش باهم گره می خورد تاازاین جابه آن جا برسیم.تاازاین نقطه جهان به آن نقطه جهان برسیم.تاازاین نقطه یکبار دور زمین را بچرخیم وبازهم٬به همین نقطه برسیم. سوار طیاره می شی٬از زمین بلند می شی٬ وقتی طیاره اوج گرفت٬ازپنجره بیرون را نگاه می کنی اتوبوس های دوطبقه کوچک می شوند. میدان آزادی نقطه ای می شود٬انسان حقیر می شود٬ساختمان حکومت شما باچندهزارمتر وسعت وچندصدمترآجروسیمان محکم ودیدنی وچند ده نفر آدم از کارمندو رییس ونگهبان وخدمتگزارو راننده و مدیرکل و معاون و وزیر٬اصلا دیده نمی شوند.قله البرز کوه را که تا دیروز از دامنه به آن نگاه می کردی٬رعب انگیز و باشکوه جلوه می کرد٬ازبالا که نگاه می کنی ذره ای کوچک و حقیر می یابی. طیاره کمی که بیشتر اوج می گیرد٬تهران ذره سیاهی می شود.ایران نقطه ای می شود وبعد با یکی ازاین وسایل ساخت دست بشر ٬اگربایکی ازاین فضاپیماهاعکسی از زمین بگیرند یا بگیرید و ما ببینیم٬از همین کره ماه که می گویند از همه به ما نزدیکتر است٬زمین توپ کوچکی است. از سیاره ای دیگر ٬زمین نقطه ای است واز سیاره ای دورتر ٬زمین(اتم) است و ازسیاره ای دورتر ودورتر و کمی دورتر ٬زمین وجود ندارد و... حالا کمی فکر کنیم...دراین اتم٬دراین ذره٬دراین وجودنداشتن ٬کره زمین کجاست؟ آمریکا کجاست ؟ آسیا کجاست؟خاورمیانه کجاست؟ ایران کجاست؟تهران کجاست؟ساختمان حکومت شما با چند هزار متر وسعت وچندصدمترآجروسیمان کجاست؟پست و مسولیت و فرمانروایی که برای خود تدارک دیده اید کجاست؟اصلا خود تو کجایی؟ آری رییس٬آری برادر ٬آری خواهر٬آری دوست خوب و عزیز من٬من و تو باهم یابدون هم در کجای این ذره بزرگ هستی قرار داریم؟ وچنین است که انسان معنایی دارد. چنین است که انسان معنایی ندارد. ما اندر خم یک کوچه ایم. هرگزدیر نیست که دست یکدیگر را بفشاریم. قلب ها وسعتی دارند به اندازه دریاها. دریادل باشیم وبدانیم که هستی ما وقتی معنا دارد که دریا دل ٬هرتلاش٬هرسازندگی ٬هرزیبایی٬هرزشتی٬هرخوبی٬هربدی٬هرحرکتی را بی حب٬بی بغض٬بی کینه٬بی من٬بی منیت٬بی من شیطان٬ببینیم وبه فکر هزاران کودکی باشیم که ما بزرگترها مربی آنها هستیم و قرار است ایران آینده را بسازند.به فکر جوانترهایی باشیم که ما معلم و استاد آنها هستیم. ابوالقاسم عبدالکریم قشیری نیشابوری در رساله قشیریه نوشته ای دارد که می تواند چاشنی مطلب ما باشد٬خصوصا اگر با دل هوش و گوش تمام ٬آن را بخوانیم و بشنویم: گفت:سی سال است که استغفار همی کنم از یک شکر که کردم. گفتند:چگونه بود؟ گفت:آتش اندر بغدادافتاد.کسی مرا خبرآورد که دکان تو نسوخت.گفتم:الحمدالله.وحال سی سال است که پشیمان هستم از اینکه چرا خویشتن را از دیگر برادران وخواهران ومسلمانان و...بهتر خواستم و جدا دانستم. ****** سردبیری یک نشریه ٬اگر هیچ خاصیتی نداشته باشد برای عاشقان حرفه روزنامه نگاری( مثل من)این ویژگی ممتاز را دارد که می توانی بعد از همه نویسندگان نشریه مطلبت را بنویسی و همه مطالب دیگران راهم به اجبار هم که شده بخوانی ... ومن در این سالها چه سعادتی داشته ام که هزاران مطلب راقبل از دیگران خوانده ام و از دانایی دوستان نویسنده و فاضلم بهره برده ام. وقتی می خوانم که دوستی عزیر می نویسد:باآمدن نوروز ٬دلمان رابیاراییم وآذین ببندیم و کینه وبغض و غرض ومرض را دور بریزیم. وقتی یادداشت دیگری را می خوانم که می خواهد قدر لحظه لحظه ی با هم بودن با دیگران را تجربه کند وهمه دوست داشتنی های زندگی را ببلعد. وقتی رفیق عزیزی در مقا له اش مارا به تواضع ٬علو طبع٬شرافت٬صداقت٬مردم دوستی و اخلاق محمدی توصیه می کند. وقتی پیام مدیر مسولی عزیز را می خوانم که می گوید زبانمان را جز به گفتار نیک ٬اعمالمان راجزبه کردار نیک٬ واندیشه هایمان راجز به پندارنیک نبندیم وجام ادراک مان را از شراب شعر وشور ازلی درگاهش لبریز کنیم تا ایرانی آبادتر داشته باشیم و... وقتی پیامک های نوروزی رامی خوانم که یکی از دیگری خواندنی تر هستند : *نوروز ٬آیین رفاقت را نگاهبانی می کند تا باورکنیم که قلب هایمان جای حضوردوستانمان هستند. *نازآن چشمی که سویش مال ماست/نازآن زلفی که تارش مال ماست/نازآن چوپان که سازش مال ماست/نازآن دوستی که قلبش مال ماست. *من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست/صدگدای همچوخودرابعدازاین قارون کنم. *دم اون هایی که توی خونه تکونی دلشون بنده رادور نینداختندگرم/من هم قول می دهم که جای زیادی را توی دل دریایی شون اشغال نکنم. *درتصاویر حکاکی شده برسنگ نوشته های تخت جمشید هیچکس عصبانی نیست٬هیچکس سواربراسب نیست٬هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید٬هیچوقت برده داری درایران مرسوم نبوده است٬دربین این صدها پیکر تراشیده٬حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد.این است آداب ایرانی اصیل :نجابت٬قدرت٬احترام٬مهربانی٬خوشرویی و...یادمان باشد چه بودیم.چه شدیم.چه هستیم. وقتی همه این حرفها وصدهاپیام دیگر را می خوانم٬فکر می کنم ما در کجای این عالم ایستاده ایم؟ دراین روزگار فصل ٬سخت حیرانم ٬من وشما و همه دوستان ٬گنج عمر خویش را به بهای کدام لذت ٬چنین به دست رود سپرده ایم؟ نوروز است٬باید خانه تکانی ذهن و دل کرد.نه درشعار٬بلکه درشعور و عمل. فکر می کنم ٬یادداشت بالا وهمه توصیه های عالم وآدم ٬برای این است که بگوییم (انسان ارزش دارد)قدر انسان را بدانیم.قدر مردم را بدانیم.قدر رفقا و دوستان رابدانیم و به همدیگر احترام بگذاریم زیرا انسان زبالا است و بالا می رود.
پاورقی:۱-دوستانی که در پیام های خصوصی شماره همراه من راخواسته بودند در وبلاگشان خواهم گذاشت.ضمن اینکه شماره من در اختیار همه دوستان است.۲-کسانی که خواسته بودند به پیوندها افزوده شوند انجام شده مگر آنها که وب شان باز نشد.۳-کسانی هم که دوره صحافی شده روزگار وصل راخواسته بودند ارسال شد اما چندنفری برگشت خورد .لذا در صورتیکه هنوز تمایل به این هدیه ناقابل دارند باهماهنگی قبلی حضوری دریافت نمایند.البته وب( روزگار وصل خانم عسکری )هم می تواند کمک نماید. با پوزش . |
|
+ نوشته شده در
یکم فروردین 1388ساعت 0:24 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
جهان می تازد.
مردم کشورهای جهان با قدرت تکنولوژی می تازند. در پاریس هستم. شهر فرهنگ، هنر، موزه، زیبایی، عشق و آزادی، و جای شما خالی... فرصت می کنم که به وبلاگم سری بزنم، چقدر دوستانم را دوست دارم، حتی آنهایی را که در دنیای مجازی هم هویت ندارندشجاعت ندارند ، نامشان را نمی نویسند، مستعار می نویسند ،ناشناس می آیند، بی احترامی می کنند، و یک روز هم کوچولو می میرند إ یادداشت رضایی نامی را می خوانم که دنبال « مدرک» می گردد، من که هرگز ادعایی نداشته ام، دکتر هم نیستم، استاد هم نیستم، همان نسخه پیچ داروخانه ام، دوستان و دانشجویانم می دانند، کافی است او هم بیوگرافی ام را با کمی دقت بخواند، می دید که گفته ام سوادم در حد خواندن و نوشتن بخشی از زبان فارسی است ... باز هم وبلاگ ها را می گردم، در گوگل< ناصر بزرگمهر > را جستجو می کنم، مطالبی را می یابم که خودم هم نخوانده ام و یا از یاد برده ام... می بینم که روزنامه مردم سالاری به بهانه انقلاب، در ویژه نامه 21 بهمن 1387 به قلم سردبیر ارزشمندش جناب میرزا باباخان مطهری نژاد، دو یادداشت قدیمی اینجانب را که سالهاست اینور و آنور چاپ شده اند، دوباره چاپ کرده است و در این میان بنده نوازی هم کرده اند و ... از آنجائیکه اکثر دوستان در پیام های خود از کم کاری من در نوشتن گله کرده بودند، مقاله استاد مطهری نژاد را بهانه ای می کنم تا سلامی کرده باشم به شما. به شما که خیلی دوستتان دارم همراه با یک آرزو و یک نکته. یک آرزو: آرزو می کنم روزی برسد که مردم من به عدالت، آزادی همانگونه که در ذهن و دلشان تصویر می کنند برسند، باور کنیم که این واژه ها لایتناهی هستند. یک نکته: آنچه که چاپ می شود مربوط به اندیشه ای است که 30 سال قبل نگارش شده است و درطول سالها، هرکسی به سلیقه خود چند کلمه از آن را کم و زیاد کرده است، شما هم می توانید دستی در آن ببرید.
ادامه مطلب |
||||
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 1:52 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
به نام او كه هرچه بخواهد همان ميشود مشكلي را كه در اين يادداشت طرح ميكنم، ارتباطي به دولت نهم ندارد و هرگونه انتقادي را بايد نثار كساني كرد كه تفكر خودكفايي شركتها و سازمانهاي دولتي و نيمه دولتي را با مجوز و بيمجوز براي سودجويي و لفت و ليسهاي چربتر در ساليان گذشته و در دولتهاي مختلف تاكنون آغاز كرده و ادامه ميدهند. اما بدون شك حل اين مشكل را بايد در دولت نهم دنبال كرد و رسانه ملي و مطبوعات هم بايد جايگاه خدمات عمومي از جيب دولت به نفع مردم و در جهت رفاه آنان را تعريف كنند تا مردم بيشتر به حقوق شهروندي خود طبق قانون اساسي آشنا شوند. مجلس شوراي اسلامي هم بايد با وضع قوانين مناسب، براي هميشه تفكر خودكفايي دستگاههاي خدماتي از جيب مردم را پاك كند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دهم شهریور 1387ساعت 16:34 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
به نام او آغاز ميكنم كه هر چه بخواهد همان ميشود. سلام خواهرم، سلام برادر، سلام دوست من. در روزگاري كه من «روزگار وصل» را به «روزگار فصل» سپردم و عطاي «روزگار ما» را به لقاي «روزگار» غصب شده ديگران بخشيدم، «فرهنگ رسانه» برگردنم طوقي از مهر بسته است كه سر زنجير آن در دست دوست است. به فرمان دوستي، با واژههاي فرهنگ، رسانه، شهر و انسان در ذهنم كلنجار ميروم و تصويري تخيلي براي خود ميسازم كه بخشي از قطعات آن در جغرافياي مكان و تاريخ زمان و حجم سياست و ابعاد اجتماع گمشده است. «پازلي» كه هرگز در «روزگار فصل» تكميل نخواهد شد. «فرهنگ رسانه» در «روزگار ما» بدون «روزگار وصل»، خانهاي است كه از پاي بست ويرانست. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سی و یکم خرداد 1387ساعت 14:50 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
غروب سالی که گذشت طلوع شادی های شما دوستان باد.نوروز را بهانه کنیم تا برای همه کسانی که دوستشان داریم کلاه از سر برداریم وسلامی بکنیم(هرچندکه برای کسانی که دوست شان داریم بهانه لازم نیست).سلام و ارادت من را صمیمانه و کمی دورتر از وطن باور کنید.نام شما در اندیشه من وتصویر شما در ذهن من و مهر شما در قلب من برای همیشه به یادگار ثبت شده است.از این که نمی توانیم همانی باشیم که باید باشیم روزگار را بهانه کنیم. روزگار (روزگار وصل )نیست اما می توان بهتر بود.از این که نتوانستم در سالی که گذشت پاسخگوی مهربانی شما باشم ونتوانستم پابه پای شما در این وبلاگ حرکت کنم وپاسخ به موقع بگذارم وبرای بسیاری کاستی هایی که در آینده خواهم داشت پیشاپیش عذرخواهی می کنم.عذر من را در این (روزگار فصل ) بپذیرید.برای همه دوستانی که تاکنون دوره جلد شده روزگار وصل تقدیم نکرده ام دوره جلد شده آن را کنار گذاشته ام وکافیست که آذرس پستی رادر بخش خصرصی برایم بگذاریدتا با عشق تقدیم کنم.نوروز بر شما و خانواده محترم شما و همه کسانی که شما دوستشان دارید مبارک و فرخنده باد.ناصربزرگمهر /پاریس / چند ساعت بعد از سال تحویل۱۳۸۷/باعشق و دوستی.
|
|
+ نوشته شده در
یکم فروردین 1387ساعت 18:23 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
قسمت آخر... امیدوارم خوانده شود ،توسط چند نفر مهم نیست ،مهم این است کسانی بخوانند که فرصت تفکر پیرامون خود داشته باشند... ضمنا یادمان باشد که همه انتخابات هاشبیه یکدیگر هستند...وهمچنین در پايان اين يادداشتها نميخواهم بنويسم به چه كسي راي بدهيم، ميخواهم بگويم به چه كساني راي ندهيم....... به كساني كه فقط وعده و وعيد ميدهند راي ندهيم. به كساني كه كاري بزرگ و سازنده در كارنامه خودشان ندارند راي ندهيم. به كساني كه نان ديگري ميخورند و زحمت ما را بيشتر ميكنند راي ندهيم. به كساني كه فقط شعار ميدهند، دروغ ميگويند راي ندهيم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم اسفند 1386ساعت 1:51 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
فسمت هشتم.... برتري و حضور چهرههاي سياسي بر جايگاه «سياستبازان» در طول تاريخ به استثناي مواردي خاص، تقريبا در همه كشورها و در سيماي همه روساي جمهور جهان قطعي است. اما هميشه و در همه انتخابات رياستجمهوريها و خصوصا در كشورهاي جهان سوم، معمولا هر دو گروه حضور مييابند. فراموش نكنيم كه سياستمدار با سياست باز كاملا فرق ميكند. سياستمداران نگاه عقلاني به جامعه دور و برخود دارند، آنها براي يكي دو روز بيشتر ماندن، منافع ملي را فداي هيچكس نميكنند، آنها ميآيند تا بميرند. آنها ميآيند تا شرف و پرچم يك سرزمين تا ابد باقي بماند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
بیست و دوم اسفند 1386ساعت 1:50 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
قسمت هفتم فرصت بررسي همه اتفاقهاي افتاده شده در نهمين انتخابات رياستجمهوري نيست، اما كانديداها بايد باور كنند كه ديگر حرف، باد هوا و در دوراني زندگي ميكنيم كه همه حرفها در تاريخ ثبت ميشود و در حقيقت جملهبندي و كلمه به كلمه سياستمداران و دولتمردان از اهميت ويژهاي برخوردار است و نميشود حرفهاي بدون حساب و كتاب زد. در زمانهاي هستيم كه سياستمداران غربي براي انتخاب هر كلمه از جايگاه بينالمللي و داخلي به حرفهايشان فكر ميكنند و واژگان سياسي را آنچنان برميگزينند كه بعد از يك مصاحبه مفصل، اگر قرار باشد چيزي گفته نشود، چيزي نميگويند و تفسير كلمات موجب گرفتاري آنها و ملتشان نميشود. امروزه حتي لحن و طرز بيان در ارتباطات گفتاري و شادي و غم سياستمداران و نوع لباسپوشيدن، راهرفتن و هرگونه عمل و رفتارشان در ارتباطات رفتاري و فرهنگ سياسي، جايگاه ويژهاي يافته است. همانطور كه گفتار حماسي براي دوران جنگ از طرف فرماندهان سياسي و نظامي ميتوانست داراي اهميت ويژه باشد، گفتار عقلاني و سياسي در دوران آرامش هم از اهميت كمتري برخوردار نيست. در حقوق بينالملل بايد مواظب همه واژهها بود، كانديداها مورد توجه رسانههاي غربي و مسوولان بينالمللي هستند، بههمين دليل هم سفرا و نمايندگان كشورهاي مختلف با كانديداهايي كه هنوز معلوم نيست، كدامشان رييسجمهور ميشود، ديدار ميكنند. كانديداهاي رياستجمهوري بايد در مصاحبهها و گفتار خود، نزاكت در كلام و حفظ مراعات قواعد بازيهاي بينالمللي را فراموش نكنند. |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم اسفند 1386ساعت 1:49 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
قسمت ششم.... مردم ميپرسند براي عضويت در فلان انتخابات كه جايگاه آن بسيار كمتر از رياستجمهوري است، بايد كانديداها از مسووليت جاري خود استفعا دهند، چگونه است كه در انتخابات رياستجمهوري بعضي از كانديداها، از مسووليت جاري خود استعفا نداده و با حفظ مسووليت كانديدا شدهاند؟ ظاهرا در اين مورد هم خلاء قانوني وجود دارد و يا اصلا قانوني وجود ندارد! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم اسفند 1386ساعت 1:48 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
قسمت پنجم....امیدوارم دوستانم این قصه دنباله دار را پشت سرهم بخوانند و مرا از نظراتشان آگاه کنند.... در ميان داوطلبان نهمين دوره انتخابات رياستجمهوري ايران سه گروه را برشمردم، گروهي كه شامل بيكاران بودند، گروه دوم كه بهدنبال شهرت آمدند و گروه سوم كه از مديران مياني و كوتوله و به قصد لقمهاي چربتر پا به اين ميدان گذاشتند. اما گروه چهارمي هم وجود دارد كه از همه فيلترها رد شده و بهعنوان كانديداهاي اصلي، عكس و تصويرشان، سطح همه شهرها را پوشانده است و رسانه ملي براي چند هفته، ثانيههاي 100هزار توماني خود را به رايگان در اختيارشان گذاشته، تا آنچه كه ميخواهند بگويند و به حق هم آنها هرچه ميخواهند ميگويند، از واجبي خوردن سعيد امامي تا هداياي شهرام جزايري، از قسم حضرت عباس تا فاطمهزهرا، از خاطراتي با امام تا رفاقت باشمر، از درد زايمان مادر تا مرگ پدر، از كشاورزي و گاوداري تا نانوتكنولوژي، از كشتن دشمنان تا فرياد آزادي و دموكراسي، از قانون تا بيقانوني، از سرتراشيدن جوانها تا رنگيكردن صورت آنها، از چادر تا كاكلهاي طلايي، از خشم تا مهرباني، از حرص تا آرامش و... و شعارهاي آنها نيز توسط ستادهاي تبليغاتي با مخارج چندميليارد توماني و ايجاد كمبود كاغذ، گوش و چشم فلك را كر و كور كرده است. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
بیستم اسفند 1386ساعت 2:46 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
اگر از بيكاران، دورهگردها، علافان، نگهبان كارخانه، رفتگران، پشت كنكوريها، شيرفروش، دامدار، ديپورتشدهها، كراواتيها، پاپيونيها، قاليبافها، كشاورزها و... بگذريم. به گروهي ميرسيم كه در جامعه فرهنگي، هنري، ورزشي، اداري، سياسي، اقتصادي، نامي داشتهاند و اگر شخصيت درجه اول حوزه خود بهشمار نميروند اما جزء شخصيتهاي درجه چندم تا شخصيت درجه دوم بودهاند، هرچند اكثريت اين گروه، خودشان هم، مثل گروه قبلي، ميدانند كه رجل سياسي نيستند، اما بههر صورت در مقطعي و يا در شرايطي از زمان و در يك حوزه شغلي، مطرح بودهاند و حتي ممكن است عكس يا تصويري از آنها در رسانهها منتشر شده باشد، اما بدون شك حد و اندازه آنها در قامت عنوان رياست جمهوری ، نماینده مجلس یا شورای شهر يك كشور نيست. خواننده پاپ كه در همان خانواده موسيقي و در يك انتخاب صنفي هم نميتواند راي اكثريت را داشته باشد، چگونه به خود جرات ميدهد كه در كارزار عرصه مهمترين انتخابات كشور در مقابل چشم جهان قرار گيرد؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
نوزدهم اسفند 1386ساعت 2:44 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
خلاء قانوني و تعريفنكردن حداقلهاي لازم براي ثبتنامكنندگان در انتخابات نهمین دوره رياست جمهوري، حضور كساني را در ثبتنامها به مردم تحميل كرد كه حتي اگر نيت خير هم داشتند، سهم ما را از دريچه دوربين رسانههاي جهاني، پوزخندي كرد كه دل هر ايراني عاشق را رنجاند. گفتم كه بخشي از اين ثبتنامها را بايد در نگاه پر از طنز و كنايه ثبتنامكنندگان در انتخابات رياستجمهوري دنبال كرد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
هجدهم اسفند 1386ساعت 9:43 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
قسمت دوم... نگاهی به انتخاب رییس جمهوری دوره قبل ،در این روزها خیلی بی ربط نیست....این یادداشت ها ازشب جمعه۱۷/۱۲/۸۶ تاجمعه۲۴/۱۲/۸۶ هرشب ادامه دارد.... اگر باور كني كه جهاني به نظاره ما ايستاده است، آنگاه هركس كه سحرخيزتر باشد، خودش را بيحساب و كتاب به در وزارت كشور نميرساند و مشت به سينه نميزند و حريف براي مبارزه نميطلبد! اگر كمي جهانبيني داشته باشيم و به نوك دماغمان هم فكر كرده باشيم، از نيمهشب، زنبيلمان را در پشت دربهاي وزارت كشور براي ثبتنام قرار نميدهيم! اگر كمي انديشه ميكرديم، كارگر نگهبان كارخانهاي در دل كوير، بهعنوان اولين فرد در اولين ساعت ثبتنام به وزارت كشور مراجعه نميكرد تا در اخبار رسانههاي جهاني، نام خودش را بهعنوان يك ركورددار در ثبتنام انتخابات يك ملت بزرگ به ثبت برساند و قهقهه سياست جهاني را برايمان به ارمغان بياورد! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
هفدهم اسفند 1386ساعت 1:41 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
برخلاف كساني كه ثبتنام پسربچه 15ساله و پيرمرد 90ساله را در نهمين انتخابات رياست جمهوري ايران به فال نيك گرفتند و آن را نشانهاي از آزادي و دموكراسي دانستند، معتقدم ثبتنام 1114نفر، از ثروتمند بيخيال تا گداي خياباني، از ورزشكار تا آوازهخوان، از مشابه صدام حسين تا نگهبان سابق سفارت آمريكا، از كشاورز تا دامدار، از پشت كنكوري تا دورهگرد، از سياسيون حرفهاي تا نظاميها و... نه تنها نشانه رسيدن به رشد سياسي نبود، بلكه نشانه كاملي از عدم بلوغ فكري و انحراف مسير در انديشههاي سياسي يك ملت كهن تاريخي است كه ميتواند دلايل متعددي را براي چنين وضعيتي برشمرد و در نگاهي ساده، حداقل سه عامل ذيل را بهصورت شفاف در اين ثبتنامها برشمرد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم اسفند 1386ساعت 9:39 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
امروز که روزنامه های دوم خرداد ۱۳۷۶وجود ندارد شایداین یادداشت خواندنی ترباشد.می توانید همه افعال این یادداشت را به گذشته تبدیل کنید...در روزهای آینده یادداشتهای مربوط به انتخابات رادر اینجا بخوانید...... بررسي يكي از روزنامههاي جبهه دوم خرداد، بهانهاي شد تا «شمسالواعظين» بگويد كه مخالف به اندازه كافي داريم، بهتر است دوستان را هم نيازاريم... و يادداشت من تغييرنگاه داد به جايگاه فرهنگسازان و سياستبازان در روزنامههاي دوم خرداد. بررسي اجمالي روزنامههاي جبهه دوم خرداد نشان از سياسي بودن آنها دارد، حضور چربتر چهرههاي سياسي بر خانواده فرهنگ و هنر در روزنامههاي دوم خرداد نشان از گرايش عمده آنها به مسائل سياسي جامعه است كه در اين شرايط بسيار طبيعي و الزامي است، اما استفاده گاه و بيگاه از خانواده فرهنگ و هنر و در مواردي خاص مثل نظرسنجيهاي انتخاباتي وترورهاو آشنايي با ديدگاههاي اديبان، فرهنگسازان و هنرمندان براي مردم از اهميت ويژهاي برخوردار است كه بر صاحبان مطبوعات نيز پوشيده نيست، ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 2:48 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
هزاردستان سازمانهاي غيررسمي ازجمله مديريتهايي كه سايه سنگينشان بر فرهنگ مديريت از ديرباز تاريخ در همه جوامع و خصوصا جوامع صنعتي غرب، وجود داشته و دارد، مديريت سايه است. در مديريت سايه، ظاهرا فردي بر مسند مديريت نشسته است و دلش خوش است كه مديرعامل و وزير و وكيل است، ولي در باطن، فرد يا افراد ديگري بر سازمان او حكومت ميكنند و فرمان ميرانند. مديريت سايه به دور از هرگونه تصميمگيري ظاهري و قانوني و با حضور كمتر در سيستم اداري و با استفاده از ابزار نيروي انساني و ايجاد موج، دامنه قدرت خود را تا ساحل امن پنهانكاري گسترش ميدهد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکم بهمن 1386ساعت 10:13 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
- آقا حواست كجاست؟ - پيش دخترم - به خاطر همون دخترت، مواظب خودت باش. مارو هم بدبخت نكن. دستي به علامت فهميدن تكان ميدهم. ....................... - بسه ديگه، چرا فحش ميدي؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
بیست و دوم دی 1386ساعت 1:20 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
(روزگار وصل ) و نویسنده و استادی ارجمند و دانشجویی پرتلاش و بالاخره استاد وهمکاری ارزنده و قدیمی ناصر بزرگمهر استاد .... علوم ارتباطات اجتماعی و نویسنده ... وسردبیر روزگار وصل - نشریه ای ادبی - اگر اسم ان را اشتباه ذکرکرده نباشم - واز مدیران اسبق ...چهره بسیار شاخص و شخصیت ... فرهنگی - دانشگاهی هستند که پیام ایشان برای من در وبلاگم مغتنم است و همچنین پیام خانم فیروزه عسکری - که دانشجوی سابق بوده اند وصد البته امروز خود یک کارشناس برجسته ارتباطات هستند ...البته قبلا اقای دکتر یونس شکرخواه - همکار ارجمند سابق من در این وبلاگ با گفتن سلام پیام گذاشته بودند و اینک فرصتی به دست امده که به سلام ایشان هم جواب دهم و یاد روزهایی را زنده کنم که در فضای مطبوعات همه تلاش خویش را انجام می دادیم که گزارشی متناسب با واقعیت های مستند و همین طور تکیه بر موازین علمی گزارش نویسی در روزنامه بنوبسیم واگر من در کار خود موفق نبودم همه دوستان بر من ببخشایند . برای چندمین بار است که می نویسم روزگار غریبی است نازنین ... روزگاری که متخصصان برجسته روزنامه نگاری باید از فضای روزنامه دور باشند و همه آدم هایی که از روزنامه نگاری - به معنی واقعی آن - بویی نبرده اندبا ادعاهای بسیار زیاد دم از روزنامه نگاری بزنند و دلت برای یک مقاله مستدل آرمانگرایانه در روزنامه تنگ شود و حسرت خواندن یک گزارش واقعی را در روزنامه داشته باشی و ...جای خالی یک مصاحبه عمقی و چالشی را به تمامی در روزنامه ها خالی ببینی ! آری روزگار غریبی است نازنین- حتی در این وبلاگ کم مخاطب نیز تورا شناسایی کرده و خیلی راحت در مطالبت دست برده و البته آن را حذف می کنند و تو گویی که در این روزگار غریب نوشتن ساده ترین مطالب نیز مشکل دارد و قطعا آقای ایکس و آقای ایگرگ و ... حتی یک وبلاگ با مخاطبان اندک را هم نمی توانند بپذیرند و ... استادان ارجمند من جناب آقای دکتر یونس شکر خواه و ناصر بزرگمهر بسیار بهتر ازمن مفاهیم آزادی بیان رامیدانند و همین طور خانم فیروزه عسکری دانشجوی ساعی و ... اما بحث من این است که چرا به قول آقای بزرگمهر آنقدر بدنه روزنامه نگاری باید در این کشور آسیب ببیند که صدای امریکا و یا تریبون هایی از این قبیل جایگاه اعمال نظر روزنامه نگاران کشور ماباشد . روزنامه نگارانی که به صراحت در آنجا- هیچ حرفی برای مردمشان نمی توانند داشته باشند هرچند که به آنان تریبون های زیادی برای حرف زدن بدهند و ....زیرا به نظرمن این تریبون ها بسیار کاذب است . به قول یک روزنامه نگار قدیمی وفقید که مدتی در استرالیا زندگی کرده بود : من از استرالیا به کشورم بازگشتم زیرا در آنجا مخاطبانی نداشتم و اصلا برای که می خواستم بنویسم و روزنامه نگاری که غربت را ترجیح می دهد سرگشته ا ی است که راهش را برای مردم کشورش و خودش گم کرده است(این نظر کاملا شخصی است ) به ر استی از اینکه تمامی بدنه میانسال و یا سالخورده روزنامه نگاری را در این کشور نابود کرده ایم تا از ویرانه آن مثلا روزنامه نگاری نوین با جوانان مستعد برپا کنیم ایا موفق بوده ایم ؟ ایا گذشته چراغ راه اینده نیست ؟!متاسفانه باتوجه به دخالت شدید در این وبلاگ بقیه مطالب ادامه پیدا نمی کند .از اینکه استادان ارجمند روزنامه نگاری و دانشجویان این رشته دراین وبلاگ پیام می گذارند متشکرم باتشکر از مهربانی و بزرگواری روزنامه نگار ارزشمندخانم بدیعی عزیز.بخشی ازمحبت های ایشان به خودم را حذف کردم که بر من می بخشند. این هم نوعی دیگر از سانسور در این سرزمین(برای جلوگیری از سوتفاهم های احتمالی...) ناصر بزرگمهر |
|
+ نوشته شده در
پانزدهم دی 1386ساعت 16:33 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
علي در راس هرم مديريت جهان ديروز ، امروز و آينده نشسته است. علي حرف اول و آخر در دانش ارتباطات انساني را از آغاز خلقت تا امروز تاريخ زده است. «نهجالبلاغه» كاملترين، شيواترين و رساترين سخن دانش مديريت است. 14 قرن است كه علم مديريت با سخنان علي تكامل يافته و در علوم انساني و اجتماعي، راهي تازه فراروي همه عاشقان علوم ارتباطات گشوده شده است. «نهجالبلاغه» كتاب اخلاق مديريتي است، غزلهاي عارفانه روزگار بينيازي است، شعر عشق است، هواي دل است، روياي كودكي است، شجاعت جواني است، آرزوي نهفته در ذهن ميانسالي است، خيالهاي پيري است. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
هشتم دی 1386ساعت 10:35 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
ایستادهام چون شمع / مترسان ز آتشم معاون محترم وزير تلفن ميكند. مدير كل محترم پيام ميدهد، عضو محترم هيات مديره توصيه ميكند، مدير عامل محترم اظهار محبت ميكند، رييس كل محترم ميگويد: كوتاه بيا، استاد عزيزم غلامحسينخان كه مسووليت هم دارد و بسيار هم محترم است فرياد ميزند: تا يادداشتهاي مديريتي جوانمرگ نشدهاند دست از سر مديريتها بردار. محمد آقازاده دوست روزنامه نگار هم در شماره 18 خرداد 1383 درزير سايه سر دبيري اينجانب و در روزنامه «اقتصاد پويا» ( براي اثبات آزادي و حق بيان) محترمانه خطاب به حقير نوشتهاند: نبايد حرف اضافي زد و در انتهاي يادداشت خود هم رسما اعلام كردهاست كه ظاهرا تعداد جوهردانهايي كه به سر بزرگمهرخورده ، كم است و بايد منتظر بود و..... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم آذر 1386ساعت 13:12 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
این یادداشت۱۰سال قبل درپاسخ به سوال محمدآقازاده دبیر گروه آیینه روزنامه ایران نوشته شد.امروز آن را به رضا ولیزاده روزنامه نگار جوان وطنم تقدیم می کنم.بااین امید که سوتفاهم برطرف شود واو بتواند زودتر به خانه برگردد. ناصر بزرگمهر يكي از روزنامهنگاران كشور در پاسخ به سوال گروه آيينه پيرامون ضرورت آزادي اطلاعرساني گفت: وقتي سوال ميکنيد سهم مطبوعات کشور در کسب اطلاعات تا چه اندازه اهميت دارد، مثل اين است که بگوييم براي نظافت و حمام کردن تا چه اندازه به آب نياز داريم؟ بديهي است که ميتوان با نگاهي ساده به موضوع گفت، اهميت آن بر همه روشن، واضح و مبرهن است. اما بايد ديد تا چه اندازه شرايط آب براي نظافت و کسب اطلاعات براي مطبوعات فراهم شده است. در روزگاري که از يک طرف حرف از دهکده جهاني است و ميليونها کيلومتر آب و خاک در حد يک دهکده ديده ميشود و مردم جهان هر لحظه در کنار يکديگر معنا ميشوند و از غرب تا شرق را ميتوان در لحظه درنورديد، بديهي است مطبوعات هم به عنوان شاخکهاي حساس يک جامعه مدني در کسب اطلاعات از اهميت ويژه خود برخوردار هستند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
نهم آذر 1386ساعت 15:2 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
«سيمين دانشور» بانوي بزرگ ادبيات معاصر اين سرزمين ومدافع آزادي و يار هميشگي زندهياد جلال آلاحمد در مقالهاي مينويسد: در «اپانيشادها» تدوين شده در هزاره اول پيش از ميلاد مسيح در هند به اين پرسش و پاسخ ازل وابد برميخوريم؛ عالم از چه به وجود ميآيد و به چه منتهي ميشود؟ و اين پاسخ ازل و ابد را هم ميخوانيم كه عالم از آزادي به وجود ميآيد و در آزادي ميآسايد و در آزادي منحل ميگردد. دفاع از آزادي، اين راز وجود، مهمترين مسالهاي است كه در فرهنگ جهاني مطرح بوده و خواهد بود. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکم آذر 1386ساعت 11:16 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
دو مرد كه به جنگلي رفته بودند با شيري روبروشدند. يكي از آنها سريعاً كفش ورزشي را از كيسه خود درآورد و پوشيد. ديگري پرسيد: واقعاً فكر مي كني با اين كفش ها بتواني از اين شير تندتر بدوي و از دست او نجات پيدا كني؟ مرد اول پاسخ داد: قرار نيست از شير تندتر بدوم، همينكه بتوانم از تو جلوتر بدوم ، من از مرگ نجات پيدا كرده ام. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم آبان 1386ساعت 15:49 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
بايد باور كنيم كه هيچ چيز اينطور نبوده است و اين طور نميماند، شاعري سالها پيش سروده است: چرا توقف كنم،چرا؟ پرندهها به جستجوي جانب آبي رفتهاند. افق عمودي است. افق عمودي است و حركت فواره وار و درحدود بينش سيارههاي نوراني ميچرخند! زندگي اجتماعي با تغيير، تكامل يافته است، آنها كه تغيير را دوست ندارند، زندگي اجتماعي را باور ندارند و در خلاف حركت تاريخ، دست و پا ميزنند. بايد تغيير را حتي اگر خلاف منافع فردي ما باشد، دوست داشته باشيم، بگذاريم متوسطها هرچه ميخواهند بگويند، هرگز از مديريتهاي كوتوله كه معمولاً مخالفان تغيير هستند نهراسيد، بايد در زندگي فردي و اجتماعي، آسمان را جيغ كشيد، جاري شد تا چون آبي در گودالي كوچك، نخشكيد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
نهم آبان 1386ساعت 10:11 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
يك نماينده مجلس ششم ميگويد: وضعيت امروز ايران در خزر، نتيجه چارچوبهاي حاكم بر سياست خارجي است. عضو ديگر هيات رئيسه كميسيون امنيت ملي مجلس نيز ميگويد: سهم ايران از درياي خزر پنجاه درصد ميباشد و مسوولاني كه براي نخستين بار سهم بيست درصدي را براي ايران مطرح كردند بايد در پيشگاه ملت پاسخگو باشند. سومين نماینده ميگويد: در قرارداد 1921 و 1940 سهم ايران پنجاه درصدي است و حالا خط موهوم آستارا، حسين قليخاني ميباشد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوم آبان 1386ساعت 10:22 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
خزر و سهم ما از آن هنوز مشخص نيست. شايد 8/11 درصد باقي بماند و شايد هم كمتر يا بيشتر شود. اگر كمتر يا كمي بيشتر شود، به احساسات ناسيوناليستي يك ملت آزاديخواه ستم شده است. مردم ايران به ياد معاهده تركمانچاي خواهند افتاد و در دل بر آنچه كه از دست ميرود حسرت خواهند خورد، دندان قروچه خواهندكرد و چشم به آينده خواهند سپرد. از دست رفتن بخشي از خاك و تغيير شكل نقشهاي كه سالها در كتابهاي درسي به آن عادت كردهايم، گوشهاي از ماجرايي است كه در بازيهاي سياسي اين روزگار وجود دارد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
بیست و ششم مهر 1386ساعت 16:19 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
درمبارزه دو انديشه برنده و بازنده وجود ندارد در يادداشت دوشنبه 9 تير 1382 روزنامه همبستگي از «گفتوگو» و ويژگيهاي ارتباطات كلامي و غيركلامي گفتم. دوستاني تلفني سوال ميكردند، با كساني كه مروج كتك زدن مردم هستند و همچنان خود را پهلوان صحنه رينگ بوكس ميدانند چه بايد كرد؟ گفتم در مورد «چه بايد كرد» من هم، عقلم راه به جايي نميبرد، اما ميدانم كه انديشهها، رينگ بوكس نيست كه يك نفر از آن پيروز بيرون بيايد و دستش را بالا ببريم و برايش هورا بكشيم. اگر انديشه را به خدمت بگيريم، ديگر مشت و لگد معنايي نخواهد داشت. بايد باور كنيم كه در مبارزه بين دو انديشه، بين دو تفكر، برنده و بازنده وجود ندارد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
هجدهم مهر 1386ساعت 10:14 توسط ناصر بزرگمهر |
|
به نام او که هرچه بخواهد همان می شود علی(ع) درس چگونه زندگی کردن، باظلم مبارزه کردن و چگونه مردن را به ما اموخت. سالگشت روز تولد و مرگ علی را بهانه ای کنیم تا از خود بپرسیم..... آیا درسی از او آموخته ایم؟ آیا مدعیان راه علی ،گامی در مسیر تفکر او بر داشته اند؟ آیا علی بادیگارد داشت؟ آیا علی به میز و مقام فکر می کرد؟ آیا علی اگر از ظلم به دیگری خبر داشت سکوت می کرد؟ آیا علی....... کمی نهج البلاغه بخوانیم.کمی فکر کنیم.کمی... علی(ع) خوشحال خواهد شد. |
|
+ نوشته شده در
یازدهم مهر 1386ساعت 16:21 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
چهارپنج ساله بودم که با یک قراني و دو ريالي و پنج زاري «اقتصاد» ر ا کشف کردم. هفت هشت ده ساله بودم که کتابخواني را به صورت آماتوري شروع کردم. خدا کمک کرد که عمر «کتابهاي طلايي» و «سندباد» و «مايک هامر» و «ميکي اسپلين» زيادي طول نکشيد. با «پسرک لبوفروش» و «کچل کفترباز» پشت بام «اولدوز» را پشت سر گذاشتيم تا اين که «کلاغ سياهه» به خونه اش نرسيد، اما «افسانه محبت» او چنان اسيرم کرد که با دو به دبيرستان رفتيم تا زودتر معلم دهات بشيم و با غرق شدن در ارس و اروندکنار اوج موفقيتمان را نشون «بهروز و فردين و ناصر و صمد» بديم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجم مهر 1386ساعت 14:32 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد ایران - آبادان
شناسنامه ميگويد در 10 فروردين 1333 و در منتهياليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايرانزمين، به شرط آنكه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شدهام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانهاش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني ميكنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم ميشود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است!
كودكي در مناطق نفتخيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در
<زمين كوچيكه>
بندر معشور آغاز شد.
<بني طرف>
معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد.
دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابنسينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشهگيمان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي
<لين يك احمدآباد>
آبادان پايان همه شلوغيهاي ذهن 18 سالگيام شد.
در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و
<خ>
بازيهاي ديگر، پايتختنشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدنهاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي.
تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد.
30 سال مستخدم نااهلي براي دولتها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريتهاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند.
از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بودهايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكهاي كه حالا فهميدهايم، قطرهچكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زدهايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحبامتيازي و آبدارچيگري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كردهايم. در سالهاي اول انقلاب،علاوه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستنيفروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كميپول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم.
از دوران دبستان هم به بچههاي با معرفتتر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلمها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كردهايم.
مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخهپيچهاي داروخانهها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيليهاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعيام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علياصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانشپژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد...
و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالات همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلاگي به نام من جمع شده است . آنها خواستهاند كه يادداشتهاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كردهاند. دستشان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلاگ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشتها در يكي از اين 14 سرفصل جاي ميگيرد. 3-يادداشتها، علاوه بر سرفصلها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامهنگار، بعضي يادداشتها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمانهاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشتها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمعآوري شد،در وبلاگ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه ميخواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامهاي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجلهاي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دستاندركاران آن که البته اين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست. |
|
RSS
|